تبليغاتX
معلمی از بهشت



پنجشنبه 22 شهریور1386

  • دانه باشیم نه سیب
  • کلي کار ريخته سرم.رختها را بايد جمع  کنم و تا کرده بگذارم تو کشوها.خريد هم دارم.اتاق ها را بچه ها کرده اند بازار شام.تکليف زبانم هم نصفه کاره مانده.پايم مي رود روي چيزي.قبل از اين که بخواهم نگاه کنم صداي ضعيفي  از اسباب بازي بيرون مي آيد .آدمک لپ لپ است که دارد شعر تبليغي لپ لپ را مي خواند.سبد رخت به دست مي روم تو اتاق خواب.دوباره پايم مي رود روي يک تکه ي ديگراز اسباب بازيها..شاه  صفحه ي شطرنج است يا وزير که تاجش شکسته.بچه ها مبل ها را کشيده اند جلو و پشتش سنگر گرفته اند.امين يک روسري سر علي کرده و مي گويد :«تو پرنسسي.منم رابين هودم.  مي خوام نجاتت بدم.هر وقت منو ديدي با تعجب بگو: رابين هود؟!!» امين با کمربند  دست و پاي علي را بسته.علي با ذوق مي گويد:«رابين هود؟»امين جواب مي دهد:«بله من اومدم شما رو از اين جا ببرم».علي از روسري کلافه شده.امين اجازه نمي دهد علي تنها نشان مونث  بودنش را دربياورد.برنجم دم کشيده اين را از عطر ش  که در خانه پیچیده مي فهمم.کلي کار دارم هنوز...
                                                        *-*-*-*-*-*
    در جواب سوال معلم زبانتان وقتي مي پر سد:«?Are you  lucky»  چه جوابي مي دهيد. وقتي کابينت ساز بد قول بعد از يک ماه سر کار  گذاشتن درست يک روز مانده به امتحان پايان  ترم يادش مي افتد سفارشتان را تحويل دهد؟  سر امتحان به علت نبود فضاي کافي بچه ها به قول معلممان   «very friendly»  مي نشينند و  مثل چي از روي هم  تقلب  ميکنند و دو سه سوال دقيقا از همان  يک درسي است که  شما غايب بوديد و....در نتيجه شاگرد اول نمي شويد.
                                                             *-*-*-*-*
     صفحه ي اول اين   شماره ي مجله ي موفقيت نوشته بود:
    در ميان هر سيب  دانه ي محدوديست
    در دل هر دانه سيب ها نامحدود
    چيستانيست عجيب
    دانه باشيم  نه سيب 

    دانه باشیم نه سیب
                              

    پ .ن.خیلی مهم: آسمون وریسمون    دوباره به هم بافته شد.



    Link ::