تبليغاتX
معلمی از بهشت



چهارشنبه 9 مهر1382

  • مرغ مینا
  •                                            

    در دوران دبيرستان دوستی به اسم مينا داشتم.دختر جذاب و زيبايی بود.با اخلاقهای خاص خودش.منظورم اين است که بر خلاف ظاهر زيبا و دخترانه اش بعضی از رفتارهايش کاملا پسرانه بود. لات بازی و خرابکاريهايش به پسر ها رفته بود.هميشه آدامس می جويد .اگر صد بار هم توی کلاس مجبورش می کردند آدامسش را در بياورد. يک دقيقه بعد آدامس ديگری در دهانش مشغول جويده شدن  بود.يادم می آيد يک بار برای گرفتن آدامس يکی از  بچه ها را دنبال کرده بود.دخترک از دستش در دستشويی پنهان شده بود.مينا چنان با آن قد و هيکل تنومندش به در دستشويی لگد زده بود که در آهنی از جا کنده شده بود.يا بار ديگر بعد از خوردن غذا در ناهار خوری مدرسه شيشه نوشابه اش را تا ته در ظرفی که بچه ها باقی مانده خورشهايشان را در آن می ريختند فرو کرد.البته چون اين شيطنتها خاص مينا بود هميشه ناظم يک راست سراغ او می رفت و حسابی مواخذه اش می کرد.اما کو گوش شنوا ؟؟ فردا که می شد روز از نو شيطنت جديد از نو.

    دبير ادبياتمان «خانم ميرزاده» که هر کجا که هستند برايشان سلامت آرزو می کنم ؛صدايش کردند کلی با  او حرف زدند و از او خواستند خودش يک نفر را که قبول دارد به ايشان معرفی کند .مينا روی من انگشت گذاشته بود.خانم ميرزاده سراغ من آمدند و گفتند:«ببين زهرا مينا در اصل دختر تنهاييه؛ تمام لات بازيهاشم به خاطر همين تنها بودنشه .سعی کن باهاش دوست بشی.روش اثر بذاری . جذبش کنی ......».

    من هم قبول کردم.رابطه من و مينا تا قبل از آن فقط يک رابطه دوستانه معمولی و ساده بود.ولی کم کم با هم خيلی صميمی شديم.طوری که صدای بقيه دوستانم در آمده بود که دوست جديد پيدا کردی .ما رو فراموش کردی......

    آنها نمی دانستند دليل صميميت يک دفعه من و مينا چيست. چون قرار نبود کسی از اصل قضيه بويی ببرد من هم سعی می کردم.هوای دو جناح را داشته باشم تا دلخوری پيش نيايد.مينا هم مجبور شد دور دوستان به اصطلاح صميمی اش را برای مدتی خط بکشد.

    خيلی برايش سخت بود بخواهد  از اخلاق های ويژه و پسرانه اش دست بر دارد. او با اين رفتارها خو گرفته بود و بزرگ شده بود. دور و بريهايش هم به خاطر جسارت و پر رويی اش با او می پلکيدند .در فرهنگی کاملا متفاوت از فرهنگ من بزرگ شده بود در خانواده ای پولدار.از آن دست مردمی که تمات جشنها و مراسمهايشان مختلط است و....

    ولی هنوز روحش آمادگی پذيرفتن واقعيتها و پاکيها  را داشت.کمی رفتارش منضبط تر شده بود. سعی می کرد حجابش را  رعايت کند .نماز بخواند و دست از شيطنتهايش بر دارد.

    ولی حيف و صد حيف که دوران دوستی ما ديری نپایيد و تاثير رفتارهای من موقت و گذرا بود.

    تابستان همان سال به من تلفن کرد و گفت در شرف ازدواج است.چه کسی می توانست باور کند؟؟؟ دختر کوچولوی شيطان ما می خواهد خانم شود و شوهر داری کند؟ گفتم :«مينا بی گدار به آب نزن ».گفت :«نه زهرا تحقيق کريم خيلی خانواده خوب و اصيلی هستند».

    در جشن عقدی مفصل مينا به عقد پسری متشخص؛ متدين  و پولداردرآمد.خيلی خوشحال بود مدام از خانواده همسرش تعريف می کرد. من هم  برايش خوشحال بودم .اما کم کم  چيزی نگذشت که در تلفنهايش  به من  می گفت که دارد می برد و نمی تواند تحمل کند.برايش سخت بود که بخواهد قيد و بند پيدا کند.مواظب رفتارهايش در کوچه و خيابان باشد.حجابش را رعايت کند......تاب نياورد و بعد از شش ماه تقاضای طلاق کرد.

    خودش می گفت: «طرف خسيس  و بی دست و پا بود...».اما واقعيت چيزی غير از اين بود.او دوست داشت مثل بچه ها در خيابان بستنی ليس بزند.جواب متلک پسرها را بدهد.بلند بلند بخندد و جلب توجه کند.که البته هيچ کدام اين رفتارها با پذيرفتن شوهر جور در نمی امد.اينکه متانت يک زن شوهر دار را داشته باشد. آشپزی کند .با خانواده شوهر خوب تا کند. ناچار در هجده سالگی اولين تجربه تلخ ازدواج را چشيد. 

    ماجرا گذشت با هوش سر شاری که داشت همان سال در رشته مديريت جهانگردی قبول شد . و خودش را با درس و دانشکاه سر گرم کرد.يکی دو سال از ماجرای ازدواج اولش گذشت که سر و کله خواستگار سمجی پيدا شد.اين بار هر دو عاشق هم بودند و و واقعا هم ديگر را دوست داشتند. هر دو خانواده شبيه هم بودند پولدار و آزاد . مدام برايم از زمزمه های عاشقانه همسرش می گفت و اين که تاب تحمل يک لحظه دوری هم را ندارند.در جشن عروسی مفصل و مختلطی که در خانه ای در نياوران پر با شده بود پيوند زناشويی بستند برای بار دوم مينا عازم خانه بخت شد.من چون در اين گونه جشنها هيچ وقت حضور نداشته و ندارم تلفنی برايش آرزوی خوشبختی کردم .وبعد از آن تقريبا ديگر از هم خبر نداشتيم.من مشغول کار ودرس بودم.او هم همين طور.

    تا اين که حدود پنج سال پيش يعنی دو سال بعد از ازدواج دومش مينا مرا پيدا کرد و به من خبر داد که قصد جدا شدن دارد.اين بار چرا؟

    گفت همسرش معتاد به هروئين بوده و خبر نداشته .با دوست دخترهای سابقش هنوز رابطه دارد.خواهر شوهرش با پسرها رابطه دارد وبرادرش با دخترها.اهل زن و زندگی نيست. پدر ومادرشان هم آنها را به حال خودشان رها کرده اند.مينا هم از سر انتقام با پسری دوست شده بود.....(اين همان خانواده ايده الی بود که مينا اصرار داشت من عروس ديگرشان شوم.)

    پس از کش و قوسهای فراوان بار دوم مهر طلاق بر پيشانی شناسنامه اش نشست. و خودش را از قيد و بند زندگی زنا شويی خلاص کرد.

                                                         ******

    پنج سالی می شد که از او بی خبر بودم هيچ شماره تماسی هم از او نداشتم تا اين که ديروز به منزل مامان زنگ زده بود و شماره اش را به آنها داده بود تا به من برسانند.حوالی ساعت ۷ غروب بود که تماس گرفتم.خودش گوشی را برداشت.به علت سرما خوردگيم صدايم را نشناخت کمی سر به سرش گذاشتم .بعد از آشنایی دادن حسابی خوشحال شد.از حال و روزش پرسيدم.

    گفت فوق ليسانس زبان آلمانی می خواند.هفت سال است گيتار می زند و قرار بوده کنسرتی اجرا کنند که به علت تصادفی که ۳ ماه پيش کرده کنسرت به تعويق افتاده.از پشت تلفن برايم نواخت وخواند.خيلی زيبا گيتار می زد و صدای کلفتش موقع خواندن زيباتر شده بود.

    گفتم:« مينا مثل خشايار اعتمادی می خونی.همين طوری صدات خوب نيست ولی وقتی می خونی قشنگ ميشه».گفت:«چند شب پيش رفته بوديم خونه خشايار اعتمادی .او پيانومی زد من گيتار با هم آهنگ گل گندم رو خونديم محو صدام شده بود دستش رو زير چونه اش گذاشته بود و مدام می گفت عجب صدايی!!!.».

    مينا هنوز هم برايم همان مينای  ده سال پيش بود با همان خنده های بلند ولحن لاتش.گفتم:« هيچ عوض نشدي».گفت:« اگه قيافه ام رو ببينی منو نمی شناسی.چون تصادفم شديد بوده صورتم حسابی به هم ريخته بود.  دكترا مجبور شدند ترکيب صورتم رو عوض کنند !!»گفتم :پس از خوشگلی افتادی؟؟

    گفت :« نه بابا چشمها و ابرومو کشيدن .بينيم رو هم بايد عمل کنم.خلاصه خيلی خوشگل تر شدم». البته کلی خرج کرده بود.چيزی حدود بيست ميليون تومان.می گفت :«همه می گن از روی کدوم پل افتادی پايين؟»!!گفتم پس عزرائيل و جواب کردی.گفت :چه جورم.

    (مينا سوار ماشين دوستش بوده کنترل ماشين از دست  راننده که دوست پسر دوستش بوده  خارج می شود و از بالای پل ستار خان به پايين پرت می شوند..)

    حرفهای نا گفته را گفتيم.به من می خنديد از اين که می ديد هنوز چادر سر می کنم.خودش می گفت به خاطر صورتش بايد هميشه آرايش غليظ داشته باشد.

    آخر سر شماره همراهش را داد تا اگر در مدرسه مراسمی بود ازش دعوت کنيم برايمان بزند.همان موقع پسری به اسم امير به موبايلش زنگ زد .گفتم مينا هنوزم دوست پسر داری؟

    گفت نه دوست پسر ندارم.اينا بچه های کنسرت و کلاس دانشگاهم هستند.گفتم هميشه خوش باشی عزيز.

    شايد مينای من راه و رسم زندگی را پيدا کرده باشد و از بچگی در آمده باشد .

    اميدوارم به تمام آرزوهای قشنگ و پاک زندگی اش برسد.در درس و هنر موفق باشد.  . شايد او بعدها مرغ مينايی در  بوستان ترانه و آواز شود .کسی چه می داند؟؟؟



    Link ::