
به ياد دارم از کودکی عاشق معلمی بوده ام . تمام اسباب بازی و دنيای شاد کودکی ام خلاصه مي شد در يک تخته سياه يک متر در نيم متر و يک قوطی شير خشک که پر بود از گچهای رنگی .
یک بقالی کوچک بود نزدیک مدرسه مان که یک جعبه گچ رنگی از پشت شیشه غبار گرفته اش هر روز به من چشمک می زد . نود تومان بود و من در حسرت خریدنش ماندم .
هر وقت بچه های فامیل به منزلمان می آمدند برای بازی چاره ای نداشتند جز اینکه بینشینند سر کلاس درس من تا من به آنها درس بدهم . بعدها که بزرگتر شدم داشتن کاری مانند مهمانداری هواپیما و دندانپزشکی هم به ذهنم می رسید ولی باز معلم شدن دغدغه همیشگی ام بود.
در دوران راهنمایی دبیر حرفه و فنمان می گفت هرکس می خواد معلم بشه یا باید عاشق این کار باشه یا دیوونه .
در دبیرستان هم مدیرمان می گفت من اگه بخوام کسی رو نفرین کنم می گم ایشالا معلم بشی . خوب که فکر می کنم می بینم در همان زمان که در مدرسه خیالی ام با شاگردهای خیالی سر و کله می زدم و هر چه را آموخته بودم برایشان توضیح می دادم عاشق این کار بودم .
و حالا که در کلاسی واقعی به دانش آموزانی از جنس خودم و با اختلاف سنی کمتر از ده سال درس می دهم دیوانه این کارم .
در سال دوم دانشگاه بودم که تدریس در دبیرستان بهشت از طرف مدیرش به من پیشنهاد داده شد.
من جامعه شناسی می خواندم و آنها برای درس مطالعات اجتماعی دنبال دبیر می گشتند .
پیشنهاد غیر منتظره ای بود از خوشی و اضطراب نفهمیدم روزهای پایانی و بلند تابستان را چگونه پشت سر گذاشتم
روز اول مهر برایم همیشه به یاد ماندنی است .
ولی اول مهر سال ۷۷ با تمام اول مهرهای عمرم فرق می کرد. مانتو شلوار سرمه ای و ظاهری دانشجویی ، به من شکل و شمایلی دخترانه بخشیده بود.
وقتی دفتر کلاس به دست با قدم های محکم به سمت کلاس می رفتم صدای بچه ها را می شنیدم که می گفتند : دیدین خودشه !!!
الان که در آستانه ششمین سال تدریسم می دانم که معلمی هم عشق می خواهد هم دیوانگی . عشق به خاطر اینکه تمام سختی هایش را به جان بخری و به حقوق ناچیزش دل نبندی و دیوانه از این جهت که شغل هایی با درآمد بالا و شرایطی مناسب تر هم می توان داشت .
با این حساب من هم دیوانه ام هم عاشق .
و این عشق براین شیرینی تمام نشدنی است . file:///D:/Documents%20and%20Settings/mahdi/My%20Documents/EDITOR_files/22.gif">
