تبليغاتX
معلمی از بهشت



چهارشنبه 15 بهمن1382

  • نقل تلخ
  •  

    دهه فجر که از راه می رسيد خانم مدير به رسم هر سال اتوبوس خبر می کرد و بچه های مدرسه شاهد را می برد بهشت زهرا قطعه شهدا.شاگردان  دبيرستان «تهذيب»بيشترشان فرزند يا خواهر شهيد بودند.بعضی ها هم پدرهاشان آزاده يا جانباز محسوب می شدند.فاطمه هم همراه بقيه  آماده رفتن شده بود.خيلی وقت بود قبر برادر شهيدش را زيارت نکرده بود.لابه لای قبور شهدای قطعه ۲۶ گشت تا بالاخره پيدايش کرد .خجالت کشيد از خودش و از روح برادش که اين قدر دير به دير سر ميزند.بطری آب را روی سنگ خالی کرد.با دست غبار را از روی نوشته زدود و فاتحه ای نثار روح پاکش کرد.يک دفعه دلش پر کشيد به بهمن ۶۴.وخاطراتی نه چندان گنگ برايش زنده شد:

    صبح زود آقا جان مثل هميشه همه را برای نماز صدا کرد.صدای بلند بسته شدن در به همه فهماند که خودش نماز را خوانده و برای خريد نان بيرون رفته.فاطمه آن وقع ها دخترکی شش ساله بود که برای رفتن به آمادگی حاضر ميشد: «داداش علی نميا ی بريم.ديرت ميشه ها؟».علی برادر دو قلويش بود و آن دو هر روز مسير کوتاه خانه تا آمادگی را با هم طی می کردند.هوا سوز بدی داشت و هواشناسی اعلام کرده بود به زودی برف تهران را سفيد پوش می کند.علی اما دلش نيامد لحاف تشک  گرم را رها کند .«به خاطر دهه فجرده روزپشت سر هم جشنه ها .پاشو بريم...... »هيچ کدام از اين حرفها علی را برای همراهی با خواهرش ترغيب نمی کرد.صدای  بسته شدن محکم در خبر از آمدن پدر داشت . نان داغ به دست وارد شد.مادر سفره را پهن کرده بود بوی نان تازه حسابی اشتها بر انگيز بود. زنگ در که بلند شد همه تعجب کردند.که بود آن وقت صبح؟؟پدر برای باز کردن در بيرون رفت.رنگ از رخ مادر پريد و يک دفعه دلش به شور افتاد.عباس بود.پسر عموی فاطمه و داماد بزرگشان: «سلام عمو.من الان باید برم جايی کار مهم دارم.ميشه شما هم همراه من بياين؟؟».

    ـ «سلام عمو بيا تو.صبحانه حاضره».-نه عجله دارم.پدر انگار به چيزی پی برده باشد بی مقدمه پرسيد: برای محمود اتفاقی افتاده؟- «نه عمو چيزی نشده فقط مجروح شده اوردنش بيمارستان.به زن عمو چيزی نگين.بياين بريم با هم». پدر آمد تو و گفت: با عباس دارم ميرم جايی.بر ميگردم زود.مادر پرسيد: حاجی طوری شده؟ پدر سوال مادر را بی پاسخ گذاشت و رفت.مادر چادر به سر کرد و دويد طرف در.صدای دور شدن موتور عباس را که شنيد دلش بيشتر به شور افتاد.

    ظهر بود و فاطمه در راه بازگشت.دستش کيف کوچک مقوايی بود که در مهد ساخته بودند و يک تاج مقوايی که بر سرش بود.می خواست حسابی دل علی را بسوزاند که همه شکلاتها و کيف و تاجهای مقوايی مهد را از دست داده بود.می خواست برايش تعريف کند که مهد را با کاغذ کشی های رنگی آذين بسته بودند و مدام سرودهای اوايل انقلاب از بلندگوی مدرسه پخش ميشد.بچه ها شاد بودندو مربی ها کمتر امر و نهيشان می کردند.به نزديک خانه که رسيد متوجه شلوغی جلوی خانه شان شد.....

    فردا صبح٬ زود تر از خواب بلند شد.خانه رنگ و بوی ديگری پيدا کرده بود.روز قبل تمام فاميل جمع شده بودند خانه شان.حتی مهمانها از شبهای روضه اول ماه هم بيشتر شده بودند.مادر مدام گريه می کرد و بقيه سعی داشتند دلداريش دهند.گريه آقا جان را تا شب پيش نديده بود.فقط صدای گريه اش را شبهای روضه ار اتاق مردانه شنيده بود.عکس داداش محمود را همه جا چسبانده بودند...... «علی امروزم نميای؟» -«بچه تو چه قدر خنگی.مگه نمی دونی داداش محمود شهيد شده.من بايد خونه بمونم.امروز کلی کار.....»

    فاطمه بی سر و صدا آماده شد کسی متوجه رفتنش نشده بود.جلوی در حجله گذاشته بودند و و صدای محزون و آرام کننده قاری قرآن که از ضبط صوت درون حجله مدام به گوش می رسيد .ظرقی نقل کنار ضبط بود. لامپهای رنگی حجله عکس محمود را از هميشه زيبا تر نشان می داد. مشتی نقل برداشت .چکمه های کوچکش را روی شعله های آتش حلبی کنار در گرفت تا گرم شوند.بعد راهی شد.

    زنگ تفريح را که زدند خانم مهدوی گفت:« بچه ها چون هوا سرده بيرون نرين.دستهاتون رو بشورين و همين جا خوراکيهاتون رو بخورين».فاطمه گفت: «خانم من می تونم به بچه ها نقل بدم؟ ».خانم مهدوی با خنده گفت :چرا که نه؟ فاطمه بلند شد.نزديک دوستانش که می رسيد مشت کوچکش باز و بسته می شد و دانه های نقل سر می خوردند کف دست بچه ها.خانم مهدوی پرسيد:« حالا برای چی نقل آوردی؟». فاطمه در جواب گفت: خانم برادرمون شهيد شده.مربی وا رفت.شيرينی نقل را حس نمی کرد و خنده روی لبانش ماسيد.چند لحظه خيره دخترک را نگاه کرد. : بچه برای برادر فاطمه فاتحه بفرستين.مريم گفت يعنی چی خانم؟ -« يعنی برای شاد شدن روحش يک بار حمد بخوانيد و سه بار قول هو الله.».



    Link ::