به نزديك مدرسه رسيده بودم برايم عجيب بود با اين كه اولين سال تدريس را پنج سال پيش پست سر گذاشته بودم ولی نمی دانم برای چه اين همه دلهره داشتم.به قدری طپش قلبم سنگين و تند شده بود كه احساس می كردم.قفسه سينه ام ديگر گنجايشش را نداردو حالا ست كه قلبم از حركت باز ايستد.
به ساعتم نگاه كردم.انگار اضطراب از قلبم به مچ دستم رسيده بود و ساعتم را ازكار انداخته بود.برای اولين بار آن را روی ۷:۲۰ دقيقه صبح خواب می ديدم. می دانستم ديرم نشده چون زنگ اول كلاس نداشتم. ولی كوبش سنگين و تند ضربان قلب آرامم نمی گذاشت.
ساعت ۷:۴۵ دقيقه بود كه وارد *«بهشت »شدم .منير خانم را ديدم كه مشغول رفت و روب بود.برايم گفت كه امشب قرار است پسر بيست و يك ساله اش را برای بار دوم به حجله دامادی بفرستد.به همين دليل عجله داشت تا زودتر به منزل برود.
وارد دفتر شدم.دو سه نفر از همكارهای قديمی را ديدم كه مثل من كلاس نداشتند.
سلامی و عليكي. روبوسی و احوالپرسي.دفتر بوی تازگی می داد . بوی گل و شيريني.كمی آرام شدم.تا ساعت سوم بايد منتظر می ماندم.به خاطر تيپ كرمی كه زده بودم با آن كفش نوك تبز و شلوار دم پا جرات نمی كردم چادر را از سرم در بياورم گفتم شايد ايراد بگيرند كه مگر می خواهی به عروسی بروي؟
ولی با ديدن يكی دو همكاركه مثل من مانتوهايی روشن پوسيده بودندوحسابی تبپ زده بودندخيالم راحت شد.
هنوز به زنگ تفريح مانده بود كه ديدم پنج نفر ا زشاگردان سابقم سراغم را می گيرند و برای ديدنم آمده اند دم دفتر.پيششان رفتم .به گرمی با هم سلام و احوالپرسی كرديم .و مشغول بگو بخند شديم.همان موقع خانم عظيمی باهمان جذبه هميشگی آمد و گوش زد كرد كه :«بچه ها زيادی حال نكنيد.بعضی از كلاسها دبير دارند.»
نمی دانم آقا كلاغه كی خبردارشان كرده بود كه وبلاگ دارم برای گرفتن نشانی اش آمده بودند.گفتم می خواهم در مورد مدرسه و اتفاقها و آدمهايش بنويسم اگر لو برود. ديگر نمی توانم به راحتی هر چه می خواهم بنويسم.به من قول دادند كه فقط بين خودشان پنج نفر بماند.وای به حالشان اگر نفر ششمی هم به اين جمع اضافه شود.
ساعت دوم بود كه همسر دبير رياضی بچه های اول به مدرسه اطلاع داد كه پرواز همسرش تاخير دارد و خودشان را نمی توانند به مدرسه برسانند.به ناچار من به جای ايشان وارد كلاس اول شدم.اولين چيزی که توجه بچه ها را جلب کرده بود ظاهرو سن و سالم بود .خيلی زود می خواستند دختر خاله شوند که من اجازه ندادم و خيلی رسمی خودم را معرفی کردم.نگاهم را روی هر ۲۵ نفر چرخاندم.موقع ثبت نام بعضی هايشان حضور داشتم .می دانستم که گلچين شده اند.با بهترين نمره انضباط ها و معدل ها.
شروع کردم به شرح قوانين مربوط به کلاس.
۱ـ قبل از من سر کلاس حاضر باشيد.داد و فرياد نکنيد طوری که اگر يکی از اين جا رد شد شک نکند اينجا يک کلاس دبيرستان دخترانه است.
۲ـ احترام به من ؛خودتان و هم کلاسيهايتان را فراموش نکنيد.اگر به ديگران احترام گذاشتيد حتما برا ی خودتان احترم کسب می کنيد.من کوچکترين بی احترامی را نمی بخشم.
۳ـ هر جلسه درس می پرسم .چه قبلش گفته باشم چه نگفته باشم.درس نخوانده سر کلاس من تشريف نيارين.
۴ـ سر کلاس آدامس نجويد.من شديدا به اين کار و بوی آدامس جويده شده آن هم اول صبح آلرژی دارم.
۵ـ موقع درس دادن و درس پرسيدن صدا از کسی در نيايد.حواسها فقط جمع آن چيزی باشد که من می گويم.
سخنرانی ام که تمام شد ازشان خواستم يکی يکی بلند شوند و خودشان را معرفی کنند.اسم بعضی ها را زود ياد گرفتم.سعی کردم بين اسم . فاميل و ظاهرشان نقطه اشتراک يا تضادی پيدا کنم.مثلا دانش آموزی با نام خانوادگی «شجاعت» که در صورت و رفتارش دنبال رگه هايی از شجاعت بودم. ايرانی.زارعی. شياسی رنجبر.فولادی وند.......
درس را شروع کردم.سراپا گوش بودند.پس از پايان تدريس.کمی در مورد فعاليت درس بحث کرديم.زنگ تفريح را که زدند از کلاس بيرون آمدم از پشت سر اظهار نظر هايشان را در مورد کار و ظاهرم به درستی نشنيدم.
۲۵ دانش آموز کلاس ۱ب به احترامم ايستادند.به نظر بچه مثبت و درس خوان می آمدند.خودم را معرفی کردم و با آنها هم آشنا شدم يکيشان موقع معرفی خودش با خيال راحت آدامس می جويد.وقتی اسمش را گفت. گفتم :«آدامستو در بيار» جا خورد. انتظار چنين واکنشی را از طرف من نداشت.بقيه هم همين طور .با خودم فکر کردم شايد برای جلسه اول کمی تند رفتم ولی گاهی لازم است گربه را دم حجله کشت تا حساب کار دست بقيه بيايد.بعد از آشنايی قوانين ثابت و اجتناب ناپذيرم را هم برايشان گفتم.و شروع کردم به تدريس......
*ـ بهشت دبيرستانی است که در آن تدريس می کنم.