تبليغاتX
معلمی از بهشت



پنجشنبه 24 اردیبهشت1383

  • 30 نما
  • ديروز صبح با مهدی رفته بوديم تا مقدمات آمدن مسافر کوچکمان را فراهم کنيم.گرفتن نامه٬انتخاب بيمارستان٬چکاپ سلامتی خودش ...........کارهایمان زودتر از آن چه فکر می کرديم تمام شد.مهدی پيشنهاد کرد برويم سينما.يادم نمی آيد آخرين فيلمی را که در سينما ديده بوديم کی بود.ولی خوب يادم هست از زمانی که امين به دنیا آمد سينما رفتن را تعطيل کرده بوديم.به چند دليل:۱- امين خودش به تنهايی يک سينمای کامل با سيستم دالبی و جديدترين فيلمهای  نيمه اکشن و کمدی و درام بوده و هست.۲-رفتن با او به سينما کاری ناجوانمردانه و ابلهانه به شمار می رفت.چون نه ما می توانستيم از فيلم سر دربياوريم نه بقيه .۳- در اين چهار سال فيلمی که ارزش سينما رفتن داشته باشد توليد نشده بود . ۵- اگر هم چنين اتفاق نادری در تاريخ سينما به وقوع پيوسته بود خيلی زود سی دی هايش به دستمان می رسيد و ما را از زحمت سينما رفتن خلاص می کرد.دردسرتان ندهم.از همان جا به مادر شوهر عزيز که زحمت نگه داشتن امين را کشيده بودند خبر داديم کمی دير می آييم.و با خيالی راحت  از اين که امين آنجا امن و امان است برای صرف غذا و ديدن فيلم مارمولک راهی شديم.

    در سالن انتظار سينما همه جور تیپ و شخصيت به چشم می خورد.دختر پسرهای جوان که با شاخه گلهای رز در دست حسابی به چشم می آمدند.پيرزن پيرمردهای اهل دل.دخترهای دانشجو٬پسرهای دبيرستانی...........پشت سر ما هم دختر و پسر جوانی که معلوم بود خيلی از آشناييشان نميگذرد مشغول رد و بدل کردن ديالوگهای نيمه عاشقانه بودند.مهدی سرش را نزديک گوشم آورد و گفت:بيا ما هم طوری وانمود کنيم انگار بار اوله همديگرو ميبينيم.بعد زد زير خنده و گفت مخصوصا با اين ظاهرت معلومه که تازه همديگرو پيدا کرديم.من هم خنديدم و ياد حرف امین افتادم:«مامان چه قد شبيه بامشاد شدي».

    فيلم زيبا و خوش ساخت تبريزی حرفهايی برای گفتن و ارزش چند بار ديدن را داشت اما آنچه جالب بود دست زدنهای گاه و بيگاه و خنده های معنا دار تماشاچيها به بعضی سکانسها و حرفهای زده شده در قالب طنز بود.و اين يعنی تاييد يا تمسخر واقعيتهای جامعه٬يعنی مردم ما تا چه حد محتاج آزادی بيان هستند حتی اگر حرف دلشان از زبان يک سارق سابقه دار ملبس به جامه روحانيت زده شود.

    يادم می آيد زمانی که برنامه های جشنواره فيلم فجر را دنبال می کردم منتقدی گفت:« کافی است از اين سر خيابان تا آن سرش پياده برويم آن وقت تا زانو در سوژه غرق ميشويم».شايد بعضی سوژه ها به نظر تکراری باشند اما اگر خلاقيتی در بيان داشته باشد ارزش فيلم ساختن و تماشا دارند.من و مهدی در يک رستوران مشغول صرف غذا بوديم . از ديوار شيشه ای به بيرون نگاه می کردم و چشمم رفت و آمد مردم را دنبال می کرد.پسر جوانی که ظاهرش داد می زد دانشجوی شهرستانی کم بضاعتی است به سمت رستوران آمد.پايش را روی پله گذاشت هنوز دستگيره را نچرخانده بود که مردد برگشت.تمام جيب و هايش را گشت.زیپ ساک کوچکش را باز کرد . تمام گوشه کنارهای ساک را اميدوارانه جستجو کرداسکناسهای صد تومانی و دويست تومانی را روی هم گذاشت چند بار با خود حساب کتاب کرد و آخر سر دل به دريا زد و وارد شد.ساندويچی معمولی سفارش داد و........درست روبرويش و پشت سر ما پسر جوان و چاقی که با دوست دخترش مشغول صرف غذا بودند از اکانتهايی ساعتی هزار تومان (!) صحبت می کرد.

    *********

    اينها هم حرفهای امين است که البته شايد در يک وبلاگ مستقل بيايد. اما شما اينها را به عنوان يک «پيش وبلاگ» بپذيريد.

    - « مامان ... بشکوب بيار اين پسته هه نمی خنده»

    - « مامان ... بريم خونه دايی علی ... بابا رو هم جا بذاريم ... توی خونه براش سی دی موش و گربه بذاريم تا ببينه حالشو ببره »

     

     



    Link ::