تبليغاتX
معلمی از بهشت



جمعه 10 مرداد1382

  • تار شکسته
  •  

    دايی مادرم پس از پنجاه و اندی سال به ايران بازگشت . در اين مدت ما فقط اسمی شنيده بوديم از       « دايی سيد حسن » و عکسی ديده بوديم که نشان می داد پير و شکسته است .
    حدود پنجاه سال پيش ايران را ترک کرد و به ديار هندوستان رفت تا غم عشق يار را فراموش کند يا با دوری اش يادش را هميشه در دل زنده نگه دارد چرا که به قول افلاطون «وصال مدفن عشق است
    » .
    فقط همين را می دانيم که دلباخته دختری بوده و دختر هم
    ...
    اما پدر عروس با اين وصلت ( شايد از ديد خودش ناجور) مخالفت کرده و او هم به کل قيد ازدواج را زد و رفت
    .
    ما می دانستيم آنجا بی هيچ سر و همسری روزهای گرم و شرجی بمبئی را به شب می رساند و شب را به اميد فردا سر می کند . دوست و آشنا زياد داشته ولی هيچ يار و غم خواری که همدم تنهايی اش و محرم اسرارش باشد نداشت
    .
    از همه بيشتر مادرم از آمدنش خوشحال شد چون دايی هايم توانسته بودند به هند رفته ، حالی بپرسند و سلامی برسانند . مادرم غصه می خورد و می گويد اگر دايی زن داشت الان نوه و نتيجه هايش دور و برش بودند . کسی بود که عصای دستش باشد و همرازش ... و آهی می کشد
    .
    دايی عصای چوبی قديمی دارد که با کمک آن قدمهای آهسته بر می دارد . قد بلند و صورت دوست داشتنی اش نشانه هايی از زيبايی و نجابت جوانی اش دارند . هنوز ته لهجه يزدی بودنش را می توانی در فارسی صحبت کردنش ببينی با اينکه کلمات را با لهجه هندی بر زبان می آورد
    .
    از شانسش اين روزها پخش فيلم و سريال های هندی باب شده و او از لحاظ می تواند خاطرات زندگی پنجاه ساله اش را در هند بیشتر به یاد آورد
    .
    برایم جالب است این چه عشق افسانه ای بوده که به خاطرش جوانی اش را در تنهایی سپری کرده
    .
    دلم می خواهد در موردش با او صحبت کنم . اما می ترسم ناراحت شود یا
    ...
    نمی دانم هنوز خوب نمی شناسدم. هر دفعه که می بیندم باید اسم خودم و همسرم و امین را بگویم تا یادش بیاید
    .
    آیا با این ذهن کاهل هنوز هم عشق جوانی اش را به یاد دارد .

    چشمم به گلهای خشک شده ای می افتد که توی لیوان کریستال داخل بوفه به من خیره شده اند : گلهای رز قرمز و زردی که به مناسبت های مختلف من و همسرم به هم هدیه داده ایم .
    برای قدر دانی ، عذر خواهی ، ابراز عشق و
    ....
    و با یاد آوری این که این گلها همیشه پیام آور عشق و گذشت بوده اند دلم به شوق می آید . فکر می کنم خوشبو ترین عطرها را دارند و قشنگترین رنگها را
    .
    و یاد این حرف می افتم : آن عشقی جاودانه است که روز به روز بر وسعت و عمقش افزوده شود
    .
    در قدیم زن ها و شوهرها اول به هم عادت می کردند و وقتی پا به سن می گذاشتند متوجه می شدند که عاشق همند
    .
    ولی امروزه جوانها در ابتدا به دنبال عشق آتشین می گردند تا خانه اشان را گرم و چراغش را روشن نگه دارد . کم کم این آتش در کوران سختی ها و مشکلات به سردی می گراید و چاره ای نمی ماند جز اینکه فقط به حضور هم عادت کنند
    .
    بگذریم . به قول خواجه شیراز
    :
                    از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر    یادگاری که در این گنبد دوار بماند


     



    Link ::