كلی حرف برای گفتن دارم.از همه چيز.ولی مثل كلاف سر در گم نمی دانم سر رشته كلام را از كجا و چه طور پيدا كنم.
امروز هوا گرفته و ابری است.با خودم فكر كردم:“گاهی وقتها وسط بهار حال و هوای آدم مثل پاييز خزون زده و گرفته است؛يا نه وسط زمستون ميشه مثل بهار شاداب و پر طراوت بود“
اما حال و روز من اصلا معلوم نيست.نه بهاری بهاری ام نه پاييزی و پاييزي.حتی حضور در مهمانی ديشب هم كه خيلی با صفا و دوستانه بود حالم را جا نياورد.
نزديك تلويزيون می نشينم و خودم را با نوشتن سر گرم می كنم.همان موقع سريالی كه نمی دانم نامش چيست تمام می شود.آهنگ و آواز پايانی اش نظرم را جلب می كند.خوب كه دقيق می شوم می بينم انگار دارد حرف دلم را می زند:
.....دنيا پر از جور و جفاست
بازيچه اهل رياست
ميوه دنيا در همه
گريه و خندش با همه
مهمون نا خونده ما
شادی و گاهی هم غمه