- نسترن صبحانه ات رو بخور و برو .ممکنه سر امتحان ضعف کنی.
دلهره اشتهايش را کور کرده بود.لقمه نانی بر داشت و از در خانه بيرون رفت.فاصله خانه تا مدرسه به اندازه ده دقيقه پياده روی معمولی بود.با دويدن خودش را زودتر به مدرسه رساند.آقای بايرامی فراش مدرسه روی صندلی کنار در نشسته بود.سلام کرد و وارد شد.دوستانش را دورا دور ديد که مشغول رفع اشکال بودند.خوشبختانه هنوز کمی فرصت برای مرور مطالب داشت.چند ثانيه روی پله اتاق آقای بايرامی نشست تا نفسی تازه کند.و به دوستانش بپيوندد که يک باره چشمش به پاهايش افتاد.وای خدای من !!
به جای کفش دم پايی به پا داشت.آنقدر هول بود که متوجه اين موضوع نشده بود.کمی گيج شده بود.در آن فرصت کم چه می توانست بکند؟
به آقای بايرامی گفت:می تونم برم خونمون و زود بر گردم؟
جواب شنيد:نه دخترم کجا؟من مسئوليت دارم .تو سالم رسيدی مدرسه .اگه بری و برات اتفاقی بيفته چند تا پدر مادر پيدا می کنی.برو تو دخترم .الان چه وقت بيرون رفتنه؟!
دوباره با التماس گفت:جون من آقای بايرامی٬خونمون همين بغله.هيچ کس نمی فهمه.هيچ اتفاقی هم نمی افته.زود می رم و برمی گردم.آخه ببينین چی پام کردم؟
فراش که تا آن موقع متوجه دمپايی های آبی دخترک نشده بود٬خنده اش را پشت اخمی پدرانه پنهان کرد و گفت: نه بابام جان .جواب خانم مدير رو کی می خواد بده؟
نسترن هر چه خوانده بود از ذهنش پريد.نه جرات داشت با آن دم پايی ها وارد دفتر شده و از خانم ناظم بخواهد تا به خانه زنگ بزند که برايش کفش بياورند٬نه با آن وضع می توانست با تمرکز سر جلسه امتحان برود و از پس امتحان به خوبی بر آيد.
دلش بيشتر به شور افتاد.گردش ثانيه ها سرعتی چند باره پيدا کرده بودند.پشت درخت تناور توت حياط پنهان شد و منتظر فرصتی تا از مدرسه خارج شود.
خانم مدير آقای بايرامی را صدا کرد.خوشحال شد.آهسته خودش را از پشت درخت بيرون کشيد و آرام به در مدرسه نزديک شد.کسی متوجهش نشده بود.پا را بيرون گذاشت و خواست شروع به دويدن کند که صدای هميشه بلند و زنگ دار آقای بايرامی از وسط حياط تا توی خيابان دويد و به گوش او رسيد:
ـ بچه ها خانم مدير فرمودن که امتحان امروز به فردا موکول شده.....!
نسترن همان جا وسط خيابان چنان خنده شادی سر داد که بعضی از عابرين با تعجب نگاهش کردند!