تبليغاتX
معلمی از بهشت



دوشنبه 22 دی1382

  • معجزه عشق
  • نمی دونم اين حرف تا چه حد می تونه درست باشه.اين که می گن وقتی مرد زندگيت اونی باشه که برات نوشتن و رقم زدن بياد و در بزنه ؛وقتی به دلت نشست و تو دلت هزار بار بهش« بله »گفتی انگار پنج تا فرشته ميان  چشمها و گوشها ودهنت رو می بندن تو هيچی نمی تونی بگی.نه اين که هيچی نگی.منظورم اينه که بهش « نه» نمی تونی بگی.حالا اگه ابن خواستن با فکر و شعور همراه باشه و با عقلت طرفت رو بسنجی نه با احساست ٬ديگه دوست داشتنت رنگ هوس نمی گيره.چيزی ميشه شبيه معجزه چيزی شبيه عشق.

    ازم می پرسه: اگه جای من بودی دو سال صبر می کردی براش؟ با اطمينان می گم: اگه ارزشش رو داشته باشه چرا که نه .طرفت رو اگه دوست داشته باشی به خاطرش خيلی کارها می کنی.خيلی چيزها که برات مهم بودن بی ارزش ميشن و خيلی چيزها  معنای جديد پيدا می کنن. باز با نا اميدی می پرسه : ميشه آدم بعد از دوسال پشيمون بشه؟ جواب می دم: ميشه .ولی تو داری با چشم باز با عقلت تصميم می گيری قرار نيست رو هوی حرف بزنی که بعدش بخوای پشيمون بشی.

    بر می گردم به هفت سال و شش ماه و بيست روز پيش.وقتی که بله رو گفتم.موقع خواستگاری و خريد عروسی انگار تو يه عالم ديگه سیر می کردم.باورم نشده بود هنوز.انگار پاهای من نبودن که من رو همراهش می کردن از اين سر تهرون تا اون سرتهرون بريم خريد.از اين پاساژ به اون بازار.انگار پر پرنده بودم تو دستای نسيم. هيچی نمی فهميدم.بعد از خوندن اون خطبه آسمونی  وقتی مهمانها رفتن و به خودم اومدم.وقتی باهاش تنها شدم وکمی حرف زديم احساس کردم اتفاقی افتاده.به خودم که اومدم ديدم زهرای سابق نيستم من فرق کرده بودم يه فرق اساسی.من عاشق شده بودم و او هم.

    موقع رفتن رسيده بود با چادر سفيد نشستم تو ماشين.دير وقت بود و خيابانها خلوت.نزديک خونه  شاخه گل رزی رو که يواشکی از توسبد گل وسط سفره برداشته بودم و زير چادرم پنهان کردم بيرون آوردم.تمام حرفهايی رو که می خواستم تو اون لحظه بهش بگم ريختم توچشمهام.چشمهام رو همراه دلم گذاشتم رو گلبرگهای گل رز و با تمام وجود تقديمش کردم.

    به قول ظريفی عشق واقعی به عشقی ميگن که روز هزارم زندگيت هزار بار از دفعه اول عاشق تر شده باشی.پس:

    عشقت رو به درستی انتخاب کن و عاشق باش تا هميشه.



    Link ::