تبليغاتX
معلمی از بهشت



دوشنبه 13 فروردین1386

  • انگار همین دیروز بود...
  • انگار همین دو سه هفته ی پیش بود که خانه ی مامان بودیم و برای سیزده به در برنامه می ریختیم.یکی یکی نظر می دادیم و رای  جمع می کردیم اما حرف آخر را مامان زد که با بچه ی کوچک و شلوغی پارکها و  هزار علت دیگر بیرون رفتن کار عاقلانه ای نیست.بساط منقل و آتش را گوشه ی حیاط زیر درخت سیب که دوباره جان گرفته بود و سرخوش روی سرمان سایه انداخته بود ولو کردیم و جوجه کبابی درست کردیم به یاد ماندنی.

                               *-*-*-*-*-*-*-*

    به ستاره های شب تاب چسبیده به سقف خیره شده ام و به رویاهای خیس زمان بچگی ام فکر می کنم.همیشه سر ستاره ی زهره با بقیه حرفمان می شد :« اون ستارهه که از همه پر نور تره مال منه.چون فقط به من چشمک می زنه.تو چون از من کوچیکتری چشمک زدنشو نمی بینی..» فاصله ی درک فهمیدن اسم و رسم ستاره ی زهره و پل زدن بین رویاها ی زمان بچگی را چه زود و بی وقفه طی کردم. بدون آن که بفهمم. خیلی مسخره است.دلم یک پشتیان سفت و محکم مثل پشتیبانهای پیله ی قلم چی می خواهد که مدام چکم کنم و از ثانیه ثانیه ی عمرم بپرسد.دلم نمی خواهد لحظه های باقیمانده ی عمر را بیهوده طی کنم.اگر حس یک سرطانی قطع امید شده را داشتم  حتما قدر زندگی را بهتر می دانستم.


    امیدوارم این  دو هفته تعطیلی به همه خوش گذشته باشد و باقی ۳۵۴ روز نیامده را به خیر و با برکت سپری کنیم.



    Link ::