تبليغاتX
معلمی از بهشت



دوشنبه 20 فروردین1386

  • آخرین برگ امید
  • یک داستان کوتاه معروف هست که من اما به دلیل کهولت سن!! اسم نویسنده اش را فراموش کرده ام!داستان یک دختر جوان رو به احتضار که اطباء به دلیل ذات الریه جوابش کرده اند و او هم فقط به دیوار روبروی اتاق زل زده و منتظر است تا آخرین برگ پیچک رروی دیوار با باد پاییز بیفتد تا دخترک بداند باید  چشمها را روی هم گذاشته، بیت آخر غزل خداحافظی را زمزمه کند.پیر مرد نقاش فقیری همسایه ی دخترک است و چون او را پدرانه دوست دارد در سوز و سرمای پاییزی از دیوار آویزان می شود و یک برگ زیبا روی دیوار می کشد .نقاشی پیر مرد آن قدر طبیعی و جاندار است که با شدید ترین بادها هم از برگ خشک پیچک جدا نمی شود و همین نور امید را در دل دخترک روشن می کند.او هم در بستر بیماری با مرگ دست و پنجه نرم می کند و روی جناب ملک الموت را زمین می اندازد و همراهش نمی شود.یادتان آمد که؟

    حس و حال من این روزها در وبلاگ نوسی مثل همان دخترک و برگ کوچک نقاشی شده روی دیوار است.

    پ.ن: لطفا  و خواهشا اگر قرار است برگی کوچک بر صفحه ی این وبلاگ  بکشید کمی پررنگ تر نقاشی کنید تا باورم شود  هنوز هم می توانم!



    Link ::