پسرک فروشنده دیگر مرا می شناسد.برای کسی می خواستم کتاب بخرم.وقتی سنش را پرسید و فهمید بیست و یک سالی بیشتر ندارد پیشنهاد کرد از رمان های «ر . اعتمادی» ،« مودب پور »یا فهیمه رحیمی» یکیش را انتخاب کنم. می گفت «گندم» مودب پور دیگر گیر نمی آید ،تجدید چاپ هم نمی شود و من می توانم به چند برابر قیمت بفروشم.گفتم این دیگر بازار گرمی است و ادامه دادم.:« بعضی ها معتقدند هر کتاب ارزش یک بار خواندن را دارد من اما اصلا به چنین چیزی اعتقاد ندارم.»اگر به سلیقه ی خودم بود «امینه » ی بهنود را برایش می خریدم یا« ۵۳ نفر» بزرگ علوی را.اما می دانستم خوشش نمی آید.چشمم که به «خانوم» افتاد همان هوس چسبناک بیخ دلم را چسبید و ول کن معامله نشد.عادت بدی دارم.وای به وقتی که فکر انجام کاری یا خرید چیزی به ذهنم بیافتد.ولوله ای به جانم می اندازند انگار.تا آن چه چشمم دیده و دلم خواسته را نخرم یا انجام ندهم آبها از آسیاب فکر و هوس من نمی افتد.وقتی خانوم«
مسعود بهنود» را دیدم برای به تعویق انداختن خریدنش بیش از بیست و چهار ساعت نتوانستم دوام بیاورم.
سه روز است غرق در کتاب از کودکی« خانوم» به چهل سالگی رسیده ام.
