از قديم ميگفتند: بچه داری ٬سر داری.واقعا حس بالای دار بودن و دست و پا زدن بين مرگ و زندگی٬٬اميد به اين كه الان يكی می آيد و می گويد مورد عفو قرار گرفته اي........حس چندان آشنايی برای همه نيست.فکر می کنی گناهی بزرگ مرتکب شده ای و حالا شيرينی بخشش از طرف کسی که صاحب حق است قلقلکت می دهد.اين را از اين جهت می گويم که بچه دار شدن با همه شيرينی که دارد گاهی چنان سخت ميشود که آدم واقعا فکر می کند روی صندلی نيمه قراضه ای ايستاده و طنابی سخت و سفت گريبانش را چسبيده است..............
پسرم را که بغل می کنم ياد کودکی ام می افتم.حياط بزرگ خانه پدری که صبح های زود تابستانهای بلند از سرو صدای ما پر می شد.من و داداش علی وآبجی کوچيکه.من مامان ميشدم داداش علی شوهرم.آبجی کوچيکه هم يا بايد دخترم ميشد يا زن همسايه که البته همسری خيالی داشت.ديگ و قابلمه های کوچک مسی.زيلوييی نه چندان نو زيراندازمان و چادر مامان که ديوار خانه مان بود. مامان بازيهای آن موقع با همه کمبودهايش چه دلچسب و به يادماندنی بود.قهر و آشتی های من و زن همسايه٬تر و خشک کردن عروسکهایمان٬ که بچه هايمان بودند و بسته به جانمان٬ خريد رفتن٬مهمانی رفتن و مهمانی دادن٬........آن قدر شرم کودکانه داشتيم که شوهرهایمان را آقا صدا ميزديم و مثل مامان هميشه با احترام از آقايمان پذيرايی می کرديم.داداش علی به رسم و سنتی که ديده بود با تندی خاص مردانه رفتار می کرد و نان آور هميشه خانه چادری مان بود.آن موقع تنها غصه ما از مامان بازی کم آمدن خوراکيهايمان بود و نا تمام ماندن بازيمان.
خانم دکتر به من گفت: به سلامتی بارت رو زمين گذاشتی.من هم در جواب گفتم: بله اما باری به مراتب سنگين تر بر دوشم گذاشته شده.
مامان می گويند : بچه مثل لباسی آتشين می ماند .اگر از تنت درش بياوری لختی و اگر بر تنت بماند می سوزی.آخر هر چه باشد بچه هم يک انسان است .فقط خورد و خوراک و پوشاک که نمی خواهد تربيت بچه از لباس تنش مهمتر است.
می گويند خيلی چيزها در تربيت بچه سهم دارد.حاج خانم می گفت: زمانی که مادر آقا جان ٬آقا جان را باردار بوده نه ماه تمام خودش را در خانه حبس کرده بوده که مبادا از دست کسی لقمه ای شبهه ناک بگيرد.مدام دعا و قرآن می خوانده و از خدا بچه ای با عاقبت و مومن ميخواسته.شايد چهره نورانی آقا جان و دين و ايمانش به خاطر همين کار است؟؟؟؟روحانی تحصيل کرده برنامه خانواده هم می گفت: در تربيت بچه آميزش از آموزش مهمتراست.
بيدار خوابيهای من و هزاران مادر ديگر مثل من با ساعتی خواب برطرف می شود.خستگی مان با خنده زیبای بچه هامان در می رود.اما امان از روزی که کودکم تربيتی ناصحيح پيدا کند.آن وقت هيچ توجيهی برای سهل انگاری من و اشتباه کودکم پذيرفتنی نيست.درست همان موقع است که بايد صندلی قراضه را از زير پايت بکشند تا تو بوسه سفت طناب را بر گردنت حس کنی.