تبليغاتX
معلمی از بهشت



دوشنبه 15 دی1382

  • و زندگی در گذر است
  •  خيلی ها که شاعرند و ادعای شاعری دارند و دستی در نويسندگی به اين معتقدند که زيبا ترين ترانه ها و يا نوشته هايشان را زمانی خلق کرده اند که يکباره به ذهنشان خطور کرده و به قول خودشان چيزی مثل الهام وادارشان ساخته همان موقع و همان جا حتی در گوشه خيابان و روی يک تکه مقوا آنچه را که  يکباره و بدون اختيار در تار و پود ذهنشان نشسته را مکتوب کنند. من هيچ ادعايی در مورد نويسنده بودن ندارم ولی اگر به زعم من نيز زيباترين نوشته های من هم در حالتی که ذکرش رفت خلق شده باشد بايد بگويم اين اتفاق زمانی می افتد که ذهن دغدغه ای نداشته باشد و افکار سمجی که هميشه وقت برای سر کار گذاشتن بی مورد دارند در ذهن جايی نداشته باشند.

    دلم برای نوشتن لک زده بود.يادش به خير آن زمان که مدرسه می رفتيم هميشه مقدمه دير آشنای تمام انشاها همين بود: قلم به دست می گيرم و پرنده ذهن را به پرواز در می آورم تا سبک بال پر گشاید و هر کجا که می خواهد سرک بکشد........

    من نيز بارها قلم به دست گرفتم و سعی کردم فکرم را  از دغدغه های روزانه خالی  کنم اما زهی خيال باطل.

    گرفتاری های من در مورد نمايشگاهی که خودم پيش قدمش بودم ٬کارهای نا تمام٬امتحان بچه ها و برنامه درسی عقب افتاده شان٬اين آخری ها هم باز شدن پای خواستگار پر و پا قرصی که به خانه مامان رفت و آمد دارند.همه مزيد علت شدند تا حرفی برای گفتن و چيزی برای نوشتن نداشته باشم.

                                                      ******

    با آمدن خواستگاری ديگر برای  آبجی کوچيکه همه به تکاپو افتاده اند تا از ته و توی قضيه با خبر شوند  و گذشته از شناخت جد و آباد دامادو پدرش از جيک و بوک پسر جوان که همان جلسه اول دلبسته آبجی کوچيکه شد سر در بياورند.مکالمات تلفنی طولانی؛ رد وبدل شدن اطلاعات؛ جلسه های مشاوره ازدواج بين خواهرها ؛ سر به سر گذاشتن ها؛ تحقيق و پيغام پسغامها به اوج خود رسید.

    آبجی کوچکه به برکت وجود خواهر زاده ها ؛ رفت و آمد ها زياد  و پی در پی فاميل ٬استفاده  از تجربه های ديگران در زندگی زناشويی......يک دوره کامل از بچه داری ٬کودک ياری ٬همسر داری و خانواده شوهر داری را به خوبی گذرانده .از آنجايی که نجابت کم شده دخترکان امروزی هنوز تام و تمام در وجودش شسته و رخت بر نبسته همه از حالا به داماد جديد من باب چنين انتخابی تبريک می گوييم.(البته يادم نرفته که مشک آن است که خود ببويد.)

    حال همگی به دنبال شناخت کافی از خانواده داماد منتظريم تا هردوخانواده ؛مخصوصا پسر و دختر جوان با معرفتی درست و قلبی مالامال از عشق و اعتماد به شروع يک زندگی زيبا و بکر لبخند بزنند . 

    ( داخل پرانتز: اما به راستی در جامعه امروز که آدمها در پشت نقابهايی رنگين و ظاهر فريب نقش بازی می کنند چگونه می توان شناختی مبتنی بر واقعيت پيدا کنيم؟ )



    Link ::