
مدتهاست که منتظرم و بی تاب.بی تاب آمدن مسافری که دل در گرو هم داريم اما تا به حال همديگر را نديده ايم.بند بند وجودمان در هم تنيده.نه يادش و نه سايه اش بلکه وجوش هميشه همراه من است.اما اشتياق ديدن رويش هر لحظه بی تابترم می کند.قلبم به يادش و برايش می تپد.و من چه سخت روزها و شبها را به اميد ديدارش سپری می کنم.از همان شب که در خواب قرص کامل ماه را ديدم وکتاب ابن سيرين را به دنبال تعبيرش ورق زدم فهميدم مسافرم به زودی از راه خواهد رسيد.
اگر اين روزها فرصتی برای نوشتن و يا خواندن نوشته های خوب دوستان ندارم علت همان است که گفتم.من منتظرم .اين انتظار به خانه و اهلش هم سرايت کرده.کمتر فرصت می کنم دل نوشته هايتان را بخوانم . عذرم را بپذيريد و قبول کنيد برايم سخت است روزهای پايانی ديدار را با آرامش سپری کنم.کلی کارعقب افتاده دارم.مسافر من به زودی از راه می رسد و من احساس می کنم خودم و خانه هنوز برای آمدنش آماده نيستیم.به زودی مسافرم را به شما معرفی می کنم و شما به من حق خواهيد داد که مشتاق و منتظر باشم.
