تبليغاتX
معلمی از بهشت



پنجشنبه 10 دی1383

  • باز هم قصه های من و امین
  • چهارتايی رفتيم فرهنگسرای محل تا اسم امين را  در کلاس نقاشی بنويسيم.من و مهدی و پسرها.در محوطه فرهنگسرا چند تا مادر با بچه هاشان که همه دختر بودند منتظر مربی نقاشيايستاده بودند.سر صحبت را با يکی از مادر ها باز کردم و از وضع و روز کلبه شادی پرسيدم و بچه ها که آنجا چه می کنند.در اين فاصله امين با يکی از دخترها حسابی دوست شد.دخترک دورگه بود.مادرش قيافه زنان آسيای جنوب شرقی را داشت.اسمش «آنيتا»بود.وقتی امين صدايش می کرد و دنبالش می دويد ياد بچگی های خودم افتادم.آن وقتها که همه همبازيهايم فقط دختر بودند.دستهای همديگر را می گرفتيم.می چرخيديم و بلند بلند می خوانديم.:«آنيتا٬  آنيتا جينگيلی آنيتا ٬ هي».

    ************

    اتاق حسابی به هم ريخته بود. مسبب بيشتر آشفتگی ها هم طبق معمول امين بود و اسباب بازيهايش.وقتی ديدم با زبان خوش ريخت و پاشهايش را جمع نمی کند با عصبانيت تهديدش کردم اين کار را بکند.با خونسردی گفت:مامان بيا تو کامپيوتر يه چيزی برات بيارم حال کنی!يه چيز رومانتيک!.بعد برايم  يک برنامه  فلش آورد که زنی مدام در حال رقصيدن بود.می پرسم رومانتيک يعنی چی؟ جواب می دهد: يعنی يه چيز خوب .حال کردی چی برات آوردم؟!!! حالا اين که اين فلش را چطور پيدا کرده ما هم مانده ايم معطل!



    Link ::  
    سه شنبه 1 دی1383

  • زندگی مثل خواب
  •  

    زندگی مثل خواب

     ديشب دوباره خوابت را ديدم.اسباب کشی داشتی و لاغرتر شده بودی.من بودم و تو بودی و مادرت هم٬ به ما خبر دادی سه ماهه بارداری.مادرت کلی بر سر و صورت زد  که چرا زودتر نگفتی و با اين حال و روز اين همه کار کردی.صبح  که از خواب بيدار شدم دلم پيش تو بود.بايد صدقه می گذاشتم کنار.مامان معتقد است «حامگی تعبير خوبی ندارد.تعبيرش غم وغصه است».يک بار گفتم:« خواب ديدم منصوره  دختر فخری خانم باردارشده ٬ شکمش خيلی بزرگ بود.حتما مال گيرش می آيد» ! مادر غصه اش شد اماگفت :«خيره ايشاللا».گفتم : «مامان جون آدم به هر چی معتقد باشه همون پيش مياد.تو کتاب ابن سيرين آبستی يعنی بدست آوردن مال».ظهر که شد مادر خبرم کرد موتور شوهر منصوره را دزد برده.از اين که خوابم را برايش تعريف کرده بودم پشيمان شدم.با مادرت که صحبت می کردم جرات نکردم بگويم ديشب چه خوابی ديده ام.سراغت را گرفتم گفت : »ان شا الله که با هم خوبند.دعا کن شوهرش اهل شود واين همه دروغ و دغل نبافد.دعا کن دخترم غصه نخورد»......بعضی وقتها آدم دلش می خواهد کله بعضی از اين مردهای پر مدعای تازه به دوران رسيده  را محکم بکوبد به ديوار.مهدی می گويد : «همان بهتر که حقوق نزدی .تو با اين حساسيتت چطور می خواستی وکيل بشی؟!

    ***************

    کتاب «چراغ ها را من خاموش می کنم» پيرزاد را يک روزه خواندم.مهدی می گفت يک ماه تو فهرست رزرو  کتابخونه  بودم تا نوبتم شد.دوباره وير کتابخوانی آن سالها افتاده به جانم.کتاب از دستم نمی افتاد حتی وقتی علی را شير می دادم يا راه می بردمش تا بخوابد.بعصی وقتها فکر می کنم دارم مثل «کلاريس »شخصيت اول داستان می شوم.اما اصلا دوست  ندارم فقط يک زن خانه دار  محض باشم.اين که از حالا غصه پختن شام وناهار روز و شب های نيامده را بخورم٬ روز شستن رختها را به ذهن بسپارم ٬........... بعد يک دفعه ببينم پسرهايم بزرگ شده اند ٬ عاشق شده اند و من به ميانسالی رسیده ام بدون اين که بفهمم.چند ماهی است که دارم فکر می کنم نبايد زن خانگی باشم.شايد مهر ديگر که به مدرسه بروم اين حس هم خود به خود محو بشود و ديگر سراغم نيايد.شايد هم تاثير هنر «پيرزاد» است که نثری روان ٬ساده و عميق دارد و بر دل آدم می نشيند.

    ***************

    به فروشنده می گويم:« آقا دستمال مخصوص پاک کردن آرايش داريد؟ »بسته ای را روبرويم روی پيشخوان می گذارد.هر طرفش را که می خوانم چيزی مبنی بر پاک کنندگی ارايش نمی بينم .می گويم: «اين نه».گله مند می گويد:«خانم روش نوشته دسمال مرطوب مخصوص بانوان.خب وقتی نوشته مخصوص بانوان معلومه برا چيه ديگه»! از توجيهش  خنده ام می گيرد.

    ***************

    با مهدی صحبت می کنم و می گويم: منشی دکتر ابطحی خيلی ناراحت بود و مدام گريه می کرد.نشانی مطب را داده بود زن همسايه بچه سه روزه اش را بياورد مطب نشان دکتر بدهد.نوزاد زردی داشته نفهميده بودند و ختنه اش کرده بودند.دکتر می گويد: سريع برسونيدش بيمارستان.طفلک بچه تو را بيمارستان مرده بود.امين که سرگرم تماشای کارتون بود دويد پيش من و گفت: مامان من از شما يه حرف بد شنيدم.با تعجب گفتم چی؟ گفت: شما گفتی خر!.با خنده گفتم :« نه عزيزم گفتم ختنه».شانس آوردم از من نخواست معنی اش را توضيح دهم.

    *زندگی مثل خواب: هم تلخ هم شيرين. هم خوب هم بد.گاهی می خواهی زود فراموشش کنی گاهی با ياد بهترين دقايقش لحظه هايت را پر می کنی.



    Link ::