تبليغاتX
معلمی از بهشت



چهارشنبه 30 مهر1382

  • حس زیبای مادر شدن
  •               

    زمان: دقايق اول بامداد ۳۰ مهر‌ـ‌ مکان: منزل خودمان

    تازه از مهمانی منزل برادر همسرم آمده بوديم.پياده روی نيم ساعته در خنکای شبهای پاييز و کلی حرف برای گفتن خواب را از سر هر دوی ما پرانده بود.ساعت حدود ۱ يا ۱:۳۰  شب بود.از هر دری با هم حرف زده بوديم.مهمانی٬مدعوين.٬......و هنوز انگار حرفهايمان تمامی نداشت. مهدی گفت:«من ديگه خوابم نمیاد.کمی کتاب می خونم بعد می خوابم تو برو بخواب.»

    آماده خوابيدن شدم.هنوز چشمهايم کاملا گرم نشده بود که دردی سنگين مثل صاعقه تمام وجودم را  لرزاند و يک باره خاموش شد.اعتنايی نکردم.بيست دقيقه بعد دوباره همان درد تمام وجودم را چنگ زد و آرام گرفت.بلند شدم  و شروع کردم به قدم زدن.مهدی پرسيد:«حالت بده»؟گفتم: «فکر کنم کوچولويی که منتظرشيم امشب به دنيا مياد».با خنده گفت:«تو الان يه هفته است همين و ميگي». گفتم :«نه باور کن.امشب با شبهای قبل فرق داره».دوباره شروع کردم به راه رفتن.مهدی گفت:« پس آماده شو بريم خونه مامان.»هر دو سريع آماده شديم.ساک بچه را که مدتها بود حاضر کرده بوديم بر داشتيم.برايم آيينه قرآنی آماده کردو صدقه ای گذاشت.از زير آينه و قرآن رد شدم و رهسپار منزل مادرش شديم.منزل حاج خانم با ما فقط ۵ دقيقه فاصله دارد.اين اواخر هم چون تلفن نداشتيم.هميشه مزاحمشان بودم تا اگر خبری شدکسی دور و برم باشد.اگر از مادرم بيشتر دوستشان نداشته باشم کمتر هم دوستشان ندارم.

    زمان: ساعت ۲ بامداد ـ مکان : منزل مادر مهدی

    حاج خانم با صدای زنگ ما بيدار شده بود.مينا خانم عروس دوم حاج خانم که همسايه طبقه پايين آنها  بود ٬ هم بيدار شده بود.(مينا خانم جاری من.خيلی وقتها از خواهر به من نزديکتر بود و لطف و کمکش هميشه شامل حالم شده که از همين جا به خاطر همه خوبيهايش از او تشکر می کنم.)

    حاج خانم گفتن:«عجله نکن زوده.چقدر هولی بچه که به اين زودی به دنيا نمياد.کمی صبر کن يک ساعت ديگه ميريم».دوباره شروع کردم به قدم زدن.درد همچنان می آمد و می رفت.نيم ساعت بعد آژانسی خبر کرديم و راهی بيمارستان شديم.

    زمان : ساعت ۳ بامداد ـ مکان  : خيابان ايتاليا روبروی بيمارستان

    من و مينا خانم مشغول بگو بخند بوديم.مهدی گفت:«نخند زهرا از در اورژانس رات نمی دن ميگن اين ديگه چه مريضيه؟!!!».

    خنده ام را خوردم .آرام شدم.از نگهبان نشانی بخش زايمان را پرسيديم با بی حوصلگی و تعجب جوابی داد و با نگاه دنبالمان کرد.وارد بيمارستان شديم از حاج خانم و مينا خانم خواستيم منتظر بمانند .من و مهدی از مسئول پذيرش سراغ بخش را گرفتيم.جواب داد :بخش زايمان طبقه دوم.

    زمان : ۳:۳۰ مکان طبقه دوم بيمارستان

    - وسط راهرو اتاق زايمان .يه در  هست زنگ بزنيد فقط خانمتون برن تو.

    راهرو درازی را طی کرديم.وسط راهرو در آهنی بزرگی بود که رويش خيلی کوچک نوشته بودند :«اتاق زايمان.ورود آقايان اکيدا ممنوع».

    اف اف قديمی بود و ديگر هيچ.مانده بوديم که چه کنيم.گفتم:« مهدی بيا زنگ بزنيم فرار کنيم.!!!!».مضطرب بود و از روحيه شاد من متعجب.درد بيشتر شده بود.زنگ را فشار داديم.صدای خواب آلود زنی گفت: بله؟ مهدی گفت:« ببخشيد خانم.موقع وضع حمل خانممه.»در باز شد.پرستار مسنی که آثار خواب از سر و رويش می باريد گفت : بيا تو.رو به مهدی گفت: شما اين جا باشين کارتون دارم.

    کمی از احوالم پرسيدوليستی نوشت ودستم داد.گفت: اينارو بده شوهرت بگيره بياره.چند نوع آمپول و قرص.....

    برگه را گرفتم و بيرون رفتم.چون اکثر آقايان حواس جمعی دارند ودر مواقع اورژانس بيشتر دچار حواس جمعی می شوند.مجبور شدم.چند بار برايش توضيح دهم چه چيزی را از کجا بخرد.پرستار که تاخيرم عصبانی اش کرده بود و فکر می کرد در حال وداع آخرم با بی حوصلگی گفت: «خب تو خونتون خداحافظی هاتونو می کردين الان که وقت اين کارا نيست!!!».رفتم تو.

    اتاق خلوتی بود آن وقت شب غير از من  و پرستار شب کس ديگری آن جا نبود  صدای تيک تاک ساعت و صدای قدمهای من که به دستور پرستار مجبور به قدم زدن بودم. سکوت اتاق را می شکست.انگار نه انگار آنجا بيمارسان است پرنده پر نمی زد.درد بيشتر شده بود خستگی محتاج خوابم کرده بود ولی درد مانع ميشد برا ی لحظه ای چشم روی هم بگذارم.حالا فاصله پيچش درد يه پنج دقيقه رسيده بود.

    .مهدی آمد.سفارشها را تحويل داد لباسهايم را گرفت و با نگرانی از من خداحافظی کرد.تا زمان به دنيا آمدن امین پشت در اتاق راه می رفت و دعا می کرد.

    زمان:۷ بامداد ـ مکان : اتاق زايمان.

    دو سه پزشک و پرستار دور و برم بودند.صدای گريه امين اتاق را پر کرد.گفتم خانم دکتر سالمه؟گفت: بله مبارک باشه قدمش.

    احساس خلايی شيرين جسم و روحم را فرا گرفت.انگار کوه کنده بودم.به اندازه بيست و سه سال عمرم خسته شده بودم.شيفت عوض شده بود پرستارها و دکترهای جديد در رفت  و آمد بودند.راديو روشن بود و گوينده اخبار ساعت ۷ صبح را می خواند.

    خواهرم می گفت: «بعد از زايمان دو چيز به آدم خيلی می چسبه.يکی خواب. دوم يه ليوان چای تازه دم.». که البته هيچ کدام قسمتم نشد.به بخش منتقل شدم.خيلی می خواستم بخوابم ولی تا چشمهايم را روی هم می گذاشتم احساس می کردم روی عرشه کشتی در تلاطم هستم .از ترس اين که به دريا بيفتم چشمهايم را باز می کردم.همراهانم بالای سرم بودند ساعتی بعد مامان و خواهرم هم آمدند.امين را آوردند.به جای مهدی و به جبران کم مويی او موهای مشکی پری داشت.او هم از اين سفر نه ماهه خسته شده بود به خواب عميقی فرو رفته بود.نگاهش کردم.اشک در چشمانم جمع شده بود: چقدر منتظرت بوديم.خوش اومدی کوچولوی قشنگم.

                                                **********

    ساعت هفت صبح امروز امين من پا به چهارمين سال زندگی اش گذاشت.من هم مثل همه مادرهای دنيا با تمام وجود فرزندم را دوست دارم. فکر می کنم.بيش از سنش می فهمد و با هوش است.

    او از حالا جزو کاربران کامپيوتر و البته شبکه اينترنت شده.خودش می گويد:

    «ميخوام با يه آمريکاييان چت کنم.من بگم هاباريو.اونم بگه تنکس.!!!».

    حتما بعدها از شيرين کاريها و حاضر جوابيهايش برايتان می نويسم.

    در آخر دعا می کنم.خدا به هر پدرومادری که در انتظار ديدن روی گل فرزند لحظه شماری می کنند.طعم شيرين اين نعمت الهی را بچشاند و  آنهايی که از اين نعمت برخوردارند محرومشان نکند.

    (می خواستم عکس امين را هم برايتان بگذارم که به علت مشکلات فنی اين کار برايم ميسر نشد در فرصت بعدی اگر خدا خواست.)

     



    Link ::