تبليغاتX
معلمی از بهشت



دوشنبه 11 دی1385

  • فرشته کوچولوها!
  • دلم برای فرشته کوچولوهایی که گمشان کردم تنگ شده.یکیشان دختر بود یکی پسر.همیشه از دسته کلیدم آویزان بودند.حالا باید جای آن دو فرشته ی دوست داشتنی چیزی بخرم.موشی  میمونی .... روی در بسته ی مغازه با خط خوش نوشته:« تعطیل نیستم .هوا سرده در را بستم.»وارد مغازه شدم برای خرید کاغذ رنگی.به فروشنده می گویم یک جاکلیدی هم می خواهم.دو استوانه پر از جک و جانور برایم می آورد.می گویم :«میشه اون گاوه رو که تو ویترینه برام بیارین؟»زشت تر از آنی بود که فکر می کردم با خنده گفتم:«وای نه! این از دور دل می بره ُاز جلو زهره!»می خندد و گاو را سریع از جلوی چشمم دور می کند.تشکر می کنم و از مغازه بیرون می آیم.با خودم می گویم حتما از همان گاوهایی است که یک عمر نشخوار کرده  و فقط ماغ کشیده.یک ذره هم نمک در آن ظاهر بی مزه نبود.دلم بیشتر برای فرشته کوچولوهایم تنگ می شود.

    پ.ن:دو تا فرشته کوچولو دارم که هر دو پسرند.از وقتی سر و کله اشان پیدا شد  به دل و جانم بسته اند. فرشته کوچولوهایم مریضند و تب دار.



    Link ::