تبليغاتX
معلمی از بهشت



سه شنبه 1 مهر1382

  • آخرین روز تابستان
  • صبح  بعد از نماز دوشی گرفتم و صبحانه مختصری خوردم و تقريبا با عجله  آماده رفتن  به کلاس شدم.اتوبوس خيلی زود آمد وسوار شدم . تقريبا شلوغ بود و در ايستگاههای بالا تر به تعداد مسافرها و ازدحام جمعيت افزوده می شد.دو سه ايستگاه بعد صدای شيرين پيرزنی از پايين پله ها می آمد که دعا کنان وبا زحمت خود را بالا کشيد:

    «خدا خيرتون بده کمکم کنيدتا خدا کمکتون کنه ؛عزيز جونم بگير اين زنبيلو توش کدو بادمجونه سنگينه.....»

    بقيه مسافرها رعايت حالش را کردند که چيزی نگفتند.کمی جابه جا شدندتا پيرزن سوارشد.روسری سفيدی به سر داشت وچادرش را دور گردن گره زده بود.چشمهای روشنی داشت.واگر چين و چروکها ی پوستش را کنار ميزدی به وضوح می توانستی ردپای زيبايی جوانی اش را ببينی.

    مدام می گفت:«عزيز جونم؛من می خوام برم تهرون پارس.از ايستگاه انقلاب می خوام برم. هر وقت رسيديم به من بگين پياده شم.

    دو ايستگاه بعد مسافری پياده شدو جايش را به پيرزن داد.باز شروع کرد به دعا کردن.

    لهجه اش چيزی بين همدانی و کرمانی بود .(من آخر لهجه شناسی ام     ).

    «الهی فدات بشم.عزيز جونم.الهی همتون سفيد بخت بشين. سفيد بختی خيلی خوبه.الهی مملکت حفظ شه. الهی همه مريضها خوب بشن.....»

    خانمی که کنار پيرزن نشسته بود به دعاهايش می خنديد.مدام به ساعتش نگاه می کرد وسرش را تکان می داد.خانم که کنار من ايستاده بود ساعت را از او پرسيد .در جواب گفت:«يه رب به هشت.ولی به زمان قديم. من ساعتمو دست نزدم.»کسی که سوال کرده بود جواب داد.«نه الان يه رب به هفته.ديشب ساعتا رو عقب کشيدن.»

    زن خوشحال شد گفت :«پس به نفع من چون تا حالا فکر می کردم ديرم شده. با اين حساب به موقع می رسم.»

    عجب بی خبر بودم من.همين طوری آقای عبداللهی يک ساعت تاخير داشت.من بی توجه به تغيير ساعت يک ساعت زودتر می رسيدم حالا بايد دو ساعت معطل می شدم.حالم گرفته شد.با ديدن شلوغی خيابانها و اتوبوسها به خودم دلداری می دادم که شايد امشب ساعتها را تغيير دهند.مگر می شود اين وقت روز و اين همه شلوغی؟

    يا بقيه مثل من گيج بودند و متوجه نشدند .يا هميشه اين موقع اين همه ترافيک است و من بی خبر از همه جا.

    نيم ساعت بعد به  مدرسه رسيده بودم.در بسته و قفل و کليد شده هم به من ثابت کرد که زود آمده ام.مثل بچه سر راهی ها نشستم روی سکوی مدرسه و خودم را با کتابهايی که داشتم سرگرم کردم.طبق حساب و احتمالات بايد ۱۵ تا ۲۰ دقيقه منتظر می ماندم.حسابی تابلو شده بودم.

    در حال و هوای خودم بودم که ناگهان چيزی با سرعت از روبرويم رد شدو بعد از آن بوی گوسفند بود که شامه ام را پر کرد.نگاه که انداختم گوسفند پروار قهوه ای رنگی را ديدم که از صاحبش رميده بود و او در پی اش می دويد.از ظاهر صاحب گوسفند معلوم بود که روستايی است نفس زنان گوسفند را تعقيب می کرد وهر چند قدم می استادتا نفسی تازه کند.عجيب تر از آن راننده خودروی سمندی بود که دلش به حال مرد روستايی سوخت.ماشين را گوشه خيابان نگاه داشت  و دنبال گوسفند دويد.ولی حيوان زرنگ تر از اين حرفها بود هر دو را قال گذاشت به سرعت داخل يک خيابان فرعی پيچيد. صاحب گوسفند و راننده هم به دنبالش .صحنه تعقيب و گريز جالبی بود.

    کمی بعد صاحب گوسفند از خيابان فرعی  بيرون آمد در حالی که دست حيوان را در دست داشت او را دنبال خود می کشاند.زبان بسته سختش بود.چموش بازی در می آورد .درست مثل بچه هايی که به اکراه دنبال پدرهايشان راه می روند خود را زمين می انداخت تا صاحبش را خسته کند وخود فراری شود.

    کمی که گذشت سرو کله منير خانم و بعد خانم عظيمی ناظم وکليد دار مدرسه پيدا شد.از شانسم چون آقای عبداللهی هم ساعت را عقب نکشيده بود يک ربع به هشت را يک ربع به نه ديده بود و خود را سريع به مدرسه رسانده بود.....

    مهر هم از راه رسيد.از اين پس نوشته های من رنگ و  بوی مدرسه و مهر خواهد داشت.



    Link ::