آدميزاد تا سالم است و جان کار کردن دارد مدام به جان خودش و بقيه غر می زند که خسته شدم از اين همه کار.فقط کافيست کسالتی کوچک به جان عزيز عارض شود آن وقت است که به توبه کردن و طلب عافيت می افتد تا دوباره سلامتی خدشه دار شده باز گرددو اين بار با جان و دل و بدون غرلند شروع کند به انجام کارهای عقب افتاده.
دور از جانتان من و پسرهايم سه تايی سرمایی خورده ایم ديدنی.ارکستر عطسه و سرفه و فين فين چند روزيست در خانه امان به راه است.و اين اجرا تا کی ادامه دارد تاريخش را نمی دانيم.خدا عمر دکتر ابطحی را زياد کند که با يک نسخه دارويی و تجويز شفا بخشش عمر بيماری بچه ها راکوتاه می کند.يادم باشد امروز از منشی خوش اخلاقش وقت بگيرم.
فردا تولد امين جان است.اين روزها که کمتر در خانه است و صبح تا ظهرش را در مهد سپری می کند هم اعصاب آرامتری دارم هم به کارهايم می رسم.صبح که پايش را از خانه بيرون می گذارد خانه در آرامشی زيبا فرو می رود.هرچند که دلم برای شيطنتهايش تنگ می شود٬ اما امان از وقتی که آقا کمال زنگ را دوبار پی در پی و محکم فشار دهد و بگويد:« خانم پسرتونو آورديم».
بالاخره درست شعر« ای ايران »را ياد گرفت.چند روزی بود در خانه اين بيت را بلند بلند تکرار می کرد: ای ايران ای مغز پر گوهر ای خاک بر سر چشمه هنر!!!
ديشب برايم کلی فيلم تخيلی نوشت و کارگردانی و بازی کرد.مدام می آمد و می گفت: مامان فيلم مردان انتظار رو ديدی؟؟ من با تعجب می گفتم: نه٬ بعد از خودش کلی ادا و اطوار (همان اکشن بازی) در می آورد و خودش در مقام قهرمان داستان البته با اسم مستعار٬حساب تمام آدم بد های فيلم را می رسيد.به مهدی گفت: بابا فيلم جکی جانو ديدی؟تازه بروسلی دو هم اومده!!!(حالا خوبه ما خيلی اهل فيلم ديدن نيستيم) .چند شب پيش که «خداداد عزيزي» را در برنامه همگام با ورزش ديد گفت: اااااااااا مامان جکی جان!!
رابطه امين وعلی روزبه روز بهتر و برادرانه تر می شود. فقط بعضی وقتها نوازش امين کمی سفت و سخت می شود که اين را می گذاريم به حساب روانشناسها: حسادت نرمال(طبيعی).دو تا برادر را برای چند لحظه با هم تنها گذاشته بودم که يک دفعه صدای گريه علی بلند شد.صورتش از گريه قرمز بود آرام نمی شد کمی که گذشت و در بغلم آرام گرفت رد دندانهای امين را روی گونه کوچکش ديدم.گفتم: «امين چرا اين کارو کردی؟ اگه عمه ازم بپرسه چی شده چی بگم؟»با خونسردی گفت: «بگو پشه نيشش زده».! گفتم :«رد نيش پشه که اين جوری نيست».گفت: «خوب بگو رد دندونای پشه است»!.علی اين روزها همه را می شناسد و به اداهای بچه گانه آدم بزرگها ٬نگاهی عاقل اندر سفيه می اندازد و می خندد.به آقای همسر می گويم: «خنده بچه از سه ماهگی خنده اجتماعيه.يعنی می فهمه به کی و چرا می خنده».در جواب می شنوم: «قربونت٬گريه انفرادی نداشته باشه خنده اجتماعی پيش کش». *******
صبح وقتی برای پرداخت قبض تلفن به بانک رفتم ياد اين شعر افتادم که يکی از بچه ها برايم فرستاده بود: «نی نی که از خواب پا ميشه جيش دار٬زنبور که رو گل ميشينه نيش داره٬همسايه ماهواره داره ديش داره٬ حاجی که از مکه مياد ريش داره٬چوپون که به صحرا می ره ميش داره٬ پای اينترنت که می شينی آخر ماه فيش داره»
.
********************
اين روزها يادمان باشد سر سفره مهمانی بزرگترين ميزبان هستی برای يکديگر دعا کنيم.بهترينها را برای هم بخواهيم و مهمانی خوب خدا را به کام يکديگر تلخ نکنيم.

اگر بدانيد در چه شرايطی در حال نوشتنم؟! نخود لوبيای آش در حال پخته شدن است و سبزی آش هنوز پاک نشده از تو آشپزخانه صدایم می زند.باز« اين شکم بی هنر پيچ پيچ »هوس غذای دنگ و فنگ دار کرده.می دانم که تا وقتی که آش را با نعنا داغ و پياز داغ تزيين می کنم کلی به خودم و هوسم بد و بيراه می گویم اما چه کنم .خودم کردم که لعنت....از بس جلوی اين اقای همسر قمپز در کردم .به قول معروف« آشيه که خودم پختم».تازه سبزی قرمه هم گرفتم.از بس اين امين تا ازش می پرسی غذا چی درست کنم فوری ميگويد: «گورمه سبزی.».
راستی يک سوال: شما چه حالی پيدا می کنيد اگر يک شب موقع بيرون رفتن از منزل کيف دستی اتان را با همه محتويات با ارزش و بی ارزشش گم کنيد٬ بعد دلتان به اين خوش باشد که کيف درست افتاده جلوی پای يک جوانمرد و او هم از روی کارت کتابخانه اتان شما را پيدا می کند و کيف را تحويلتان ميدهد؟ اما چند روز که می گذرد و می بينيد خبری نشده می گوييد؟ ممکنه کيف رسيده باشد به دست يک معتاد و او هم خمار از نداری همه پولتان را دود می کند و حسابی خوش به حالش ميشود دعای خيرتان می کند! (البته اين بدترين و بهترين حالت می تواند باشد. شما می توانيد حالتهای ديگر را هم در نظر بگيريد).بعد فردای روزی که کيف را گم کرديه ايد آبجی بزرگه زنگ بزند منزلتان و به شما خبر دهد در قرعه کشی فروشگاه شهروند يک دستگاه تلوزيون ۲۹ اينچ برنده شديد!! (اين به آن در). درست فردای روزی که اين خبر به شما رسيده پيگير می شويد و می بينيد از برنده شدن خبری نيست و اين فقط يه تشابه اسمی ناقابل بوده؟
من هم به همان نتيجه ای رسيدم که شما رسيدين.اين که به قول خدا:«از گم کردن (از دست دادن)چيزی ناراحت نشويد و از بدست آوردن چيز ديگری خوشحال».
بروم که به قول عمه خانم معلوم نيست کی اين آش از دستگاه در بيايد.راستی بفرماييد آش .تعارف الكی نمی زنم باشه طلبتون.
در ضمن فردا آپ ديت موازی است .فراموشتان نشود.
باز بوی مهر و مدرسه و من دلتنگ «بهشت* »و بچه هايش. دلم هوای شاگردهايم را کرده با آن شيطنت های زير زيرکی و به قول امين خودمان« کوچولو گونه** ».(امسال را به خاطر علی مرخصی گرفتم.)بايد عاشق کارت باشی تا شوخی های گاه و بی گاهشان را نا ديده بگيری و اشتباهاتشان را مهربانانه ببخشی.بايد بدانی که اقتضای سنشان وادارشان می کند گاه حرفهای بی ربط بزنند و تو مجبوري خودت را به نشنيدن بزنی و ايرادهای بچه گانه اشان را زير سبيلی ردکنی.درست مثل وقتی که با تسلط کامل درس را داده ای . برای جا افتادنش مجبور به تکرار می شوی آن وقت يک نفر از وسط کلاس با لحن نه چندان شوخی بپرسد: خانم شما سال اولتونه درس می دين؟!
**********************
مامان می گويند: از همان بچگيشون معلوم بود با هم فرق دارن .با اين كه دوقلو بودن و تو خيلی از كارهاشون شبيه به هم ٬اما محمود يه چيز ديگه بود.دل و جراتش بيشتر بود.عرضه و جربزه داشت. يه بار يه فالگير فال هر دوتاشونو گرفت .بعدگفت : اين يكی(محمود) يه روز درجه دار ميشه اما اين يكي(محمد) نه.راست می گفت.محمود در بدترين شرايط و بدترين زمان ٬در كردستان عراق در هجده سالگی درجه گرفت.درجه شهادت .هرچند كه محمد هم چند يادگار كوچك از سالهای جنگ را با خود دارد.
************************
امين سی دی need for speed را كه از پسر خاله اش گرفته بود(بچه های اين دوره زمونه از چهار سالگی با هم سی دی رد و بدل می كنند خدا به خير گردونه!)به مهدی داد و اصرار داشت برايش نصب كند.نصب نشد كه نشد .وقتی امين مطمئن شد امكان نصب سی دی وجود ندارد رو به مهدی گفت: بابا من می دونم چرا نصب نميشه چون مدلش بالاست گرافيكش پايين!!.
عصر بود و می خواستم پسرهايم را بخوابانم.امين اما نمی خوابيد.گفتم: اگه می خوای عمو پورنگ ببينی بايد الان بخوابي.گفت: مامان شما از بين خواب و بازی و كارتون چيو انتخاب می كني؟گفتم: خواب.گفت: خواب ممنوع. خواب نه!....چند دقيقه بعد دوباره گفت: اصلا من يه سيستم اختراع كردم.همين الان يه شيطون خوب اومد تو جلدم گفت خوابو انتخاب كنم... مامان انتخاب يعنی چي؟!
علی را بغل كرده بودم و راه می رفتم تا خوابش ببرد.امين گفت: مامان شما راه برو من راه رفتنتو می بينم تا خوابم ببره.بی اختيار ياد بعضی ها افتادم كه بی خوابی به كله اشان می زند و مجبورمی شوند همان گوسفندهای معروف را بشمارند.زدم زير خنده.گفتم: مهدی امين رو ببر پيش خودت بخوابون منم علی رو ميخوابونم.امين با اعتراض گفت: نه مامان بابا اين تحفه كوچيكه رو بخوابونه شما هم من تحفه بزرگه رو!
*********************
*:.منو چه به بهشت و معلم بهشتی بودن.فكر نكنم حتی از اون حوالی هم اجازه ورود داشته باشم.«بهشت» نام دبيرستانی است كه در آن تدريس می كنم.
**: كوچولوگونه در دايره لغات امين يعني بچه گانه.
***: از وقتی كه به همراه همسرم در كار دم كردن و تهيه چای شيرين افتاده ايم كمتر می رسم كه به موازات آن كاری هم برای وبلاگ خودم انجام دهم. از بابت دير به روز كردن ها مرا می بخشيد.
فکر کنم بار چهارم يا پنجم است که اين صفحه(مديريت کاربر) را آورده ام تا چيزی بنويسم.امين خواييده٬ آقای همسر هم نيست که طبق عادت مرسوم و رفتار مالوف بچسبد به اين رايانه «از ما بهتران »و من هم مدام برايش چای تازه دم و ميوه سرو کنم.جيرجيرکی که تازگيها همسايه درخت روبروی اتاق شده از سر شب زده است زير آواز و يک بند جير جير می کند.کاش می توانستم با دستگاه کنترل از راه دور کمی از بلندی صدايش کم کنم.علی هم تازه شير خورده .رسيد شيرش را با آروغی جانانه پس داد تا من مطمئن شوم شير به معده کوچکش رسيده و ديگر لباس ها و موی سرم شکوفه باران نمی شود.اما خستگی يک روز از زندگی هميشه در جريان حس و حال نوشتن را از من گرفته.بايد چون گذشته حرف آقای همسر را گوش کنم.او معتقد است :« هر وقت حرفی برای گفتن نداری چيزی ننويس که بعدها خودت هم از خوندنش حالت بد بشه.هر وقت واقعا احساس کردی که بايد بنويسی بنويس.»
حالا ديگر صدای آواز حواندن علی هم به جير جير همسايه غير آدممان اضافه شده.خواب سوی چشمانم را تهديد می کند.........بهتر است توصيه مهدی را عملی کنم و لاطائلات ننويسم.تا بعد.