تبليغاتX
معلمی از بهشت



جمعه 4 مهر1382

  • مهمانی خدا
  •  خيلی زود گذشت .فقط کافی است چشمهايت را روی هم بگذاری و تا ده بشماری.رمضانهای گذشته را می گويم و روزه های کودکی.سفره های بزرگ افطار و جمع گرم و شلوغ خانوادگی.بوی نان تازه و عطر شله زرد دم افطار؛آش نذری و صدای ربنای شجريان.و مادر که می گويد: «به جای اين که از حالا قاشق به دست بگيريد و هول الله و اکبر باشيد چند تا انا انزلنا بخونيد.».

    يادش به خير.آن شبی که بعد از افطار داداش توی چای شيرينت نمک ريخت و با انگشت هم زد و تو نفهميده چای شور را سر کشيدی.وای که چه قدر حالت بد شد و دلخور شدی.و خنده های ريز او که برای هميشه خاطره شد.حالا او در دياری ديگر اين خاطره را بارها برای همسرش تعريف می کند و تو هم.

    نان لواشی آن طرف خيابان که تقريبا روبروی منزلمان بود و پدر سحرها با همان لباسهای خانه  می رفت پيش احد آقا و برايمان نان لواش داغ تازه از تنور در آمده می گرفت و در سفره می گذاشت.هوا هنوز آن قدر ها کثيف نشده بود و آسمان سحرهای آن موقع پر بود از ستاره ها و دلهای کوچک و بی گناهمان که به ستاره ها چشم می دوختيم و فکر می کرديم خدا آن بالا بالاهاست و از ته ته دل دعا می کرديم.مامان می گفت:« سحر دم اذان دعا کنيد چيزهای خوب بخوايد خدا هر چی آرزو کنيد بهتون ميده».

    حس حسادت خنده دار و کودکانه که موقع بيدار شدن برادر کوچکت در دلت به وجود می آمد و هيچ وقت بر زبان نياوردی: شکمو تو که روزه نميگيری.کی می گه پاشی سحری بخوری.تا بوی غذا بهش ميخوره از جا می پره.

    اولين سحری که در خانه خودت بلند شدی  با سحر های آن روزها خيلی فرق داشت دلت خانه مادر بود و سفره پهنشان که هر سال از سال قبل کوچکتر شده بود.به نظر خودت سفره دو نفره تان خيلی کوچک آمد.ولی هنوز هم سحرها باز به ستاره ها نگاه می کنی و باز از ته دل  می خواهی مامان و بابا   حالا حالاها زنده باشند.هميشه اولين دعايت طول عمر و سلامتی اشان است.ز انگار طعم چای تلخ افطار های خانه پدری برايت شيرين تر بود.

    دلم باز از آمدنش به شوق می آيد.سحر های با برکت و افطارهای گرم و دلنشين.ديدارهای فاميلی و زمزمه قرآن.

    و اين بار به ستاره ها نگاه می کنم و از خدا می خواهم سعادت درک لحظه ها و ثانيه هايش را از من و ما نگيرد.التماس دعا.



    Link ::