برای آخر هفته کلی برنامه داشتیم.از آرایشگاه وقت گرفته بودم .دنبال رو نما بودیم برای عروس خانم و دلمان غنج می زد برای برادری که قرار بود ماه مجلس عروسی شود در کسوت داماد.عمو مدتی بود بیمار شده بود و افتاده.خدایش بیامرزد.
پ.ن:مهدی می گوید شاید این قضیه هم حکمتی داشته باشد شبیه همان حکمتی که او در« آسمون و ریسمون»به تصویر کشیده.کسی چه می داند.
