تبليغاتX
معلمی از بهشت



چهارشنبه 30 اردیبهشت1383

  • شمارش معکوس
  • چيزی به آمدنش نمانده.کمتر از ده روز.حالا ديگر صدای پای کوچکش را می شنوم .تلنگرهای گاه و بيگاهش به من می فهماند که او هم دوست دارد زودتر جمع منتظرمان را ببيند.خاله می گويد: وقتش که شد يه فرشته آهسته می زنه در باسنش و می فرستدش اين دنيا.احمد آقا می گويد: بهش بگو عجله نکنه.اين دنیا هيچ خبری نيست پشيمون ميشه از اومدنش.

    من اما نه اين حرفها و نه لب ورچيدن اطرافيان از اين که می فهمند باز پسری در راه دارم برايم مهم نيست.با تقدير نمی شود در افتاد.آنچه خدا برای من رقم زده بنا بر مصلحت من و خواست او بود .و آنچه اطرافيان می خواستند بنا بر اعتقادات و علائقشان.برای پدر و مادر دختر و پسر هر دو عزيزند.امان از حرف مردم.من نمی دانم اگر پسرهايم بعدها بی مهری کنند و يا خيری داشته باشند برای من و پدرشان است ديگران چرا از حالا غصه سی چهل سال بعد را می خورند.

    دلم برای بچه های مدرسه تنگ شده .آخرين باری که سر کلاس اول ب رفتم کلی برايم دست زدند و سوت کشيدند.تبريکها ٬شوخيها و شيطنتهای دخترانه شان که از هر طرف به سويم شليک می شد شايد تنها شاديهای صادقانه بود که در عرض اين چند ماه نثارم شده بود.وقتی می خواستم خلاصه درس را بنويسم بچه ها مانعم شدند.صدای سعيده را شنيدم که می گفت: خانم گچ برای بچه ضرر داره.يا الهام با آن قدرت کاريزماتيکش که بچه هار ا وادار به اطاعت می کند: بچه ها صندلی رو بکشيد بيرون خانم بشينه نذاريد سنگين سبک جا بجا کنند.در ادامه و قبل از اين که من توصيه هميشگی ام را بکنم گفت:آدامساتونم در بيارين حال خانم بد نشه.

    شايد تنها چيزی که در حال حاضر برايم مهم است سلامتی مسافرم باشد.بگذار ديگران هر جور می خواهند فکر کنند.من مسافرم را دوست دارم پسر يا دختر بودنش برايم مهم نيست.هر چه از دوست رسد نيکوست.

     



    Link ::