تبليغاتX
معلمی از بهشت



پنجشنبه 30 بهمن1382

  • بچه های خیابان
  • چه  باید کرد؟؟

    يکشنبه روز کارم نبود اما چون چند بار به تعطيلی خورده بودم و به دلايلی  تصميم داشتم کتاب را قبل از عيد تمام کنم خواستم يکی دو جلسه فوق العاده برای بچه ها بگذارم. فقط به اندازه چند ثانيه دير رسيدم اتوبوس رفت و من مجبور شدم منتظر بمانم.خيلی طول نکشيد که سرو کله اش از دور پيدا شد.خلوت بود و کم مسافر.اولين چيزی که در بدو ورود جلب توجه می کرد حضور سه کودک ۷-۸ ساله خيابانی بود که صندلی پنج نفره انتهای اتوبوس را غرق کرده بودند.روی صندلی می خوابيدند و به هم لگد می پراندند. روی رديف سوم مقابل خانمی مسن نشستم.کمی که گذشت سر و صدای بچه ها به اوج خود رسيد.مسافر روبرويم که نيمی از صورتش پشت عينک بزرگ آفتابی اش  پنهان شده بود به صدا در آمد:« بچه بگير بشين.واسه چی سرو صدا می کنی؟».مخاطبش یکی از بچه ها بود که دور تر از دوتای دیگر و بافاصله نشسته بود.بعد رو به من گفت: «اینا همون بچه های ان که بهزیستی باید جمعشون کنه».هنوز حرف زن روی هوا معلق بود که همان بچه  با دلخوری گفت: «اسم بهزیستی و نیار مگه ما چی کار کردیم؟؟!!».یکی از پسرها که کنار دوستش نشسته بود در ادامه گفت: «به خدا هر جا که اسم بهزیستی میاد همه فقط فحش میدن».معلوم بود دل خوشی ندارند و جز بدی چیزی نشنیده اند.زن دوباره رو به بچه گفت: «برو بشين پيش اون دوتا.کل صندی رو اشغال کردين اون وقت خانمها مجبورن وايسن».بعد به دختر جوانی که جرات يا رغبت نکرده بود کنار بچه ها بنشيند گفت: خانم بفرما بشين.

    زن از پشت عينکش رو به من گفت: درست صحبت کردن و درست حرف زدن مال خانواده های تحصيل کرده و انترکتواله نه اين بچه ها ی خيابانی..لبخندی تحويلش دادم و چيزی نگفتم.حوصله بحث اجتماعی کردن نداشتم.

    راننده که متوجه اوضاع انتهای اتوبوس شده بود آمد و بچه هارا از روی صندلی بلند کرد.اول دو پسری را که با هم بودند.بعدسراغ  سومی رفت همان که دور تر  نشسته بود.  پسرک اول مخالفت کردو گفت:« من دخترم!!».راننده بی توجه به حرفش گفت: ميگم پاشو. دو دختر جوان مسافر اتوبوس از ترفند بچه خنده شان گرفت.ولی وقتی دخترک به دنبال حرفش روسری مشکی کنار دستش را برداشت و روی سر انداخت مجبور شدند باور  کنند که او هم يکی از جنس آنهاست .  ظاهر ژوليده ؛موهای  کوتاه و پسرانه  و صورت سياهش هيچ شباهتی با دختران همسن و سالش نداشت.شايد مقتضيات زمان مجبورش کرده بود گاه ظاهری پسرانه داشته باشد و گاه دخترانه.هر سه به قسمت آقايان منتقل شدند.مسافر رديف اول که پيرزنی مبادی آداب بود و شباهت و نوع حرف زدنش مرا به ياد« عمه هتي» سريال« داستانهای جزيره» می انداخت سعی می کرد به دخترک پسرنما آداب اجتماعی را بياموزد:اگه آدامس يا شکلات خوردی آشغالش رو بذار تو جيبت بيرون از اين جا بنداز تو سطل زباله خب؟ از ميله اتوبوس آويزون نشو.......».نيم نگاهی به مجله باز رو برويم داشتم و گوشه چشمی  هم به بچه ها و حواسم پيش حرف مسافرانی بود که در آن مدت کم سعی داشتند رفتار بچه ها را تغيير و آداب اجتماعی را يادشان دهند.به مقصد رسيده بودم.مجله را بستم و پياده شدم.يکی از پسرها با ولع تمام لواشک لوله شده ای را ليس می زد وهر چند ثانيه يکبار آب بينی اش را بالا می کشيد.

    فکر اين که اين بچه ها و هزاران کودک بی پناه مثل آنها چه سرانجامی خواهند داشت آزارم می داد.اتوبوس را نگاه کردم که سنگين و آرام از جا کنده شدو  سه مسافر بی سرانجامش را همراه با بقيه مسافرها با خود برد.



    Link ::  
    دوشنبه 27 بهمن1382

  • طعم زندگی
  • برای ‹سپيده خوبم› که در روشنايی روز فقط سياهی شب نيامده را می بيند:

    برای چندمين بار نيت کردم که به خاطر تو بنويسم.فقط به خاطر  تو.تويی که ديريست از آشناييمان نمی گذرد .ولی انگار سالهاست می شناسمت.دليلش را نمی دانم.خودت هم خوب ميدانی که بين من وتو ٬اعتقاداتمان٬ خانواده ها ٬دوستان و تفريحات و حتی دخل و خرج زندگيمان تفاوت از زمين تا آسمان است.اما می توانم درک (تقريبا)درستی از همه داشته ها و نداشته هايت داشته باشم.نمی خواهم نصيحتت کنم يا اميدی واهی و آينده ای درخشان از آينده برايت ترسيم کنم.اما دلم ميخواهد اين بار هم به حرفهايم گوش کني.می توانی باز خودت را مشتاق نشان دهی و بعد بگويی همه آنها را هزار بار نانوشته خوانده بودی و ناگفته می دانستی بعد به ريش من خوش خيال بخندی.اما فقط برای يک بار هم که شده بخواه که باور کنی و بفهمي که چه می گويم.

    «زندگی رسم خوشايندی است». اين را ‹سهراب› خيلی وقت پيش گفته است من هم قبول دارم اما هميشه در کنار هر خوشی ناخوشی هم هست.در کنار هر زيبا رو زشت رويی و در کنار هر خوب بدی .چه٬ اگر عناصر تضاد در کنار هم نباشند نه خوبی جلوه گر ميشود نه بدی چهره نا ميمون خويش را می ناماياند.اما عزيزکم نبايد به صرف ديدن بديها منکر خوبيها شد.راست می گويی آدمها عوض شده اند.ضد ارزشها رنگ ارزش گرفته اند.شايد تعداد کسانی که در روز عشق ورزي ( Valentine )از روی عشقی پاک و بی قصد به يکديگر گل سرخ عاشقی هديه می دهند کم باشد٬تو حق داری برای خودکشی بهترين دوستت هميشه داغدار باشی.يا برای غم بهاره که به خاطر داشتن پدری هوس باز و مادری نامهربان به ورطه نا اميدی و بلاتکليفی افتاده است غمگين و گله مند از روزگار .اما اينها همه آن چيزی نيست که از زندگی بايد ببينی و بدانی.

    نازنينم: فقط کافی است کمی از زندگی خودت و دوستانت فاصله بگيری و چند قدم به خدا و بندگان هميشه محتاجش نزديکتر شوی. شايد نيازی نباشد ميتوانی از خيابان الهيه هم به اله العالمين نزديک شد.تو می توانی از ثانيه ثانيه زندگيت لذت ببری .روز را بيهوده فرض نكني.می توانی دوستانی داشته باشی كه شيرينی واقعی زندگی را آن گونه كه بايد به تو بچشانند.می توانی با ديدن روز ابری شاد باشی.از اين كه باران خواهد آمد و همه جا طراوتی بهشتی پيدا می كند......اينها همه حق توست و تو ميتوانی از همه خوبيها و لذتها بهره مند شوی اگر خودت بخواهي.من مشكل را در دوستانت می بينم و غمهاشان .جنس غم آنها از همان جنسی است كه آدم را به نا  اميدی ميرساند.خوشيهايشان هم همين طور.

    اميدوارم از حرفهايم رنجيده خاطر نشده باشي. ولی قبول كن اگر دوستانت و خودت تكيه گاهی امن و امين و البته ماندنی داشتيد در اين سن و سال اين گونه احساس خستگي٬نا اميدی ٬بيهودگي....نمی كرديد.بايد خدا را بشناسي.آغوش او به روی تو و همه برای هميشه باز است.از تو هيچ انتظار  و توقعی هم ندارد.اگر سرت را بر شانه هايش گذاشتی و آغوش ملكوتی اش را بهترين جا برای خالی كردن عقده هايت  يافتی ديگر دست از دامن پاكش نخواهی كشيد ..................

     قدر داشته هايت را بدان و به خاطر تمام خوبيهايی كه داری خدا را سپاس گوي.

    برايت هميشه ودر تمامی لحظه ها  روزهايی خوش و پر اميد آرزومندم.اميدوارم طعم شيرين زندگی را بچشی و به دوستانت نيز بچشاني. 



    Link ::  
    پنجشنبه 23 بهمن1382

  • بهشت کودکی
  •                                                      

    نمي دانم چه شد كه يك دفعه و بي هيچ علتي دلم پر كشيد به دوران كودكي . خانه بزرگ و قديمي مادر بزرگ با اتاقهاي هشتي و دروني و اندروني . دالانهاي دراز ؛ سه حياط مجزا و كودكيهاي قشنگ من . حضور فاميلي خواهر و برادرها ؛ دايي ها و بچه هايشان كه جمع گرممان را صفا مي دادند . شيطنت ها ؛ قايم باشك بازي ها ؛ ناهارهاي دسته جمعي ؛ چرت بعد از غذا ، بحث و خنده .

    شش هفت ساله كه بودم هر وقت فرصتي دست مي داد در بهار يا تابستان بار سفر مي بستيم و همگي با قطار رهسپار منزل مادر بزرگ مي شديم . اين جور وقت ها حتما دايي هايم كه تهران بودند خودشان را به ما و دو برادر ديگرشان در يزد مي رساندند. هيچ وقت معماري قديمي و قشنگ آن خانه از ذهنم پاك نمي شود. سه حياط بزرگ داشت . اولي كه به سمت كوچه اصلي راه داشت جاي پارك ماشين ها بود. فقط يك آب انبار قديمي داشت كه با ديدنش ياد قصه هاي وحشتناكي مي افتاديم كه بزرگترها برايمان گفته بودند . از حضور جن ها كه آن پايينند و مراقب . براي اينكه ما بترسيم و تنهايي پا به آن آب انبار تاريك نگذاريم . ولي شيطنت و حس كنجكاوي بچه گانه كه اين چيزها سرش نمی شد. برادر ، خواهرم وپسر دايي ها را شير مي كرديم تا با قول و قراري بچه گانه راز آن آب انبار قديمي را كشف كنيم . وقتي به پايين پله ها مي رسيديم بر خلاف انتظارما ن نهر آب خنك با بوي ديوارهاي نم كشيده كه خنكاي بهشتي داشت ترسمان را مي ريخت . حالا ديگر حناي بزرگترها برايمان رنگي نداشت . حياط وسط كه حياط اصلي خانه به شمار مي رفت بزرگ بود با درخت هاي جوان انار و جوي آب كوهي . حوض بزرگي در وسط كه با فواره هاي زيبا جلوه خانه را صد چندان كرده بود . بعدها پدر بزرگ از ترس اينكه مبادا در آن بيافتيم آن حوض را به باغچه اي زيبا تبديل كرد.

    و اتاق ها و تالاري بزرگ كه در دو طرف حياط پذيراي ميهمان ها مي شدند. حياط پشتي تنوري داشت و آغلي . با درختان تناور توت كه اگر در سايه سار ديوار بلندش لختي مي نشستي هر چند دقيقه يكبار صداي افتادن توت هاي رسيده روي زمين و برگ هاي توت را به وضوح مي شنيدي . همراه با بع بع گوسفندهاي داخل آغل و جوي بزرگ آب كوهي كه با شدت از ميان خانه ها رد مي شد. و با زنده شدن اين خاطره در ذهنم :

    برا ي اينكه بفهمم برادر بزرگم چقدر دوستم دارد زماني كه پشتش به من بود و مشغول لمباندن ، تكه سنگ بزرگي را وسط نهر انداختم ، كمي داد و فرياد كردم و مثل قوچ پله هاي بلند پشت بام را طي كردم تا از ديدش پنهان شوم . از ترس نزديك بود قالب تهي كند مدام صدايم مي زد و رنگ بر صورت نداشت . دلم تاب نياورد . از بالاي بام صدايش كردم و خنديدم . نميد انست از دستم عصباني باشد يا بخندد .

    شبهاي پر ستاره و خنك و روزهاي بلند و گرم تابستان كه فقط با لميدن د رآغوش باغ زير سايه درخت مي توانستي لذت بخش ترش كني . آتشي مهيا مي كرديم و ديگي رويش و نهاري كه برايمان حكم مائده داشت . حالا كه آن خانه طبق قانون ارث و ميراث ديگر درش برايمان باز نمي شود و در دست اغيار افتاده در آرزوي ديدن ديوارهاي كاهگليش و شنيدن صداي كوبه در چوبي اش مانده ام . خانه قشنگي كه تبديل به خرابه شده ديگر نه آب رواني دارد نه درخت اناری. و نه صداي بع بع گوسفندي .

    آن جا بهشت كودكي ام بود كه در حسرت بازگشت دوباره و چند ثانيه اش حاضرم باقي عمرم را بدهم.

    كجاست اون خونه

                                 چي شد اون كوچه

                                                                 آدماش كجان ؟

                                                                                        خدا مي دونه !!....

     



    Link ::  
    سه شنبه 21 بهمن1382

  • روز عاشقی
  • هر وقت كه دلت گرفت و خواستی با ياد خوبيهای بهترين مخلوق جان و جهان آرامش پيدا كني٬هر وقت گره های كور كارهايت نه با سرانگشت دستانت باز شد نه با نوك تيز تدبير و تجربه احتياج به دندان نيست فقط از ته دل و با تمام وجود فرياد بزن يا علی ٬هرگاه برای صد و نهمين بار باز نامرديها و نامراديهای روزگار سخت بر زمينت كوبيد برای صد و دهمين بار دست بر زانوانت بگير و بلند بگو يا علي..........

    عيد عاشقان واقعی ولايت بر تمامی علی دوستان و علی شناسان واقعی مبارك.اميدوارم كرامات حضرتش شامل حالتان شود و به مراد دلتان برسيد.

           عيد بر عاشقان مبارك باد

                                                                  عاشقان عيدتان مبارک باد

          

     



    Link ::  
    شنبه 18 بهمن1382

  • تصمیمی بهاری
  •                                                       

    از پنجره  که به درخت تبريزی جلوی اتاق نگاه می کنم و جوانه های سبز زندگی را دوباره بر شاخه های لخت و بی برگش نمايان می بينم بی اختيار صلواتی می فرستم ودلم از شادی رسيدن دوباره بهار پر می شود. حال و هوايم مثل بچگيهايم می شود.وقتی که از آمدن مهمانی عزيز شاد می شديم و با تمام وجود پذيرايش.هر روز منتظر بودم و به شاخه درخت چشم می دوختم:«نکنه امسال بهار يادش بره که بياد ؟؟نکنه درخت تبريزی من امسال بی برگ بمونه؟»............اما چيزی شبيه اميد آرامم می کرد.مثل صدای مادر وقتی که بی تابی ام را از دير رسيدن مهمان می ديد.:«هنوز که دير نکرده دخترکم.به وقتش ميرسه . نگران نباش.خودتو آماده کردی؟ موهاتو شونه زدی؟ اتاقت چی؟ مرتبه؟ببينم کدوم لباسو پوشيدی؟»...........

    الان که انتظارم برای آمدن بهار را با زمان بچگي مقايسه می کنم می بينم چه قدر آن وقتها انتظارمان شيرين و پاک بود.توی دلمان چيزی نبود که دل ضعفه های بی غل و غش کودکی را از آمدنش به هم بريزد و غصه دارمان کند.بهار وقتی که می آمد کامل می آمد .تام و تمام بر زوايای وجودمان می نشست و بهاريمان می کرد.با طراوت٬زيبا٬سبز و شاد .دلهامان٬خنده هامان بازيها و مهمان داريهامان همه بهاری بهاری بود.

    من هم امسال تصميم گرفتم مثل آن وقت ها به استقبالش بروم.دلم را همزمان با نقاشی خانه نقاشی  کنم .به رنگ رنگين کمان.تمام خرده ريزهای بی مصرف روحم را دور بريزم .لباس خسته و کهنه شده دل و جسمم را بقچه پيچ کنم و بدهم به سبدی ببرد.به جايش از بهترين لباس فروشی شهر آسمان بهترين ها را برای دلم بخرم. درست مثل بچگی هايم.



    Link ::  
    چهارشنبه 15 بهمن1382

  • نقل تلخ
  •  

    دهه فجر که از راه می رسيد خانم مدير به رسم هر سال اتوبوس خبر می کرد و بچه های مدرسه شاهد را می برد بهشت زهرا قطعه شهدا.شاگردان  دبيرستان «تهذيب»بيشترشان فرزند يا خواهر شهيد بودند.بعضی ها هم پدرهاشان آزاده يا جانباز محسوب می شدند.فاطمه هم همراه بقيه  آماده رفتن شده بود.خيلی وقت بود قبر برادر شهيدش را زيارت نکرده بود.لابه لای قبور شهدای قطعه ۲۶ گشت تا بالاخره پيدايش کرد .خجالت کشيد از خودش و از روح برادش که اين قدر دير به دير سر ميزند.بطری آب را روی سنگ خالی کرد.با دست غبار را از روی نوشته زدود و فاتحه ای نثار روح پاکش کرد.يک دفعه دلش پر کشيد به بهمن ۶۴.وخاطراتی نه چندان گنگ برايش زنده شد:

    صبح زود آقا جان مثل هميشه همه را برای نماز صدا کرد.صدای بلند بسته شدن در به همه فهماند که خودش نماز را خوانده و برای خريد نان بيرون رفته.فاطمه آن وقع ها دخترکی شش ساله بود که برای رفتن به آمادگی حاضر ميشد: «داداش علی نميا ی بريم.ديرت ميشه ها؟».علی برادر دو قلويش بود و آن دو هر روز مسير کوتاه خانه تا آمادگی را با هم طی می کردند.هوا سوز بدی داشت و هواشناسی اعلام کرده بود به زودی برف تهران را سفيد پوش می کند.علی اما دلش نيامد لحاف تشک  گرم را رها کند .«به خاطر دهه فجرده روزپشت سر هم جشنه ها .پاشو بريم...... »هيچ کدام از اين حرفها علی را برای همراهی با خواهرش ترغيب نمی کرد.صدای  بسته شدن محکم در خبر از آمدن پدر داشت . نان داغ به دست وارد شد.مادر سفره را پهن کرده بود بوی نان تازه حسابی اشتها بر انگيز بود. زنگ در که بلند شد همه تعجب کردند.که بود آن وقت صبح؟؟پدر برای باز کردن در بيرون رفت.رنگ از رخ مادر پريد و يک دفعه دلش به شور افتاد.عباس بود.پسر عموی فاطمه و داماد بزرگشان: «سلام عمو.من الان باید برم جايی کار مهم دارم.ميشه شما هم همراه من بياين؟؟».

    ـ «سلام عمو بيا تو.صبحانه حاضره».-نه عجله دارم.پدر انگار به چيزی پی برده باشد بی مقدمه پرسيد: برای محمود اتفاقی افتاده؟- «نه عمو چيزی نشده فقط مجروح شده اوردنش بيمارستان.به زن عمو چيزی نگين.بياين بريم با هم». پدر آمد تو و گفت: با عباس دارم ميرم جايی.بر ميگردم زود.مادر پرسيد: حاجی طوری شده؟ پدر سوال مادر را بی پاسخ گذاشت و رفت.مادر چادر به سر کرد و دويد طرف در.صدای دور شدن موتور عباس را که شنيد دلش بيشتر به شور افتاد.

    ظهر بود و فاطمه در راه بازگشت.دستش کيف کوچک مقوايی بود که در مهد ساخته بودند و يک تاج مقوايی که بر سرش بود.می خواست حسابی دل علی را بسوزاند که همه شکلاتها و کيف و تاجهای مقوايی مهد را از دست داده بود.می خواست برايش تعريف کند که مهد را با کاغذ کشی های رنگی آذين بسته بودند و مدام سرودهای اوايل انقلاب از بلندگوی مدرسه پخش ميشد.بچه ها شاد بودندو مربی ها کمتر امر و نهيشان می کردند.به نزديک خانه که رسيد متوجه شلوغی جلوی خانه شان شد.....

    فردا صبح٬ زود تر از خواب بلند شد.خانه رنگ و بوی ديگری پيدا کرده بود.روز قبل تمام فاميل جمع شده بودند خانه شان.حتی مهمانها از شبهای روضه اول ماه هم بيشتر شده بودند.مادر مدام گريه می کرد و بقيه سعی داشتند دلداريش دهند.گريه آقا جان را تا شب پيش نديده بود.فقط صدای گريه اش را شبهای روضه ار اتاق مردانه شنيده بود.عکس داداش محمود را همه جا چسبانده بودند...... «علی امروزم نميای؟» -«بچه تو چه قدر خنگی.مگه نمی دونی داداش محمود شهيد شده.من بايد خونه بمونم.امروز کلی کار.....»

    فاطمه بی سر و صدا آماده شد کسی متوجه رفتنش نشده بود.جلوی در حجله گذاشته بودند و و صدای محزون و آرام کننده قاری قرآن که از ضبط صوت درون حجله مدام به گوش می رسيد .ظرقی نقل کنار ضبط بود. لامپهای رنگی حجله عکس محمود را از هميشه زيبا تر نشان می داد. مشتی نقل برداشت .چکمه های کوچکش را روی شعله های آتش حلبی کنار در گرفت تا گرم شوند.بعد راهی شد.

    زنگ تفريح را که زدند خانم مهدوی گفت:« بچه ها چون هوا سرده بيرون نرين.دستهاتون رو بشورين و همين جا خوراکيهاتون رو بخورين».فاطمه گفت: «خانم من می تونم به بچه ها نقل بدم؟ ».خانم مهدوی با خنده گفت :چرا که نه؟ فاطمه بلند شد.نزديک دوستانش که می رسيد مشت کوچکش باز و بسته می شد و دانه های نقل سر می خوردند کف دست بچه ها.خانم مهدوی پرسيد:« حالا برای چی نقل آوردی؟». فاطمه در جواب گفت: خانم برادرمون شهيد شده.مربی وا رفت.شيرينی نقل را حس نمی کرد و خنده روی لبانش ماسيد.چند لحظه خيره دخترک را نگاه کرد. : بچه برای برادر فاطمه فاتحه بفرستين.مريم گفت يعنی چی خانم؟ -« يعنی برای شاد شدن روحش يک بار حمد بخوانيد و سه بار قول هو الله.».



    Link ::  
    چهارشنبه 8 بهمن1382

  • شاگردانم
  • يک هفته از پايان نمايشگاه می گذشت . اما فرصت نکرده بودم سری بزنم و سراغی از کارهايم بگيرم . ساعت حدود ده صبح بود که به فرهنگ سرا رفتم . آقای ملکی مسوول نگارخانه مثل هميشه پشت ميزش نشسته بود و با ورقه ها و کاغذها مشغول انجام کارهای اداری اش بود. سلام کردم به گرمی جوابم را داد . گفتم بالاخره از شر ما خلاص شديد! خنديد و گفت : «کارها را هفته پيش خود استاد گرفت و برد.» نگارخانه ظاهر جديدی پيدا کرده بود . نمايشگاه عکاسی يک معلم هنر به اسم آقای «تيز هوش» . معلمی جوان و دلسوز که از حالات مختلف شاگردانش در موقع امتحان ، درس خواندن و زنگ هنر عکس گرفته بود. قبل از ديدن اولين عکس اين نوشته خود آقای تيز هوش به چشم می خورد:

    «هوالمصور/ «دانش آموزانم» عنوان نمايشگاهی از کلاسهای درس خودم ميباشد که در زنگ هنر عکاسی کرده ام . نمايشگاه حاضر مشتی نمونه خروار نيست . بلکه حاصل اصرار بيش از اندازه بر آموزش هنر و گشودن يک عقده درون سازمانی است . جامعه ای که مورد هجوم اطلاعات مفيد و غير مفيد قرار گرفته است بيش از هر زمان نياز به تمرکز ، تامل و انديشه دارد. انديشيدن نياز به آموزش و برنامه ريزی دارد .

    سلامت تن و روان «دانش آموزانم» نياز به مراقبت برزگترها دارد .

    ظرف پر گنجايش مغز «دانش آموزانم» اگر تهی بماند جاذب هر ابتذال و ياوه ای خواهد بود. «دانش آموزانم» در معرض بازار پرهياهوی سرگرمی ها رها شده اند. «دانش آموزانم» از پاسخ دادن به سووال اول مهر عاجز مانده اند. «دانش آموزانم» در تعريف هنر  مبهوت مانده اند.

    انديشه ها را به دانش آموزانمان منتقل نکنيم . انديشيدن را از آنها بخواهيم ..»

    بعد عکس ها شروع می شد. شاگردان يک مدرسه راهنمايی ... کلاسهايی کوچک با ميزهای دو نفره که به دليل تعداد بچه ها هر کدام سه دانش آموز را در خود جای داده بودند. موقع امتحان چندتايی از بچه ها مجبور شده بودند روی زمين بنشينند. آنهايی که سعادت يارشان بود يا نوبتشان بود که از ميز برای نوشتن استفاده کنند بين خودشان و پاهايشان کيف گذاشته بودند . مبادا يکی با پا به ديگری بفهماند که به کمکش نياز دارد.دانش آموزی کفش کهنه ورزشيش را روی زمين جلوی خود گذاشته بود و از رويش طرح ميکشيد.پسرکی ديگر با دستی گچ گرفته از پنجره کلاس به آسمان خيره شده بود و غوطه ور در افکارش انگار در عالمی ديگر سير می کرد. در عکسی دو دانش آموز تابلويی را چسبيده به ديوار بالای سرشان گرفته بودند و معلمشان با دريل سعی داشت پيچهای تابلو را سفت کند. در نگاه اول تصور کردم معلم دارد با بچه ها بازی دزد و پليس انجام می دهد (دريل را اسلحه فرض کنيد و حالت بچه ها را تسليم وقتی دستهايشان را بالای سر گرفته اند...) ظاهر کلاس بچه ها نشان می داد از قشر متوسط و کم درآمد جامعه اند ولی دلشان شاد بود و اين شادی در چشمانشان به خوبی نشان داده شده بود. در آخر عکس خود آقای تيز هوش که خيره به جايی بود و انگار در حالت غافلگيرانه از او عکس گرفته بودند.

    ياد زنگ هنر دوره راهنمايی خودم افتادم . خانم محيطی هم دبير رياضی بود و هم معلم هنر . تمام دو ساعت در هفته ای  را که بايد به درس هنر می پرداختيم مجبورمان می کرد تمرين رياضی حل کنيم . کل کتاب هنر را در يک روز داد يکی از بچه ها با صدای بلند از رو خواند و گفت برای نمره درس هنر هر کس يک يا چند کاردستی بياورد.

    سالن روبرو نمايشگاه نقاشی همان شاگردان آقای تيز هوش بود. با موضوعاتی مانند خانواده ، اعتياد ، خانه روستايی ، تردد در خيابان ... با ديد خودشان چه تصاوير زيبايی کشيده بودند.اتوبوسهای شرکت واحد را نقاشی کرده بودند که تبليغ محصولات خارجی را روی بدنه داشتند. سر سفره جمع صميمی خانواده را کشيده بودند با پشتی های به ديوار تکيه داده شده و آماده ميهمان... نقاشی های آخر هم نمايانگر جوانانی بود که به هم سيگار تعارف می کردند. معتادی با لباس های مندرس کنار منقل نشسته بود و گدايی می کرد. ديگری در فکر سرنگ بود. يکی از بچه ها بالای نقاشی اش نوشته بود : کی اين مشکل بزرگ از کشور خارج می شود؟ ... خيلی تحت تاثير کار آقای تيز هوش و شاگردانش قرار گرفتم. در دفتر نظر خواهی نوشتم : جناب آقای تيز هوش . نکته بينی و تيزهوشی اتان را در قبال شاگردانتان ميستايم . تمام ناگفته ها را به زيبا ترين زبان و بيان در عکس هايتان گفته ايد.در تصوير خودتان هم خوف و رجايی به چشم ميخورد که مبين اين است که شما هم از آينده مبهم شاگردانتان بيم داريد و هم به داشتن آينده ای درخشان برای تک تکشان اميدواريد... برای شما معلم دلسوز موفقيت روز افزون و برای تمامی شاگردان خوب ايران زمين آينده ای نيک و روشن از خداوند متعال خواستارم .



    Link ::