
یک گوشی نوکیای ارزان قیمت داشت و یک خط تالیا. کمی بعد گوشی اش را عوض کرد و یک خط دائمی هم گرفت.اوایل با ذوق و شوق عکسی را که با پرویز پرستویی انداخته بود نشانم داد و فیلم نقاشی با شن روی صفحه ی شیشه ای.یک روز گفت :یه فیلم کالبد شکافی دارم تو موبایلم اما پیشنهاد نمی کنم ببینی. یادم آمد یک بار یکی از بچه های کلاس عکس خواهرش را که دانشجوی پزشکی بود برایم آورد و گفت: خانم نمی ترسین مرده ببینید؟ خواهرش کبد یک بخت برگشته ای را در دست داشت و بالای جسد سیاه شده ای ژست خوردن یک ساندویچ مک دونالد را گرفته بود. تا دو روز این صحنه از جلوی چشمم دور نمی شد با این حال حس کنجکاوی امانم را بریده بود .فیلم یک چیزی شبیه اتاق تشریح یک بیمارستان بود.اجسادی لخت و آدمهایی که بی تفاوت و خیلی عادی به جای کالبد شکافی سلاخی اشان می کردند.بیشتر از پنج ثانیه نتوانستم دوام بیاورم.یک بار هم شنیدم فیلم دخترکی که در متروی کرج خودش را زیر قطار انداخته بود را دارد می خواستم ببینم که مهدی مانعم شد.
چند دختر دبیرستانی موبایل به دست از مدرسه آمده اند بیرون.با خودم می گویم اگر مثل آن وقت ها که بی خبر و بک دفعه ناظم سر کلاس ها می رفت و کیف بچه ها ر ا به بهانه ی کشف موارد غیر مجاز بیرون می ریخت از همین دخترها می خواستیم محتویات موبایلهایشان را نشانمان دهند ،با چه مقاومتی روبرو می شدیم و سر آخرچه چیزهایی که نمی دیدیم و نمی شنیدیم.
این خیلی بد است که مردها با تو جیه این که ببینید در جامعه چه خبر است همه نوع فیلمی در گوشهایشان دارند.به یکدیگر نشان می دهند و مثلا تاسف می خورند از خطری که هویت و اخلاق جوانهایمان را تهدید می کند.فیلم خوابگاه دختران داشنجو،استخر زنانه،تجاوز چهار مرد به یک زن،فیلمهای و کلیپهای صکصی و پور*نو ....اس ام اس های غیر اخلاقی ....
مهدی می گوید این روزها شخصیت آدمها را می شود ازآن چه در گوشی های همراهشان دارند حدس زد.می توانی لمپن بودن آدمها را با همه ی ادعایشان به تشخص و فرهیختگی وقتی می پرسند فیلم .... را دیدی به وضوح دید.
*-*-*-*-*-*-*-*
پ.ن۱ :برای کسانی که با جستجوی برخی واژه ها به این وبلاگ سر می زنند و دست خالی بر میگردند کاری نمی توانم بکنم جز اظهار تاسف.
پ.ن۲- خدا وکیلی اگر مخابرات سفت و سخت بخواهد محتویات اس ام اس و ام ام اس هایمان را بررسی کند چند نفرمان برافروخته می شویم و مخابرات را به فضولی متهم می کنیم و می گوییم ما آزادی نداریم؟می بخشید قصد جسارت به محضر مبارکتان را ندارم. این فقط و فقط یک سوال است همین.

شمینللی از من دعوت کرده در بازی آرزوها شرکت کنم.همین بازی را سالها پیش دبیر ادبیاتمان در قالب موضوع انشاء راه انداخت.یادم می آید نوشته بودم دوست دارم به آفریقا بروم و با سیاهچردگان آفریقایی هم کلام شوم.یا این که همیشه جزو بهترینها باشم.شمینللی راست می گوید که آرزوها ،از آن جایی که می توانند دور و دست نیافتنی باشند جنبه ی فانتزی دارند.این که آرزو داشته باشی یک کارت بانک داشته باشی که همیشه اعتبارش پر باشد و هر وقت که خواستی از هر عابر بانکی یک عدد و رقم با یک عالمه صفر پول بگیری؛ یا داشتن کلبه ای زیبا در میان جایی چون بهشت یک آرزو که چه عرض کنم یک«توهم فانتزی» است!!
اما واقعا چیزهایی که دغدغه ی ذهن من بوده اند اینهایند:
1-دوست ندارم غم از دست دادن عزیزانم را به چشم ببینم.چون خیلی سخت با آن کنار می آیم.خیلی سخت.همیشه برای سلامت مادر و پدرم .....دعا می کنم و این تعبیر« آفتاب لب بوم »و «مرگ که با هیچ کس تعارف ندارد »برایم غیر قابل پذیرش است.(بدون پدرم؛ مادرم.بدون همسرم ؛ هرگز!)
2-کاش کاری از دستم بر می آمد تا کار وبار برادر دوقلویم را سکه می کردم تا هر چه زودتر سرو سامان می گرفت و از کبوتر دو بام بودن خلاص می شد.
3-دوست دارم وقتی همه دوستم دارند بمیرم. یک جورهایی به قول معروف:مثل هنر پیشه ها در اوج بازی را کنار بگذارم.(شبیه آرزوی شمینللی)
4-کار کردن در« بهشت» را به هر کاری در دنیا ترجیح می دهم.دوست دارم همیشه معلم بهشت باشم.(لطفا دیگه به من نگو: میشه شما معلمی از بهشت نباشین؟)این جمله مخاطب خاص دارد.
5- آرزو دارم در تربیت پسرهایم موفق عمل کنم .تا چند سال بعد با افتخار از تربیت درستشان به خودم ببالم.
و کلیشه ای ترین آرزو که چون کلیشه ایست دوستش ندارم اما اگر عملی می شد ... همه به آرزوهای خوبشان برسند.
پ.ن:آرزو ها می توانند در گذر زمان دستخوش تغییر و تحول شوند.بچه که بودم دلم می خواست کلبه ای چوبی داشته باشم مال مال خودم.تمام جعبه میوه ها را دور از چشم مامان و بابا اسقاط می کردم و چوبهایشان را گوشه ای دو ار چشم قایم می کردم تا روزی با آنها کلبه بسازم.اما مهمترین آرزویم معلم شدنم بود که تقریبا بهش رسیدم.
پ.ن۲:این نوشته ی دوست چلچراغیمان را هم بخوانید.فاطمه واقعا قشنگ می نویسد.برای آیدایِ روزهای کودکیام.
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
میلاد مسعود بانوی آیینه و آب حضرت زهرا (س) بر همه ی زنان و مادران سرزمین من مبارک باد

برای ثبت نام امین رفته بودم مدرسه.آقای« شاه پری» فرم را که داد پر کنم دو شماره تلفن برای مواقع اضطراری ازم خواست.شماره ی آقاجون را نوشتم و همراه مهدی را.پرسید:«خودت همراه نداری؟» با بی تفاوتی جوابش دادم:«ایرانسله» گفت:«منظورت اینه که بی کلاسه ؟» گفتم:« نه خیلی هم جالب نیست.»شماره را گفتم و او هم نوشت.کار ثبت نام که تمام شد تشکر کردم و راهی خانه شدم.چند دقیقه بعد پشت در خانه رسیده بودم که گوشی ام زنگ خورد.آقای« شاه پری» بود که می گفت شناسنامه ی امین را جا گذاشته ام.دوباره برگشتم.وقتی مرا دید با خنده گفت:«بگو ایرانسل به درد نمی خوره.»خندیدم و گفتم:«با همه ی بی کلاسیش کار راه اندازه!»
پ.ن: بد دوره و زمانه ای شده.حالا اگر حتی در بازی اسم و فامیل هم ماشین را از حرف «پ»«پرادو» ننویسیم و بنویسیم «پیکان» متهم به بی کلاسی می شویم.
پ.ن۲:خیلی جالبه که یک نفر ناظم باشه،مرد هم باشه، جذبه داشته باشه و کمی هم زهر چشم بگیر باشه فامیلیش هم باشه شاه پری!!
پ.ن بنزینی:اگر خدا بخواهد و وضعیت بنزین اجازه دهد،ِتا یکی دو ساعت دیگر راهی سفر هستیم. رفتنمان دست خودمان است اما برگشتنمان با خداست.اگر دیدید خبری ازمان نشد قطع به یقین وسط بربیابان از بی بنزینی گیر افتادیم و منتظریم تا اسب و استری ما را تا جایی برسانند.شاید نمردیم ومانند اجداد جدمان لذت مسافرت با قاطر را هم چشیدیم.فک کن!

داداش علی سراغم می آید و می پرسد:«می دونی برای چی حلقه ی ازدواج رو تو این انگشت می ذارن؟» و بعد به انگشت دوم دست چپش اشاره می کند.بلافاصله می گویم:«چون به قلب نزدیکتره!»با تعجب جوابم را با حالت پرسش تکرار می کند و همه ی انگشتان دو دستش را به هم می چسباند به جز دو انگشت یکی مانده به آخر و اشاره می کند به این مطلب .شما هم امتحان کنید و ببینید این استدلال می تواند قانعتان کندکه چرا حلقه ی ازدواج را در دست چپ می کنند؟ یا دست کم دانستنش می تواند برایتان جالب باشد.
پ.ن۱: چند ماهی می شود دلو جیگر داداش علی به سیخ آویزان است و همه چیز را به شکل قلب و گل رز قرمز آتشی می بیند.خدا بهشان ببخشاید.
پ.ن۲: خواندن لینکهای بالای صفحه را بهتان پیشنهاد می کنم.انتخاب های مهدی است و البته خواندنی.