تبليغاتX
معلمی از بهشت



جمعه 5 تیر1383

  • کشکول
  • وبلاگ نوشتن و وبلاگ خواندن غير از علاقه به وقت کافی ٬ تمرکز و آرامش احتياج دارد تا با خيال راحت ٬ هر جا که دلت برای نوشته های دوستانت تنگ شد  و هر وقت هوس نوشتن کردی بتوانی بخوانی و بنويسی.من اما اين روزها اين وقت را کمتر می يابم همين باعث کم کاری من شده است.در اين مدت به اندازه يک ترم دوره فشرده انشاء نويسی کلی موضوع و مطلب پيدا کردم و در دفتر خيال به نگارش و ويرايش در آوردم.که البته تاريخ مصرف بعضی ها گذشت مثل عرض تسليت به مناسبت شهادت بانوی آسمانها.حالا که مجالی دوباره پيدا کردم باز می نويسم ............

    زندگی عشق و ديگر هيچ: اين روزها کمی بيشتر به خودم و زندگی ام فکر می کنم به همسر مهربان  و فرزندان دلبندم.کاستيهايم در زندگی مثل خيلی های ديگر گاه ناشکرم می کند اما وقتی زندگی عزيز ترين دوستم را جلو چشم می آورم به قدرت جادويی عشقی پاک پی می برم که نه با پول به دست می آيد نه با هدايايی گرانبها که در پس رنگ ولعاب و قيمت آنچنانی اش صداقتی نا مطمئن و علاقه ای کم رنگ و بی اعتمادی روز افزون بيشتر نمايان است.

    حماسه دوم مرداد: دو مرداد برای من زيباترين روز تقويم  زندگی است.روزی که عشق را سلام گفتم و.....می دانم دير شده اما سالگرد عاشقی را به عزيزترين همسفر زندگی ام تبريک می گويم .

                                      *******************

    دالتونيسم: امین از بين کارتونها« لوک خوش شانس» را خيلی دوست دارد.مخصوصا اگر لوک در تعقيب برادران دالتون باشد.چند روز پيش در حاليکه پشت پنجره نشسته بود و ميله های حفاظ را سفت چسبده بود گفت: «مامان من دارم اينجا حال می کنم چون ياد دالتونا افتادم که تو زندان گير کردن».!!!!!شب قبلش هم موقع خواب به من گفت: «اگه من يه روز کار بد کردم افتادم زندان يه سوهان( آهن بر)بذار لای نون بيا ملاقاتم تا من باهاش ميله زندون رو ببرم فرار کنم»!!!!(الگو پذيری از شيوه دالتونها).

    خوابيده با مشت:امان از قديمی ها با بعضی حرفای با ربط و بی ربط. علی من هميشه انگشتان کوچکش را مشت می کند.چه موقع خواب چه وقت بيداری.مادر جان می گويد: «قديمی ها می گفتن بچه اگر اين طور باشه بخيل ميشه!» از دوستان عزيز تقاضا دارم اگر نتيجه تحقيقی مبتنی بر رابطه مشت بودن دست نوزاد و بخيل بودنش در بزرگسالی را ديده يا شنیده اند به من هم بگويند و مادری را ازنگرانی بی مورد برهانند.اگر چنين چيزی صحت دارد پس من بايد بيشتر به پيشانی بلند و اقبال بلندترش در آينده اميد داشته باشم.

    ختم کلام:می گويند خانمی بسيار موفق و خوشبخت يک قوطی مخصوص در آشپزخانه اش داشت و هميشه هنگام آشپزی چيزی از آن بر می داشت و به غذا اضافه می کرد و در پاسخ به کنجکاوی شوهرش که او را بسيار دوست می داشت ٬می گفت: درون اين قوطی ادويه ای مخصوص است که به خوشمزگی غذا کمک می کند.روزی پس از سالها خانم به مراسمی دعوت شده بودو آقا به ناگاه ياد ادويه مخوص افتاد و به سراغ آن رفت٬وقتی درش را باز کرد فقط تکه ای کاغذ ديد که رويش نوشته شده بود:عزيزم به غذاهايت قدری عشق و محبت اضافه کن.قربانت مادر.



    Link ::