تبليغاتX
معلمی از بهشت



سه شنبه 26 اسفند1382

  • نوبهار
  •                                        سال نو مبارك

    خانه تکانی رسم خوبيست ولی از آنجايی که ما ايرانيها هميشه دقيقه نود هستيم٬ تا دم دم سال تحويل مشغول رفت و روب در خانه و يا پيدا کردن سين های جا مانده سفره هفت سين و ماهی قرمز تنگ بلور در خيابانها٬هميشه وقت کم می آوريم و يک سری کارهای مهم يادمان ميرود و دوباره موکول ميشوند به سال جديد.

    بگذريم.شرمنده همه دوستانی شدم که فرصتی نبود به نوشته های خوبشان سر بزنم و خبری از احوال خودشان بگيرم.خيلی دلم ميخواهد برايتان حرف بزنم .از خودم٬ از امين٬ از مشغله های دم عيد ...........شايد به پيشنهاد يکی ازشاگردانم کتابی از شيطنتهای گاه و بيگاهش از اشتباهات شيرين کودکانه اش ......... که بهترين موضوع برای نوشتن و خواندن هستند بنويسم و اسمش را بگذارم «قصه های من و امين».اما الان واقعا فرصتی برای اين کار نمی بينم.شايد اين آخرين نوشته من در سال ۸۲ باشد.دلم نمی خواهد به رسم مجريان صدا و سيما برايتان آرزوهای کليشه ای و بعضا نا معقول رديف کنم.آرزوهايی که به قول منتقدی صاحب نظر:« آدم از شنيدنش کهير ميزند».اين که دستانتان سبز باشد دلتان آلبالويی٬روحتان مثل سايبان. چشمانتان مثل اشعه ايکس...........

    اما از ته ته دل و از بن احساس برای همه شما دوستان خوب و فراموش ناشدنی ام آرزو می کنم سالی سر شار از خير و خوشی٬ موفقيت و شادکامی در پيش رو داشته باشيد.سالی که وقتی به آخرين صفحات تقويمش نگاه انداختيد لبخندی زيبا و دلنشين بر لبانتان نقش بندد و رضامنديتان را از داشتن اوقاتی خوب نمايان سازد.

    سر سفره هت سين و در کنار  افراد گرمی بخش زندگیتان و هنگام خواندن دعای تحويل سال برای يکديگر دعا کنيم . از خدا بخواهيم که ديگرگونی امسال با سالهای قبل تفاوتی صد چندان داشته باشد.آمين يا رب العالمين.

     نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی

                                                            که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی

     من نگويم که کنون با که نشين و چه بنوش

                                                         که تو خود دانی اگر زيرک و عاقل باشی

     چنگ در پرده همی ميدهدت پند ولی

                                                           وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی

     نقد عمرت ببرد غصه دنيا به گزاف

                                                        که شب و روز در اين قصه مشکل باشی

     گر چه راهی است پر از بيم زما تا بر دوست

                                                           رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

     حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

                                                          صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشی

     

                                   ساقيا آمدن عيد مبارك بادت



    Link ::  
    دوشنبه 11 اسفند1382

  • زیارت عشق
  •  السلام علی الحسين  (ع)و علی علی ابن الحسين  (ع)و علی اولاد الحسين  (ع)و علی اصحاب الحسين (ع) و علی زوار الحسين).

    اشتياق رفتنش با ناباوري و حزن کهنه پنهان شده در دلش در هم آميخته.از پشت تلفن می شود به خوبي لرزش ناشي از التهاب و اضطراب را به خوبي فهميد:اگه امام حسين  (ع)بدونه چه گداهايي دارن ميرن زيارتش مي گفت همون جا بمونين ثوابش بيشتره......حرفش را قطع ميکنم.اين حرفا چيه حاجيه خانم.شما مهمان امام حسين (ع) شدين.خودش دعوتتون کرده.خيليها کرور کرور پول دارن اماحتي  لياقت پيدا نمي کنن تا حرم حضرت عبدالعظيم برن.اين سفرها هم دعوته هم لياقت مي خواد.

    خودم را در آغوشش رها مي کنم و با تمام وجود اشک ميريزم.او هم ميگريد: من که نرفتم هنوز.حاج خانم يادتون نره منم اونجا دعا کنيد........

    براي توي راه دلم را همراهشان ميکنم.مي گويم.دل خرابم را به ضريح نوراني اش گره بزنيد.شايد سحر گاهي يا شامگاهي با نگاه گره گشايش عقده دل من هم باز شد....

    ....ناتمام ماند



    Link ::  
    دوشنبه 4 اسفند1382

  • یک صفحه رنگی
  • چند برش کوتاه از زندگي روزانه:

    براي چکاپي معمولي به آزمايشگاه رفته بودم.خانمي بعد از من آمدتا جواب آزمايشش را بگيرد.از ظاهر و طرز حرف زدنش معلوم بود سواد درست و حسابي ندارد.رو به متصدي آزمايشگاه گفت :خانم جواب چيه؟ دخترک با خنده پرسيد:دوست داشتين چي باشه؟ زن گفت مثبت.دختر گفت: مبارک باشه مثبته.زن از خوشحالي سر از پا نمي شناخت: حتما براتون شيريني ميارم.

    در پياده رو منتهي به درمانگاه: زن و شوهر جواني فرزند خودرا حسابي در کلاه و شال و کاپش پوشانده بودند و براي آگاه  شدن از رشد ماهانه او را به درمانگاه مي بردند.پدر کودک را بغل گرفته بود و باهمسرش صحبت مي کرد. ناگهان پايش پيچ خورد و روي زمين ولو شد.خدا رحم کرد که بلايي سر بچه نيامد.از کنارشان که رد شدم مادر کودک را در آغوش داشت و پدر و خودر را مي تکاند و به پارگيهاي شلوارش نگاه ميکرد .

     بقالي محل:پسرکي۹-۸ ساله: اصغر آقا از اون سانديسايي که روش عکس «هري پاتر» داره دارين؟اصغر آقا: چي چي باتري؟   پسرک: هري پاتر. اصغر آقا باخنده: نه بابا ما قديمي شديم نمي دويم اين چيزا چيه.

    در منزل: امين حسابي خانه را به هم ريخته و سرماخوردگيش هم بر بهانه گيريهاي جا و بيجا و نق زدنهاي بي خودش اضافه شده.کفشهاي نواش را زير شير آب گرفته و شسته .حتما اين حرف فروشنده را يادش مانده بود: اگه کثيف شد بندازين تو ماشين لباسشويي هيچيش نميشه.اسباب بازيهايش دور اتاق ولو است.دعوايش مي کنم: با گريه ميگويد: يکي بياد خونمون منو خوشحال کنه.!!! صداي سوت زود پز گاه و بيگاه بلند مي شود امين رو به من:« مامان گابلمتو کنترل کن.من ميخوام کارتون ببينم!!.».

    داخل تاکسي: راننده با اشاره به تکيه ها و هيئتهايي که گوشه و کنار زده اند از من عذر خواهي مي کند و رو به مرد مسافر کنارش مي گويد: دوباره محرم شد.واسه اين زنها خوب شده.ديگه همش از سر شب ولو ان تو خيابون{دنبال مشتري} .مي گويم آقا زن و مرد نداره.مردها هم همين طور.

    اتاق انتظار دکتر اطفال:مطب شلوغ نيست.چند زن و مرد بچه هايشان را براي معاينه آورده اند.يکي دو بچه هم در آغوش مادرها به خواب رفته اند.سعي مي کنم با تهديد و تشويق امين را مجبور کنم کنارم آرام بنشيند.يک دفعه از جا بلند ميشود .وسط اتاق پايش را محکم به زمين مي کوبد و دستش را که حالا به شکل تفنگ در آورده رو به جمع حاضر مي گيرد و با صداي بلند مي گويد: هيشکي از جاش تکون نخوره.همه جا مي خورند.منشي که ترسيده با لحني که امين از او حساب ببرد مي گويد: بچه برو بشين پيش مامانت شلوغ نکن.پسرم که غرور  کودکانه اش  را لگد مال و حس پليسي اش ر ا ضايع مي بيند گريه کنان به طرف ميايد: من مي خوام اون خانمه رو بکشم.من مکس پينم.مي خواستم پليس بازي کنم نذاش. آرامش مي کنم و توضيح ميدهم که مطب جاي اين کارها نيست.......

                                          ******************

    ديدين  بعد از چند روز ميخواين به روز کنين  کلی هم تایپ می کنين و حرفای قشنگ قشنگ می زنين ولی هنوز مطلبتون رو کامل ذخيره نکرده يه ويروس بی موقع مياد و دستگاه خود به خود ری استارت ميشه چه حالی به آدم دست ميده؟؟؟

    يا نه تو يه قرعه کشی باکلاس شرکت کردين  وهمش اميد دارین براتون ايميل بزنن که بياين پژو۲۰۶ رو که به اسمتون در اومده تحويل بگيرين.بعد از مدتی سر ظهر يکی مياد دستش رو از روی زنگ بر نميداره.چی شده ؟ تشريف بيارين پايين جایزتون رو که برنده شدين تحويل بگيرين؟ چی هست چی نيست؟ من که هنوز تصديقمو نگرفتم.به دم در که ميرسين چی می بينين؟ يه جعبه کوچولو که توش پر از صابون و شامپو و خمير دندانه.پستچی هم شيرينی می خواد و آرزو ميکنه دفعه بعد ماشين و برنده شين.جالب تر اين که درست دو روز قبل رفتين فروشگاه و کلی خريد بهداشتی کردين يعنی همين صابون و شامپو.....قيافتون ميشه يه چيز شبيه اين



    Link ::