![]()
۵/۷/۸۶ بهشت ، امسال با دو سال پیش فرق اساسی نکرده بود.جز این که دخترکانش بزرگتر شده اند و اسامی قبولی بیشتر از سال گذشته روی برد خودنمایی می کرد.چه زود گذشت.دختر بچه های چهار سال پیش که شاگردانم بودند حالا در رشته های خوب دانشگاهی دانشجو شده بودند( به قول یکی از استادهای کلاس کنکور اولین کاری هم که می کنند رفتن به آرایشگاه و اصلاح کردن است و بعد رفتن به آموزشگاه رانندگی و گرفتن گواهی نامه).
دو تا کلاس اول دارم.همه معدل بالا هستند اما فکر می کنم کمی که بهشان رو بدهی آستر هم طلب می کنند.یکی از بچه ها با کمی چرب زبانی دخترانه گفت: «خانم به قیافتون میاد خیلی مهربون باشید» جواب دادم: «نه گول ظاهرم رو بخورید نه شایعات سال بالایی هارو باور کنید.»
۱۲/۷/۸۶ امروز درسمان در مورد تعامل اجتماعی بود و این که انسان بر اساس میل ذاتی اش دوست دارد با دیگران رابطه بر قرار کند ...فوری فکر بچه ها به سمت رابطه ای از جنس مخالف و حواشی دور برش می رفت و با کمی پر رویی سعی می کردند با گوشه و کنایه چیز هایی بگویند.باید بحث را جمع می کردم گفتم: «این که پسرکی در خیابان به شما متلک بگوید و شما یا با جوابش را بدهید یا بخندید هم یک نوع تعامل اجتماعی است اما ما بهش می گیم تعامل اجتماعی بد بد!».
منکر این قضیه نیستم که داشتن رابطه با جنس مخالف برای دخترهایی به این سن خالی از جذابیت نیست اما این که از حالا و به این زودی ایجاد این رابطه و مسائل و حواشی مربوط به آن ذهن وفکر بچه هارا به خود مشغول کند کمی آزار دهنده است.
*-*-*-*-*-*-*-*
۱۳/۷/ ۸۶امین دو هفته ای است مدرسه می رود. عاشق درس است.در کتاب ریاضی اول دنبال دو دوتا چهار تاست.برایش دانستن چپ و راست و جمع 1+ 2 مسخره و پیش پا افتاده است اما جانم را به لب می رساند تا یک صفحه مشق بنویسد.کار به جایی می رسد که متوسل به زور و دعوا می شوم.ولش کنی مثل بند کوتاه تنبان از دستت در می رود و دفترش تا پنج شش ساعت ولو روی میز معطل سیاه شدن می ماند.گاهی وقتها در موردش به بن بست می رسم.
۱۵/۷/۸۶در فالنامه ی این ماه مجله ی موفقیت مثل همیشه حرف های خوب و امیدوار کننده خواندم.باید برای بچه ها بیشتر وقت بگذارم و این که موسیقی های شاد و انرژی بخش گوش کنم...
