پيش تر ها خيلی قبل از اين که مزه مادر شدن را بچشم يکی از اقوام مادری با شوخی از بچه داری و مادر شدن گله می کرد ، من هم با خنده گفتم بيخود نيست که خدا بهشت را با همه بزرگيش پيشکش قدوم مادرها کرده است . او هم در جواب درنماند و گفت نخواستيم ! عطايش را به لقايش بخشيديم . حالا که چند سالی است من هم در جرگه مادران قرار گرفتم گاهی وقتها چنان مادر بودن و بچه داری خسته ام می کند که می گويم بهشت که سهل است خدا بايد دنيا را هم با تمام کائناتش به مادران می بخشيد . با همه اين احوال بزرگترها می گويند کو تا تو به سختی مادر بودن برسی؟ هنوز اول خوشيت است و بايد قدر اين روزها را بدانی . بگذار بچه هايت بزرگ شوند تازه آن وقت است که می فهمی سختی ها و مشکلات بچه ها به اندازه تمام ثانيه ها و روز و شب های عمرشان قد کشيده و بزرگ شده است .
علی را که نگاه می کنم سعی می کنم چهل روزگی امين را به خاطر بياورم . اما از سختی آن روزها هيچ در يادم نمانده است . عکس ها هم يادآور خاطرات خوش بچه گی است . خدا را شکر که اين جور وقت ها نعمت فر اموشی برخی خاطرات به داد آدم می رسد و نمی گذارد مزه شيرين مادر بودن گس شود .

- امين اصرار داشت تنهايی برای خريد چیپس و بستنی به سوپری نزديک منزل مادرم برود . وقتی مخالفت ما را ديد دويد دم در و گفت اصلا نگران من نباشيد . من مواظب خودم هستم . وقتی که از مغازه برگشت با لبخندی پيروزمندانه بسته چیپس جعفری را داد من برايش باز کنم . چیپس ها را با اشتها می خورد و می گفت به به مزه جوراب می دهد !
- امين صبح از خواب بيدار شده بود . هنوز خواب شبانه در چشمانش بود که شروع کرد به تعريف آنچه ديده بود : مامان من تصويرهای خوبی توی خوابم ديدم . خواب ديدم زورم زياد شده بود هر لحظه هم قوی تر ميشدم . بعد هم زدم آدم خلافکارها رو کشتم !! يه بازی پلی استيشنی خفن داشتم با يه تفنگ مخصوص مخصوص . تازه تيراش هم مخصوص بود.
- علی گريه می کرد . امين هم اصرار می کرد بغلش کند . وقتی ديد اجازه اين کار را نمی دهم با لحنی که سعی داشت قانعم کند گفت : تعارف نکن مامان .بذار کمکت کنم نی نی رو بغلش کنم آروم شه !
- مامان اگه لولو خورخورک بخواد منو بخوره کلتمو در ميارم کارشو ميسازم.ميزنم چشمشو کور می کنم.
** ***
اولين متن ادبی که بعد از به دنيا آمدن علی خواندم نوشته ای بود از «دايان لومان» که در يک مجله منتشر شده بود :
اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم :.
اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم ، به جای آن که انگشت اشاره ام را به طرف او بگيرم ، در کنارش انگشت هايم را در رنگ فرو می بردم و برايش نقاشی می کردم .
اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم ، به جای غلط گيری به فکر ايجاد ارتباط بيشتر می بودم ، بيشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم به او نگاه می کردم .
سعی می کردم درباره اش کمتر بدانم اما بيشتر به او توجه کنم . به جای اصول راه رفتن ، اصول پرواز کردن و دويدن را با او تمرين می کردم .
از جدی بازی کردن دست بر می داشتم و بازی را جدی می گرفتم ، در مزارع بيشتری می دويدم و به ستارگان بيشتری خيره می شدم.
بيشتر در آغوشش می گرفتم ، و کمتر او را به زور می کشيدم . کمتر سخت می گرفتم و بيشتر تاييدش می کردم .
اول احترام به خود را در او می ساختم و بعد خانه و کاشانه را .
و بيشتر از آن چه عشق به قدرت را يادش بدهم قدرت عشق را يادش می دادم