تبليغاتX
معلمی از بهشت



چهارشنبه 6 دی1385

  • زیر زبان کشی از نوع وبلاگی
  • این حرفا بین خودمون بمونه ها.باشه؟!

    اسمش را بازي مي گذاريم چون قرار نيست برنده يا بازنده ي واقعي داشته باشد.اين فقط يک بازي است مثل همه ي بازي هايي که سرشکستنک دارد اما قرار نيست دل کسي را بشکند.اصلا بهترين شيوه براي زير زبان کشي همين است.درست مثل مادري که مي خواهد از چند و چون شکستن گلدان عتيقه و گران قيمتش سر در بياورد کودکش را وارد بازي مي کند و خيلي راحت از ماجرا با خبر مي شود.

    علي رغم شعار هميشگي جناب همسر که:«دروغگويي بد است اما هر راستي را هم نبايد گفت» و بنا به دعوت مومو و هاپوتی عزیز برگه ي سفيد اعتراف يا همان بازي را پر مي کنم.

    ۱- استاد انجام دادن کارها تا نيمه هستم.زماني که بچه بودم و دايي کوچيکه در هند درس مي خواند  يک بار که به ايران آمده بود و من فکر مي کردم همنشيني با هندوها از او يک کف بين و رمال خوب ساخته مجبورش کردم فال دستم را ببيند.از خط هاي نيمه تمام دستم گفت که هميشه از اين شاخه به آن شاخه مي پرم و کارهايم سرانجامي ندارد.حالا که به دار نيمه ي قالي ام نگاه مي کنم و قلم و دوات در حال نابود شدنم باورم مي شود که حرفش درست است.من حتي تايپ را هم کامل بلد نيستم.بايد اعتراف کنم بعد از چهار سال وبلاگ نويسي   WORD ٌ را  هم خوب نمی دانم و تايپم هميشه مايه ي خنده ي مهدي است!(دايي گفت زندگي ام هم نيمه تمام مي ماند و خط عمرم هم کوتاه است.البته اين قضيه بر مي گردد به بيست سال پيش يعني اثرش تمام شده؟)

    ۲-از بچگي موقع تماشاي کارتون آرزو مي کردم جاي سه (چهار)شخصيت کارتوني باشم:سيندرلا -ساراکورو-جودي ابوت-و مارياي رابين هود!

    ۳-دم مردنم تمام کساني را که  حقي بر گردنم دارند را مي بخشم جز دونفر.خانمي که شب عروسي حلقه ي ازدواجم را در آرايشگاه  دزديد و خانم نا محترم ديگري که در زمان دانشجويي وقتي سوار اتوبوس بودم از شلوغي و گير کردن دست کودکي لاي در استفاده کرد و کيف پولم را زد.محتويات کيف پول برايم مهم نبودندجز اولين نامه ي عاشقانه ي مهدي  که يک جورهايي بنچاق و سجل عشق و عاشقيمان بود.

    ۴-از بچگي عاشق کفش پاشنه بلند بودم و هستم.آن وقت ها که بچه بودم و مادر براي خريدن کفش پاشنه تق تقي هيچ اقدامي نمي کرد هميشه در بزرگترين سوراخ  دم پايي  پلاستيکي هاي کفش ملي سنگي فرو مي کردم  تا موقع راه رفتن تق تق صدا کند.هنوز هم با شنيدن صداي پاشنه ي کفشم روي سنگفرش خيابان لبخندي شيرين به ياد آن روزها مي زنم .

    ۵-اين يکي را باورتان نمي شود.اگر مرا در خيابان و محل کار ديده باشد و  يک روز هم ناغافل پشت در خانه امان بايستيد که اتفاقا از همان روزهاي پدر در آور زندگي باشد و بچه ها امانم را بريده باشند چنان داد و فريادهايي از من مي شنويد که چشمهايتان گرد  مي شود .خانم به اين باشخصيتي و اين همه داد و هوار؟؟!! بدترين اخلاقم داد و جيغ زدنهايم موقع عصبانيت است.البته جناب همسر اولتيماتوم داده که داد و فریاد   چند شب پيشم آخرين دادي باشد که از حلقوم خارج شده و گرنه ديگر نه من نه او.

    (خدا وکيلي اين داد زدن ندارد؟:ساعت دوازده شب است و خيلي خسته  ايد مي خواهيد گلاب به رويتان روم به ديفال برويد دستشويي.بچه ها عين جوجه اردک دنبالتان راه افتاده اند.امين مي گويد: مامان من کالباس مي خوام.بوي کالباس مياد.علي هم از لاي در تفنگش را نشانم مي دهد مي گويد: بابا تفندمو دلس نمي تنه.تو دلس تن!آدم احساس نا امني و بدبختي يک باره مي ريز توي دلش.دلش مي خواد هوار هوار کند مگر نه؟)

    حالا به رسم بازی از این دوستان دعوت می کنم:تبسم    - هدی- آبجی کوچیکه - جودی ابوت- در آسمان شعر و ادب

    پ.ن:اعترافهای جناب همسر هم خواندنی است.هر چند من با این امور نه سال است دارم زندگی می کنم.



    Link ::