تبليغاتX
معلمی از بهشت



دوشنبه 27 فروردین1386

  • لطفا با لبخند وارد شوید!
  • دیروز وقتی امین را گذاشتم مدرسه ،سر راه یک سر رفتم همان موسسه ای که قبل از به دنیا آمدن علی یک پایم آنجا بود و با عشق و علاقه کلاس های خوشنویسی اش را دنبال می کردم.می خواستم ببینم برنامه و ساعت کلاس ها با وقت من جور در می آید تا دوباره خوشنویسی را  شر وع کنم یا نه.قبل از این که دستگیره ی در را پایین بکشم چشمم به نوشته ای افتاد که روی در چسبانده بودند: لطفا با لبخند وارد شوید .

    یادم افتاد لبخند زدن در دوران دبیرستان جز جدا نشدنی رفتارم بود.سر کلاس ،تو خیابان.حتی به خاطرش چند باری هم متلک شنیدم.این رفتارم هم هیچ ربطی به این ضرب المثل نداشت که : خوش به حال دیونه که همیشه خندونه!

    چه حالی ازآدم گرفته می شود درست روزی که بر خلاف همیشه لبخندی بر لب نداری و  دلخوری پیش پا افتاده ای فاصله ی  راه رفتن  با همسرت را کمی زیاد تر کرده و دیگر از آن جمله های بامزه و دوست داشتنی که همیشه بر زبان می راندی خبری نیست.( یک چیزی تو مایه های قهر پنج قیقه ای).یک فامیل نه چندان  دور  که سالی به دوازده ماه هم نمی بینی اش از خیابان رد شود و اصرار کند شما را تا جایی برساند. آخ که اگر آن لبخند همیشگی روی لبت بود ،دیگر از تحلیل و تاویل ناخواسته ای که ممکن است از رفتارت داشته باشند نگران نمی شدی.

    حالا این جمله را هیچ وقت فراموش نمی کنم که همیشه و همه جا با لبخند وارد شوم.

    لبخند لطفا!



    Link ::