در حال و هواي خودم بودم و داشتم براي يک قران و دوزار پولم نقشه مي کشيدم.مي خواستم برای خودم کتاب بخرم و يک ماشين پليس آهني که تمام درهايش باز شود براي علي. يکباره دو خانم چادري جلوي رويم سبز شدند و من بي آن که بخواهم خودم را در مقابل(يا بهتر است بگويم محاصره ي )آن دو ديدم.خانمي که لاغر تر و سرزبان تر دار بود رو به من گفت :« خدا خيرت بده داريم براي سفره ي ابوالفضل(ع) پول جمع مي کنيم. هر چي دلت مي گه و دوست داي بده».گفتم:« دعا مي کنم براتون خدا قبول کنه .»مي خواستم راه بيفتم .زن اما دست بردار نبود گفت:« ثواب داره، اسمتم بگو سر سفره يادت کنيم.» و بعد امامزاده اي را نام برد و گفت جمعه آن جا سفره مي اندازيم. با تعجب پرسيدم : «درسته پول سفره رو از مردم مي گيرين؟» خيلي راحت جواب داد : «صاحب سفره نذر کرده از هفت نفر پول بگيره !! خوشم اومد از خانوميت که بهت گفتم». بدون اين که اطمينانم جلب شده باشد و با تعجبي مضاعف دستم را که حالا روي در باز شده ي کيفم و بر فراز دو هزار توماني هاي داخلش خشک شده بود به سمت يک اسکناس پانصد توماني بردم ودر رودر بايستي کامل پول را بهشان دادم.بعد در دلم گفتم اين ديگه چه مدل نذر کردنيه؟ زنها دعا گويان دور شدند و سراغ نفر بعدي رفتند.
*-*-*-*-*-*
این شعر رو اولین بار تو برنامه ی کودک شبکه ی پنج شنیدم.الان بیشتر بچه ها شعر رو از حفظن و همراه آهنگش،اون رو می خونن:
قوقولی قو قو سحر شد سیاهی در به در شد
فرشته ها دویدند ستاره ها رو چیدند
خورشید خانم در اومد با یک سبد زر اومد
تا شب نکرده حاشا بچه ها بیاین تماشا
کی فکر می کرد این شعر از سروده های استاد «شاملو» باشه؟