دو جلسه پشت سر هم مدرسه نرفتم به خاطر این که بالا رفتن از سه طبقه و سر کلاس راه رفتن برایم مقدور نبود.یاد «جواهر» افتادم. یک بار که روی سکوی کلاس درس را توضیح می دادم رو به من گفت:«خانم ما همش نگرانتونیم همش فکر می کنم یه روز از او بالا می افتین پایین از بس لب سکو راه می رین!» ![]()
دخترکان بهشت را دو روزه برده اند کاشان و ابیانه.خیلی دلم می خواست همسفرشان بودم اما حکایت کاسه کوزه های به هم ریخته را که می دانید.
شنبه ای لنگ لنگان و عصا زنان با هنگامه رفتیم سر جلسه امتحان زبان پایان ترم .بی انصافی کرده بودند و کلی لغت سخت ناخوانده بهمان داده بودند.یکی از ریدینگها در مورد کهکشان و مدارات و جاذبه ی زمین بود که به قول بنفشه آخرش نفهمیدیم چی دور چی می گرده.آن یکی هم در مورد پست پیشتاز سلطنتی انگیلیس بود.![]()
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
*خدای خوبی و خدای بدی بر بالای کوه همدیگر را ملاقات کردند.خدای خوبی گفت: روزت به خیر برادر.
خدای بدی پاسخی نداد.خدای خوبی گفت:امروزسر حال نیستی.
خدای بدی گفت: درست است ،زیرا این روزها مرا با تو اشتباه می گیرند، مرا به نام تو می خوانند و با من چنان رفتار می کنند که گویی من توام و این مرا خوش نمی آید.
خدای خوبی گفت:اما مرا نیز با تو اشتباه می گیرند و مرانیز به نام تو می خوانند.
خدای بدی راه خویش گرفت و رفت،در حالی که به بلاهت انسان لعنت می فرستاد.

جاودانه ها گزیده آثار جبران خلیل جبران،ترجمه ی مسیحا برزگر ،گرد آوری پروفسورسهیل بوشروی
پ.ن امسال هر کس می ره نمایشگاه کتاب جای من رو هم خالی کنه حسابی.![]()
