تبليغاتX
معلمی از بهشت



پنجشنبه 26 تیر1382

  • حکایت آن روز برفی
  • دانه های سفید برف همیشه خاطره انگیزند

    يه روز سرد و برفی زمستون که به علت بارش برف زياد تمامی مدارس دبستان و راهنمايی تهران تعطيل شده بود با سختی خودم را به مدرسه رسوندم . هيچ چيز بدتر از اين نيست که بخوای يه سربالايی رو روی برفا بالا بری و مواظب باشی سر نخوری . يا اگه خوردی زمين از شاگردات کسی اونجا نباشه تا ببيندت.

    بچه ها خيلی دمغ شده بودند چون دبيرستان ها تعطيل نشده بودند و مجبور شده بودند بيایند مدرسه.

    رفتم سر کلاس . بعد از احوال پرسی و خوش و بش برگه امتحان کتبی رو که هفته قبل گرفته بودم  بهشون دادم . تو سه تا کلاس اول بچه های کلاس « ۳/۱» از همه زرنگتر بودند. چهار پنج تا شاگرد مثبت و تاثير گذار توی کلاسشان بود که همه از اونا حرف شنوی داشتند.

    اکثرا نوزده و بيست شده بودند به جز دو سه نفر که هميشه خارج می زدند. و از بقيه دو هفته عقب تر بودند و تلاش من هم برای به روز کردن اونها چون خودشون نمی خواستند بی فايده بود.

    نوبت به درس پرسيدن رسيد. الهام رو صدا کردم مثل هميشه آماده بود . آمد پای تخته سياه و من سووال پيچش کردم. در همين گير و دار يه دفعه تمام بيست و شش نفر خودکارها و مدادهاشونو انداختند روی زمين . و بعد برای برداشتن آنها با هم به زير ميز رفتند.

    غافلگير شده بودم. بچه ها منتظر بودم عکس العملم را ببينند. دلشون می خواست بخندم و مثل هميشه با يه شوخی جديد جو کلاس رو عوض کنم.

    من اما به شدت عصبانی شده بودم . و اين کار رو نوعی توهين به خودم تلقی کردم . اول نگاهشون کردم  بعد يه دفعه تمام ناراحتيمو سر دفتر کلاس و  نمره هاشون خالی کردم . يه منفی يک برای همشون از اول تا آخر گذاشتم.

    از نمره امتحان هفته قبل هم پنج نمره کم کردم . الهام هاج و واج مانده بود. بچه ها جا خورده بودند و انتظار چنين واکنشی را  از من نداشتند.

    با ناراحتی گفتم من می دونم شماها جوونيد و شيطنت اقتضای سن شماست . ولی خودتون هم خوب می دونيد که کلاس درس من خشک و رسمی نبوده و من به موقع خستگی رو از حال و هوای کلاس دور می کنم. اما هر چيزی جايی داره . موقع درس دادن و درس پرسيدن که وقت اين کارا  نيست .

    به قول حضرت علی (ع) اول عاقبت کار رو ببينيد . اگر نتيجش مثبت بود انجام بديد و اگر نتيجه منفی به دنبال داشت از انجام اون منصرف بشيد.

    صدا از ديوار ميومد و از بچه ها نه . همه سراپا گوش شده بودند انگار توی اون کلاس فقط  و فقط من بودم. از شرمندگی سرشون پايين بود و دم نمی زدند.

    بعد يکی يکی شروع کردند به عذر خواهی . گفتند خانم ما چون ديديدم همه مدارس رو تعطيل کردند و ما مجبوريم توی اين همه برف بيايم مدرسه می خواستيم يه جور شوخی کنيم و به قولی دق دليمونو خالی کنيم....

    بعد از کلی توجيه و عذر خواهی از من خواستند اين مساله پيش خودمون بمونه.

    هفته بعد که دوباره ساعت اول رفتم سر کلاس ۳/۱ چندين شاخه رز قرمز که توی جعبه طلقی قشنگی پيچيده شده بود به اضافه يه خودکار دیپلمات و يه کارت قشنگ محض عذرخواهی از من انتظارم را می کشيد...

    پارسال که بچه ها منو ديدند گفتند خانم يادتون مياد قضيه شوخی ما رو وقتی کلاس اول بوديم و اون حديث زيبا که هميشه توی ذهنمونه. حالا اون مساله تبديل به يه خاطره شده....

     و من منتظر ۱۷ مردادم تا اسم نيمی از اون بچه ها رو توی قبولی دانشگاه سراسری ببينم.



    Link ::