سلام تا حالا شده کلی حرف برای گفتن داشته باشين ومنتظر يه فرصت و پيدا کردن دو تا گوش شنوا.به خيال خودتون ساعتها هم اگه حرف بزنين باز وقت کم ييارين.اتفاقا يکی رو هم پيدا می کنين و شروع می کنين به درد و دل.ولی يه ربع اول حرفاتون ته می کشه.می مونين که پس چی شد اون همه حرفی که مدتها ذهنتون رو به خودش مشغول کرده بود.
الان من دقيقا تو همين حال و هوام.کلی حرف دارم.ولی ذهنم ياريم نمی کنه که کدوم رو بگم و چه طور شروع کنم.
ولی محض خالی نبودن عريضه:
ديروز سر کلاس وقتی داشتم« نظام »و« نظام اجتماعي» و تفاوتشون رو برای بچه ها توجيه می کردم.برای محکم کاری گچ رو برداشتم و روی تخته جزئيات تعريف رو نوشتم.همون موقع ياد بچگيهام افتادم.اين که تمام دنيام خلاصه می شد تو يه تخته سياه يک متر در يک متر و يک قوطی شير خشک که پر بود از گچها رنگی.تخته سياه رو پسر عمه ام وقتی فهميده بود عاشق معلمی هستم برام ساخته بود و خيلی غير منتظره بدون اطلاع برام آورده بود.اون روز انگار دنيا رو به من داده بودند.و چند ماه بعد وقتی که از مدرسه اومده بودم و ديدم داداش علی (برادر دوقولوی من ) از سر لجبازی تخته سياهمو شکسته انگار دنيامو ازم گرفتن.از اون به بعد ديوارهای اتاق بالا شده بودن يه تخته سياه بزرگ برای من که به دليل رنگ روشنشون گچهای سفيد و زردم .روشون رنگ می باختن و نوشته هامو فقط خودم می ديدم و شاگردای نامرئيم.
به بچه ها گفتم.حالا امين هم داره ادای بچه گيهای منو در مياره.رو ديوار خونمون چيزی می نويسه و با خودکار نشونم ميده و ازم می خواد درسها رو جواب بدم.عموش هم ميگه :جون هر کی دوست داری تو نمی خواد از حالا معلم بازی کن.برو پول بازی.مغازه بازی.(و حتما تو دلش در ادامه ميگه:ول کن اين شغل پر زحمت و کم درآمد خانوادگی رو.!!!)