تبليغاتX
معلمی از بهشت



چهارشنبه 18 اردیبهشت1387

  • دستان خدا
  • یک چیزی مثل کوه روی دلم سنگینی می کنه.یه بغض تلخ، سفت بیخ گلوم رو چسبیده و ول کن نیست.همه اش خدا رو شکر می کنم که  وجود نازنینش هست که خودم رو تو بی نهایت بزرگیش رها کنم و ازش کمک بخوام.

    پیامک های تو گوشیم  رو یکی یکی پاک می کنم تا می رسم به این یکی: روی هر پله که بایستی خدا یک پله از تو بالاتر ایستاده.نه به خاطر این که خداست.به خاطر این که دستت رو بگیره.

    پ.ن: لطفا مادرم را دعا کنید.



    Link ::  
    دوشنبه 16 اردیبهشت1387

  • ....و خدایی که در این نزدیکی است
  • در هفته ی معلم هستیم اما من اصلا نوشتنم نمی آید.تنها جمله ای که می توانم بنویسم تبریک هفته ی معلم است به همه ی همکار ان خوبم که با عشق سر کلاس درس حاضر می شوند و  نفسشان از گرمای وجود بچه ها گرم می شود.خدا قوت.

    دو جلسه پشت سر هم مدرسه نرفتم به خاطر این که بالا رفتن از سه طبقه و سر کلاس راه رفتن برایم مقدور نبود.یاد «جواهر» افتادم. یک بار که روی سکوی کلاس  درس را توضیح می دادم رو به من گفت:«خانم ما همش نگرانتونیم همش فکر می کنم یه روز از او بالا می افتین پایین از بس لب سکو راه می رین!» 

    دخترکان بهشت را دو روزه برده اند کاشان و ابیانه.خیلی دلم می خواست همسفرشان بودم اما حکایت کاسه کوزه های به هم ریخته را که می دانید.

    شنبه ای لنگ لنگان و عصا زنان با هنگامه رفتیم سر جلسه امتحان زبان پایان ترم .بی انصافی کرده بودند و کلی لغت سخت ناخوانده بهمان داده بودند.یکی از ریدینگها در مورد کهکشان و مدارات و جاذبه ی زمین بود که به قول بنفشه آخرش نفهمیدیم چی دور چی می گرده.آن یکی هم در مورد پست پیشتاز سلطنتی انگیلیس بود.

    *-*-*-*-*-*-*-*-*-*

    *خدای خوبی و خدای بدی بر بالای کوه همدیگر را ملاقات کردند.خدای خوبی گفت: روزت به خیر برادر.

    خدای بدی پاسخی نداد.خدای خوبی گفت:امروزسر حال نیستی.

    خدای بدی گفت: درست است ،زیرا این روزها مرا با تو اشتباه می گیرند، مرا به نام تو می خوانند و با من چنان رفتار می کنند که  گویی من توام و این مرا خوش نمی آید.

    خدای خوبی گفت:اما مرا نیز با تو اشتباه می گیرند و مرانیز به نام تو می خوانند.

    خدای بدی راه خویش گرفت و رفت،در حالی که به بلاهت انسان لعنت می فرستاد.

     جاودانه ها گزیده آثار جبران خلیل جبران،ترجمه ی مسیحا برزگر ،گرد آوری پروفسورسهیل بوشروی

     پ.ن امسال هر کس می ره نمایشگاه کتاب جای من رو هم خالی کنه حسابی.

     

     



    Link ::  
    یکشنبه 8 اردیبهشت1387

  • شادی
  • از دیشب  تا حالا انقدر صفحات اینترنت را بالا و پایین کرده ام و دنبال مدل لباس بودم که از کار و زندگی افتاده ام.دنبال مدلی می گردم که هم شیک و جدید باشد هم خیلی لختی و به قول علی «پاره» نباشد.مدلها همه دکلته و بدون بالاتنه و پشت ،با دامنهای بلند و ماکسی است.یک سایت خیلی خوب و حرفه ای  مدل لباس شب پیدا کردم و کلی گشتم. حالا ذوق مرگ شده ام که می توانم یک لباس شب ۳۰۰ دلاری را با هزینه ای کمتر بپوشم.(مدل را پرینت رنگی می گیرم می دهم دست خیاط می گویم بدوزدش. به همین راحتی!!).

                                         -*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

    اذان را تازه گفته اند.تلویزیون روشن است و آقایی با صدایی زیبا مناجات می خواند:«خوش حالم و شادی ام از این بابت نیست که لباس نویی برتن و طعامی رنگین در سفره ندارم.خوشحالم چون  هرگز شان خوشحالی را تا به این حد تنزل نداده ام.خوشحالم که چون تو خدایی دارم.شادم کن به بندگی ات.»

    پ.ن: از خودم خجالت می کشم.

     

     



    Link ::  
    چهارشنبه 4 اردیبهشت1387

  • دست و پابسته
  • یادم می آید چند سال پیش وقتی با شدت و حدت برای آینده برنامه می ریختم و در  چیدمانش هم خیلی وسواس به خرج می دادم دوستی به من گفت:«ببین!این همه برای خدا تعیین تکلیف نکن.تو برنامه ات رو بریز اما اونی که باید،قبلا برنامه هاتو به سلیقه و مصلحت خودش ریخته.یه دفعه می زنه پس کله ات همه ی کاسه کوزه هات به هم می ریزه ها!! ». راست می گفت.تخته گاز داشتم برای خودم می رفتم.برای ادامه ی زبان و آموزش رانندگی  و تدارک عروسی داداش علی....که با یک حادثه ی از قبل  پیش بینی نشده حسابی تو برجکم خورد و من چهارچنگولی ماندم.نمی دانم حواسم پرت آن آقای جوانی شد که به بهانه ی تمیز کردن ویترین مغازه اش در خیابان ولیعصر حسابی تو نخ دختر های آن چنانی رفته بود، یا خیلی گرم صحبت  بودم، شاید هم  مصلحت خدا بود  یا....که پایم پیچ خورد و من با همان پای پیچ خورده خیابان ولیعصر را گز کزدم و از پله های پاساژها و مغازه بالا پایین رفتم بدون آن که به روی مبارک بیاورم. نتیجه اش شده یک پای گچ گرفته که تا سه هفته باید تحملش کنم و محتاج این و آن باشم که یک لیوان آب خنک بدهند دستم.فکر کن.منی که دست کم روزی چند بار به بهانه های مختلف از خانه بیرون می زدم حالا باید خانه نشین شوم و سماقی که مادر شوهر برای فرستاده را بمکم تا این پانزده روز هم تمام شود من ازاین اسارت و دست و پا بستگی خلاصی پیدا کنم.

    پ.ن ها:۱- خیلی وقتها همسایه و دوست خوب و بیشتر از فامیل به درد  آدم می خورد.خوب بودنشان هم درست در همین وقت ها معلوم می شود.

    پ.ن۲- مفید فایده بودن آدمها به سواد و مدرک نیست.آن آقای میانسال  کچل کم سوادی که پای مرا گچ گرفت از آن خانم دکتر جوان دماغ عمل کرده ی ناز نازی خیلی بیشتر سرش می شد.(صد رحمت به مرده شور های بشهت زهرا .فکر می کنم حس مسولیت پذیری و همدردیشان بیشتر از کادر بیمارستان ...باشد.)

    ۳-فایده ی دختر داشتن این جور وقت ها بیشتر به چشم می آید.از امین جان که تقریبا قطع امید کرده ایم.دل مان خوش علی کوچولوی چهار ساله بود که این یکی هم آب پاکی راریخت روی دستم.(مکالمه ی من و علی بعد از این که امین خواهشم را سریعا رد کرد و مرا پیچاند:

    علی جون تو که این قدر مهربونی ،حرف گوش کنی،کمک می کنی کمی اتاق رو مرتب کنیم.اسباب بازیها تو جمع می کنی؟علی: مامان البته که من پسر خوبی ام!! اما از بس رفتم دستشویی استخونام به هم چسبیده تازه تو پام سنگ کلیه در اومده نمی تونم کمکت کنم که آخه!!!!)

    ۴-فردا به بهشت نمی روم.می دانم دخترکان بهشت از نبودم کلی خوشحال که چه عرض کنم، عروسی می گیرند .چه می شود کرد بگذاریم نا خواسته کمی بهشان خوش بگذرد.

    ۵- ظریفی را پرسیدند عاشقی سخت تر است یا گرسنگی؟ جواب داد: هیچ چیز ازاین سخت تر نیست که نیاز به قضای حاجت داشته باشی و در خیابان آبریزگاهی نیابی!! من فهمیدم بد تر از این هم داریم. این که کف پایت حسابی بخارد و تو تا سه هفته باید خارشش را تحمل کنی.(شده ام مثل آن هموطن کردی که برای سزای عمل خلافش مجبورش می کنند شلوار راسته ی لوله تفنگی بپوشد.فکر کن!!)

    پ.ن مهم: تا حالا به این جا سری زدید؟.یک سایت کاملا زنانه با همان جذابیت های خاص زنانگی.  



    Link ::  
    سه شنبه 20 فروردین1387

  • به رنگ شکوفه های بادام
  •  


    اول از همه سال نو مبارک.با آرزوي همه ي خوبيهاي پيش نيامده براي شما که امیدوارم يک به يک مثل شکوفه  هاي صورتي بادام رو شاخه هاي سبز زندگيتون سبز بشه.

    دوم اين که دليل تاخيرهاي اخير من تو به روز کردن وبلاگ اينه که معمولا وير نوشتن و ارسال مطلب ،هميشه صبح ها سراغ من مياد و از اونجايي که تقريبا هشت ماهي است که صبح هاي من با کلاس زبان پر شده  و اين وقت مهم رو اختصاص داديم به انگليسي غيبت کردن ! ديگه حس نوشتن رو براي کل روز از دست مي دم.

    گفتم غيبت باور کنيد شوخي نمي کنم.ديروز سر کلاس داشتيم صفت عالي رو تمرين مي کرديم يکي از بچه ها گفت:من شش تا خواهر شوهر دارم که يکي از همه زشت تر و يکي از همه چاق تره.شوهرمم عاشق خواهراشه و  از بد بختي من با همون خواهر شوهر زشته همسايه ايم!!

    همه ش هم به انگيليسي سليس گفت!! معلممون هم گفت:really? it s a tragedy.

    اين که با چه مهارتي  پنبه ي شوهر و قوم شوهرو  ،زن داداش ها و خلاصه بد خواهامون رو با ورژن جديد و زبان خارجکي مي زنيم و اين کار  چه قدر مزه مي ده و تو بهترياد گرفتن زبان کمکمون مي کنه پيش خودمون بمونه.به به ! به به !!

    تو تعطيلات عيد هم به قول همسايه ي مرحوممان در تهران مانديم و شهر را براي همشهريان مسافرت رفته نگه داشتيم.

    دو سه تا فيلم خوب ديدم از همان هايي که محض تقويت زبان انگليسي است. ديدنش رو اکيدا بهتون پيشنهاد مي کنم.

    ۱- وقتي نيچه گريست(when Nietzsche wept )محصول ۲۰۰۷ که براساس رمان پر فروشي به همین نام  ساخته شده.یک درام زیبا که دیدنش بارها و بارها می ارزه.

    ۲-بي وولف(BEOWULF) به کارگرداني رابرت زمه کيس براي کساني که به فيلمهاي تخيلي( اکشن و فانتزی) علاقه مندند.با بازی آنتونی هاپکینز ،آنجلینا جولی ،ری وینستون..

    ۳-چشم(THE EYE) با بازي جسيکا آلبا. یک درام دلهره آور.

    ۴-روز قرار گاه پدر(DADDY DAY CAMP)  یک فیلم کمدی خانوادگی که دوبله و سانسور شده اش رو تلويزيون نشان داد اما زبان اصليش خيلي خنده دار تره.

     



    Link ::  
    سه شنبه 14 اسفند1386

  • sister-in-law
  • زنگ می زنم به آقای پناهی که مسئول پذیرش مهمان برای خانه ی معلم ونک است.می گویم ده سال پیش عروسی خودم همان جا بود حالا  می خواهیم سالن را رزرو کنیم برای عروسی برادر دوقلویم.می گوید:« مهمان کمتر از چهار صد نفر قبول نمی کنیم.یا داماد باید معلم باشد یا عروس.پدر و مادر هم اگر معلم باشند ۱۵٪ تخفیف فرهنگیان شاملشان می شود، چیزی حدود پانصد هزارتومان.» می گویم :« حالا اگر خواهر داماد معلم باشه چی؟من به عنوان خواهر نمی تونم کاری بکنم؟». با خنده سریع جواب می دهد:«چرا،می تونید براش برقصید!!»



    Link ::  
    شنبه 27 بهمن1386

  • ساعت شنی
  • زل زده ام به دانه های ریز شن که تند و بی وقفه از حلقوم ساعت پایین می ریزند.نیمه ی پر ساعت شنی دارد به سرعت خالی می شود و هیچ چیز نمی تواند سد راه گذر شن ها از« راه باریکه» شود. با خودم فکر می کنم مبدع ساعت شنی باید آدم دقیق و با حوصله ای بوده باشد.وباز این جمله  ، مثل همه ی  وقتهایی که به عبور تند ثانیه ها فکر می کنم بر زبانم جاری می شود: «و زندگی در گذر است با خنده ها و گریه های اندوهبارش.



    Link ::  
    چهارشنبه 10 بهمن1386

  • موش آشپز
  • در اخبار آمده بود سرما  بر روح و روان آدمها تاثیر دارد.آدمهای ساکن در مناطقی با آب و هوای مدیترانه ای روح لطیف تر و مهربان تری دارند.مردم انگلستان و کشورهای شمال اروپا کم محبت تر و بی روح ترند. یک باد خوبی از جانب کوه های آلپ می وزد که باعث تلطیف روحیه ی مردم آن نواحی می شودو اعصابشان را آرام میکند...

    این صغری کبری چیدن ها برای ننوشتن من و سرما را بهانه کردن هیچ توجیه مناسبی  نیست.

    کارتون دیدن همیشه از مفرح ترین تفریحات بچه ها و گاهی بزرگترهاست.حالا که به لطف صدا وسیما کارتون های زمان بچگی مان دوباره دارند پخش می شوند(دختری به نام نل،بلفی و لی لی بیت،رامکال،...)نوستالوژیهای مربوط به آن زمان با دیدن هر سکانس و صحنه اش دوباره رنگ می گیرند و زنده می شوند.درست است که دیدن انیمیشن های آن زمان که سرشار از احساس و واقعیت گرایی های ساده ی بچه گانه بودند خالی از لطف نیست (چه بسا غنیمت هم باشد از بس در انیمیشن های امروز خشونت و خیال پردازی های غیر قابل باور به گونه ای افراطی نمایش داده می شود نمونه ی بارزش دی جی مون است).اما گاهی می شود به کارتون های ساخته شده ی جدید هم علاقمند شد و دیدنش را به بقیه هم سفارش کرد.

    رتتویل یا به قول بچه ها «موش آشپز» از آن دست کارتونهایی است که دیدنش بزرگترها را هم پا به پای بچه ها سر شوق می آورد.دو ساعت میخکوبتان می کند و نمی گذارد پلک بزنید.اهل اغراق نیستم . اما فکر می کنم دست پخت برادران «برد» این بار خوردنی تر و دیدنی تر از کار قبلی اشان«شگفت انگیزان» باشد.داستان این انیمیشن در مورد موش جوانی به نام امی است که استعداد خوبی در تشخیص مزه  هاو علاقه ی عجیبی به آشپزی دارد.با سواد است و کتاب آشپزی می خواند ...دست تقدیر موش جوان را  با روح سر آشپزی معروف به آشپزخانه ی  رستورانش  می رساند و.....جنبه های مثبت فیلم از  نقاشی های زیبای هر سکانس،شخصیت پردازی،موسیقی زیبای فیلم، حتی صدا گذاری اش (آن جا که متوجه لهجه ی سر آشپز می شوید که با غلظت، انگلیسی را با گویش فرانسوی صحبت می کند)باعث شده این فیلم جزو نامزدهای و امیدهای دریافت اسکار باشد(البته اگر امسال اسکار برگزار شود!گویا اعتصای برخی عوامل سینما کمی کار را دچار مشکل کرده.)

    لب کلام اگر فرصتی دست داد و در این شبها که کم کم از بلند بودنشان کاسته می شود هوای دیدن فیلم کردید اکیدا تماشای رتتویل را پیشنهاد می کنم.

      رتتویی محصول ۲۰۰۷ کمپانی پیکسار به کارگردانی« براد برد» است.

      پ.ن :لینک مرتبط و البته تخصصی:دردسرهای یک موش آشپز



    Link ::
    جمعه 14 دی1386

  • درس امروز : تئوری عشق
  • پسرک تازه پشت لبش سبز شده بود، استخوان ترکانده و هیکلی به هم زده بود و فکر می کرد بزرگ شدن به قد وقواره است و پا از سن شانزده سالگی بیرون گذاشتن. اما هنوز به درستی نمی توانست شلوارش را بالا بکشد و مثل یک جوان عاقل ، درست تصمیم بگیرد . چندماهی می شد که به خیال خودش فکر می کرد عاشق شده ، اولین دوست دختر او ، دختر همسایه اشان بود و حالا خودش را در کنار او در میان ابرها و در شکل و شمایل عروس و دامادهایی می دید که فرشته ها برایشان قند می سایند و شعر مهر و محبت می خوانند. ..

                                         *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
    این فاصله پنج روزه میان دو ترم تنها فرصتی است که می توانم برنامه مورد علاقه ام (مردم ایران سلام) را ببینم. اصلا از برنامه های لوس و کلیشه شده صبحگاهی خوشم نمی آید ولی حساب این برنامه ی موفق  (با میانگین بیست میلیون  نفر تماشاچی در روز) از حساب سه برنامه صبح شبکه های دیگر کاملا جداست .
    دو سه روز پیش دکتر «یزدانی »یکی از کارشناسان «مردم ایران سلام» درمورد نظریه ی علمی و ثابت شده ی عشق به زبانی منطقی و قابل فهم سخن می گفت:
    بر اساس یک دوره تحقیقات انجام شده از طرف محققی به نام «رابرت اشتنبرگ »عشق سه عنصر دارد .


    1- شور عشق که دو جنبه اروتیک و رمانتیک عشق را شامل می شود (شهوت ، دلشوره ، هیجان و ... )


    2- صمیمیت و رفاقت (intimatly)


    3- تعهد برای تداوم زندگی(ازدواج یا به صورت دائم یا به شکل نوعی هم خانگی)

    می خواهیم ببینیم زندگی که بر پایه دو یا هر سه عنصر بالا شکل می گیرد در آینده چه وضعی پیدا خواهد کرد.

    1- گاهی وقتها «شور  عشق» و« صمیمیت »هست . اما تعهدی برای تداوم این رابطه وجود ندارد (عشق بدون تعهد ) که از آن به عنوان Summer Love (عشق تابستانی) یاد می کنند."عشق میان دوست دختر پسرهای جوان"


    2- گاهی وقتها «صمیمیت و رفاقت» با« تعهد» همراه است اما «شور  عشقی» در این رابطه وجود ندارد که به آن عشق «رفیقانه  یا رفاقتی» می گوییم. "شور عشق جایگاه خیلی مهم و موثری در زندگی ندارد ، بودنش خوب است اما نبودش در این نوع رابطه خیلی تاثیر گذار نیست." 90-85%  افراد موفق بهترین دوست خود را به عنوان شریک زندگی انتخاب می کنند. نمونه بارز این نوع ازدواج،  پیر کوری و مادام کوری هستند(ازدواج بین دو همکار یا دو دوست صمیمی یا دو همکلاسی دانشگاهی)


    3- در مورد سوم بلافاصله بعد از شور عشق (عاشق شدن یا عشق در یک نگاه) بساط عروسی را پهن می کنیم و به گمانمان برای تداوم زندگی پیمان می بندیم. این زندگی بدون صمیمیت و رفاقت (عنصر دوم) است.(عشق ابلهانه یا توخالی) که البته این مورد را باید به دست قضا و قدر سپرد چون شور عشق بین شش ماه تا یک سال در نهایت سه سال اول از بین می رود و اگر در این فاصله صمیمیتی شکل نگیرد تعهد برای تداوم  زندگی دچار مشکل می شود (به زبان خودمانی فاتحه ی این زندگی خوانده است!)

     سر آخر،زندگی ای که بر اساس سه عنصر یاد شده (شور عشق ، صمیمیت و تعهد) شکل بگیرد ازدواجی کامل و موفق است و معمولا تا پایان عمر ادامه خواهد داشت. "درست مثل سه ضلع یک مثلث کامل و به جا."

    طبق یک پژوهش 10 ساله روی 420 دختر و پسر جوان با بررسی سه عنصر  یاد شده ؛«شور عشق» بین شش ماه تا یک سال و در نهایت چهار سال اول زندگی رنگ می بازد و دیگرازجنبه ی اروتیک و رمانتیک بودن بیرون می آید (مطمئنا بعد از چهار سال با دیدن شماره تلفن همسرتان روی گوشی موبایل ضربان قلبتان مثل گذشته به 200 نمی رسد و رنگ و رختان از   شدت هیجان قرمز نمی شود!).
    بر خلاف شور  عشق ،دو عنصر دیگر  «صمیمیت و تعهد» به مرور زمان شکل می گیرد و تقریبا تا پایان در اوج باقی می مانند و منحنی کاهش میزان صمیمیت و تعهد خیلی آهسته شکلی رو به  پایین خواهد داشت.(دقیقا بر عکس شور عشق که سریع اوج می گیرد و سریع فرو می نشیند).
    نتایج این پژوهش همچنین نشان می دهد که مردها بیشتراز زنها عاشق می شوند.عشقشان معمولا طوفانی و دور از منطق است.اما زنها عمیق تر و منطقی تر عاشق می شوند.
    25% مردها قبل از چهارمین ملاقات عاشق می شوند اما این عدد در زنها به 15% کاهش می یابد.ولی باید مد نظر داشت که برای یک شناخت درست بیش از 20 ملاقات باید صورت بگیرد.
     آیا عشق اول باید به ازدواج منجر شود؟
    آدمها در طول زمان عشق را یاد می گیرند.*عشق اول سطحی ترین و ناقص ترین عشق هاست.سن عاشقی با پیامد عاشقی رابطه ی مثبت دارد.اغلب دختر پسرهای جوان به سه مورد در عشق اول اعتقاد دارند:
    1-هیچ کس در تاریخ چنین عشقی نداشته(نفر اول و آخر خودم هستم!)
    2-عشق اول و آخرم همین فرد است و جز این نیست(او با بقیه فرق دارد!)
    3-این عشق ابدی است(اگر آسمان و زمین هم به هم بیایند  به هم وفاداریم و از این عشق نمی گذریم!)
    بر اساس آمار و پژوهش ده ساله این حس کاملا اشتباه است چون:
    اگر پسری بین سن 18-16  سالگی برای اولین بار عاشق شده باشد  بطور میانگین سه سال      بعد دوباره عاشق می  شود!!
    اگر دختری در این سنین (18- سالگی16) عشق را تجربه کرده باشد حدود پنج سال بعد دوباره عاشق می شود!!و(این یعنی همان چیزهایی که گفته بودیم و به آن اعتقاد شدید داشتیم= کشک!!)

    *: البته منظور از عشق اول عشقی است که خیلی زود و بر پایه ی احساس صرف شکل می گیرد.یادمان باشد که عشق احساسی آنی نیست.آدمها عشق را به مرور یاد می گیرند و تجربه می کنند.

    پس حواستان جمع عشق و عاشقی باشد.



    Link ::  
    چهارشنبه 21 آذر1386

  • مروارید
  • یک کم بیشتر از« یک خرده» طول می کشد تا داشته های خوبت را به نسل بعد از خودت به درستی منتقل کنی.این که بتوانی یادش دهی همه ی خوبیها را فقط برای خودش نخواهد.دیگران هم می توانند سهمی ولو کوچک در شادیها و نه فقط درغم و غصه هایت داشته باشند.این که اگر از آنچه داری به دیگران هم ببخشی« چیزی »  از تو کم نخواهد شد.

    ایتالیایی ها مثالی دارند   : بوی گل در دستان کسی که آن را هدیه می دهد باقی می ماند.

                                           *-*-*-*-*-*-*-*-*-*

    برای  امین میز تحریر خریدیم.خوشحالی اش از این که میز به اسم اوست و علی در داشتن آن سهمی ندارد برایم خوشایند نبود.

                                            *-*-*-*-*-*-*-*-*

    *صدفی به صدف همسایه گفت:« دردی شدید  دارم.چیزی سنگین  و گرد در درونم رنجم می دهد.»صدف دیگر با تفرعن و حالتی حق به جانب جواب داد:«آسمان و دریا را سپاس می گویم، من دردی در درون خویش ندارم،در درون و بیرون حالم خوب است وسلامتم.»

    در همان زمان خرچنگی ازآن حوالی عبور می کرد،حرف های آن هارا شنید و به صدفی که هم در درون وهم دربیرون خوب و سلامت بود گفت:«بله تو سالم .سلامتی،اما دردی که همسایه ات را رنج می دهد مرواریدی است به غایت زیبا.»

    *: جاودانه ها،گزیده ی آثار جبران خلیل جبران ،ترجمه ی مسیحا برزگر

    پ.ن: فروشگاه آنلاین  آسمون و ریسمون راه انداز شد به دیدن و خوندنش میارزه !



    Link ::  
    یکشنبه 18 آذر1386

  • از امروز...
  • از امروز دوباره فائزه دوست ،رقیب و همکلاسی زبان هم به کلاسمان آمد هر دو ترم پیشpwm شدیم .به مهدی می گویم وضع بچه ها خیلی تعریف ندارد .وقتی من در کلاس شاگرد اول باشم حکایت پادشاه بودن یک نفر یک چشم است در شهر کورها.مهدی می خندد و می گوید: «خودتو انقدر دست کم نگیر عزیزم.مطمئنا این قدر ها هم خوب نیستی که می گی!!!!». فروتنی من و پر رویی طرف را دارید که.

    از پنچشنبه عصر تا آخر جمعه حال اصلا خوبی نداشتم.از مهمانی  پنجشنبه شب  و روز بارانی جمعه هیچ لذت نبردم.کاشف به عمل آمد دلیل حال بد و به هم ریختن مزاج و روح و روانم همان نان خامه ای چربی بود که یکی از بچه ها برای روز تولدش آورده بود مدرسه و من هم ناپرهیزی کرده همراه با چایی میل کردم.خوردن شیرینی تولد بدون کادو همانا و از دماغ در آمدن خوشیهای آخر هفته همان.بابا جان من! اگر قصد کشتن معلمتان را دارید از روشهای جوانمردانه تر هم می شود استفاده کرد.

    درس امروز زبانمام در مورد چیزهایی  بود که به  خاطرش تاسف می خوریم یا شادترین لحظه های که در زندگی داشتیم . از یک ساعت پیش می توانم یک دلخوشی دیگر  هم به بقیه ی لحظه های خوب زندگیم اضافه کنم. چرا که  ADSL« ای دی اس ال» مان از امروز نصب شد . از اشغال شدن مدام خط تلفن و سرعت ماشین دودی اینترنت خلاص شدیم.خلاصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصص.

    پ.ن: آسمون و ریسمون را بخوانید.



    Link ::  
    چهارشنبه 14 آذر1386

  • غول سبز مهربان
  • امین و علی زل زده اند به مانیتور و دارند کارتونی  را برای  چند دهمین بار می بینند.شرک غول سبز مهربان.
    روزگار چقدر شبیه شرک است. غول است اما سبز.غدار است اما مهربان.فقط گاهی وقتها دندانهای بزرگ و کثیفش را نشانت می دهد و از بن دل فریاد می زند تا بترسی.روزگار گاهی به شکل باور نکردنی برایت زیبا می شود و گاهی  انگشت به دهان  از بازیهایش جا می خوری .


    - رفته بودم برای تولد مهدی فشفشه و شمع بخرم.دختر و پسر جوانی برای مراسی داشتند نقل و تور ..می خریدند.فروشنده گفت: قابلی ندارد چهل هزار تومان.پسر جوان با تعجب قیمت را با حالت پرسشی دوباره  برزبان آورد.دخترک براق شد رو به پسر جوان و خیلی جدی گفت:«زهر مار!از شکم من می زنی پول این چیزا رو می دی؟!
    پسرک مات مبهوتی از توهینی که در جمع به اش شده بود گفت: راحله! این چه حرفیه می زنی؟ اینا برای جشن خودمونه
    با چشمانی گشاد و دهانی باز از فروشگاه بیرون آمدم. از نجابت پسرک و از پر رویی همسر آینده اش مات مانده بودم.

    *-*-*-*-*-*-*-*-*

    - امین را برده بودیم فیلم توفیق اجباری.برای دوساعتی کمی خندیدیم. فیلم چیز خاصی نداشت. فقط یک ویترین شیک از اسم کارگردان وبازیگران و مثلا فوق ستاره ها .کارهای محمد حسین لطیفی را دوست دارم. از بازی عطاران و باران کوثری خوشم می آید. هر چند عطاران مثل همیشه بازی می کرد اما بازی تکراری اش مانع نمی شد ملت محتاج خنده سینما را از شلیک خنده هایشان ساکت بگذارند.اما فکر نمی کنم فیلمی که سه ماهه ساخته شده باشد با وجود محمد رضا گلزار( که به نظر من پول تیپش را می گیرد نه بازی نچسبش را)بتواند بهترین فیلم فصل اکران باشد.علی می گفت مامان این جا تاریکه من می خوام برم خونه شرک ببینم..

    نقد فیلم را این جا بخوانید.و :خنده بر هر درد بی درمان دواست.

    *-*-*-*-*-*-*-*-*


    پ.ن مهم :آسمون و ریسمون دوباره به هم بافته شد.



    Link ::  
    سه شنبه 29 آبان1386

  • مادر پر مشغله!
  • مردی با لهجه ای ناشناس مدام داد می زد که چاقو  و قند شکن و ..تیز می کنم.آرزو می کنم کاش یک نفر پیدا می شد نوک پیکانم را تیز می کرد تا راحت تر می توانستم دل مشکلات را بشکافم و ... منظورم از مشکلات تمام کارهای سخت وآسانی است که انجام دادنشان مدام فکرم را به خود مشغول کرده و من باید خیلی قوی و با برنامه باشم که بدون حذف هیچ کدامشان بتوانم مرتب و شسته رفته مو به مو انجامشان دهم.

    رختها ی شسته در  سبد مانده اند و هنوز تا نشده من  چشمک می زنند مثل چشمک یک پسر هیز وبد پیله که  لج آدم را در می آورد.باید ظرف همین چند روز wordرا خوب یاد بگیرم.چه حال ضایعی داشتم وقتی خانم مدیر از من خواست برایش سربرگ امتحانی بزنم و من مثل یک عدد درازگوش در گل مانده بودم.
    هفته ی آینده امتحان پایان ترم زبان هم، دارم.اصلا آماده نیستم. خدا را شکر دست کم لکچرم را خوب دادم و اعتماد به نفس از دست رفته ام را دوباره پیدا کردم وگرنه وا مصیبتا.
    یک نفر یک راه حل اساسی نشانم دهد که چطور می شود پسرک باهوشی را که از مشق نوشتن فراری است قبل از ناهار خوردن و روپوش در آوردن پای دفتر  مشق نشاند؟به نظر شما من مادر سخت گیری هستم؟  اگر امین را ول کنم تا 11 شب سراغ مشق نوشتن نمی رود. آخر سر هم با هوار و هوار و جنگ و دعوا شروع به نوشتن می کند.تمام راهها را امتحان کرده ام جز این که مشق ننوشته بفرستمش مدرسه شاید...؟ who can help me

    به سه بانک مختلف باید بروم و سه مدل قسط واریز کنم.امین می گوید مامان چرا با موبایلت این کارار رو انجام نمی دی؟مگه ندیدی تو تلویزیون گفت که میشه؟
    دو دسته برگه ی تصحیح نشده ی بچه ها هم مزید علت این همه سرخوشی و شادابی من شده اند.

     



    Link ::  
    یکشنبه 6 آبان1386

  • از «دولاب» تا «بهشت»!
  • سال سوم بودیم یا چهارم خوب یادم نیست.اما می دانم سر زنگ ادبیات یکی ازبچه ها داشت از روی  متن کتاب که نوشته ای معاصر بود روخوانی میکرد.رسیدبه کلمه ی«دولاب» هنوز  کلمه را کامل ادا نکرده بود که هاله و مینا و چند نفر دیگر مثل خودش زدند زیر خنده و شروع  کردند مسخره بازی. خانم میرزاده از این که چه چیز این کلمه باعث به خنده افتادن بچه ها شده بود و لوس بازیهای بعدش حسابی کفری و ناراحت غرولند کنان ،  کیفش را برداشت  و کلاس را ترک کرد.
    این که برای هفته ی بعد من و مژده و زهرا و ناهید مجبوربودیم مثل همیشه دوباره  خودمان را جلو  بیاندازیم وریش گرو بگذاریم و از قول بقیه قول بدهیم که دیگر تکرارنمی شود و جوانی کردندو شما به بزرگی خودتان ببخشید، چیزی دور ازذهن نبود.
    چند ماه پیش خانم میرزاده را در یک مهمانی دیدم.هنوز همان معلم دوست داشتی زمان تحصیلم بود.اما کمی مسن تر و حالادیگر تدریس نمی کرد.عضو  یک  NGOشده بود وبا بعضی از شاگردانش در آن جامشغول بود.ازشان پرسیدم چرا دیگر درس نمی دهید؟جواب داد:«فکر می کنم فاصله ی من وبچه ها ساعت به ساعت بیشتر میشود.چیزهایی  که برای ما ارزش است برا ی بچه های این دوره و زمانه به نظر ابلهانه می آید .مایه ی ریشخند است.ارزشهای بچه ها هم برای ما کوچک وبی معنی  است.فکر می کنم دیگر سرکلاس حرف هم رانمی فهمیم.خانم میرزاده راست میگویند.با این که اختلاف سن من  و دخترکان بهشت کمی از ده سال بیشتر است اماگاهی احساس می کنم خیلی چیزهابرایشان مفهوم درستی ندارد.


     پ.ن:در فعالیت  کتاب خواسته شده بود برای مهمانی دو ارزش  بنویسند.یکی از بچه ها خیلی جدی نوشته بود: «گرم کردن مجلس!».                                 
                                               



    Link ::  
    چهارشنبه 25 مهر1386

  • پدر بزرگ
  •  املای  دیروز:

    آن مرد آمد.

    آن  مرد در باران آمد.

    آن مرد سبد در دست دارد.

    آن مرد در سبد  بادام دارد.

    بابا انار دارد.

    بابا آب داد.

    بابا  نان داد.

    *-*-*-*-*-*-*

     انشای امروز:

    بابا آمد .بابا عصا زنان آمد.بابا هم انار دارد هم  بادام اما دندان  جویدن ندارد.او  دیگر پای راه رفتن و نان خریدن  هم ندارد.  او به «عرق النساء» مبتلا شده.دکترهای امروزی می گویند «سیاتیک».

    مامان  می گوید:« آدمیزاد که پیر می شود  چند چیز همیشه باید همراهش باشد :عینک ،سمعک،عصا  و دندان مصنوعی».

     



    Link ::  
    یکشنبه 15 مهر1386

  • از دفتر خاطرات
  • ۵/۷/۸۶ بهشت ، امسال با دو سال پیش فرق اساسی نکرده بود.جز این که دخترکانش بزرگتر شده اند و اسامی قبولی بیشتر از سال گذشته روی برد خودنمایی می کرد.چه زود گذشت.دختر بچه های چهار سال پیش که شاگردانم بودند حالا در رشته های خوب دانشگاهی دانشجو شده بودند( به قول یکی از استادهای کلاس کنکور اولین کاری هم که می کنند رفتن به آرایشگاه و اصلاح کردن است و بعد رفتن به آموزشگاه رانندگی و گرفتن گواهی نامه).
    دو تا کلاس اول دارم.همه معدل بالا هستند اما فکر می کنم کمی که بهشان رو بدهی آستر هم طلب می کنند.یکی از بچه ها با کمی چرب زبانی دخترانه گفت: «خانم به قیافتون میاد خیلی مهربون باشید» جواب دادم: «نه گول ظاهرم رو بخورید نه شایعات سال بالایی هارو باور کنید.»
    ۱۲/۷/۸۶ امروز درسمان در مورد تعامل اجتماعی بود و این که انسان بر اساس میل ذاتی اش دوست دارد با دیگران رابطه بر قرار کند ...فوری فکر بچه ها به سمت رابطه ای از جنس مخالف و حواشی دور برش می رفت و با کمی پر رویی سعی می کردند با گوشه و کنایه چیز هایی بگویند.باید بحث را جمع می کردم گفتم: «این که پسرکی در خیابان به شما متلک بگوید و شما یا با جوابش را بدهید یا بخندید هم یک نوع تعامل اجتماعی است اما ما بهش می گیم  تعامل اجتماعی بد بد!».
    منکر این قضیه نیستم که داشتن رابطه با جنس مخالف برای دخترهایی به این سن خالی از جذابیت نیست اما این که از حالا و به این زودی ایجاد این رابطه و مسائل و حواشی مربوط به آن ذهن وفکر بچه هارا به خود مشغول کند کمی آزار دهنده است.
                                          *-*-*-*-*-*-*-*
    ۱۳/۷/ ۸۶امین دو هفته ای است مدرسه می رود. عاشق درس است.در کتاب ریاضی اول دنبال دو دوتا چهار تاست.برایش دانستن چپ و راست و جمع 1+ 2 مسخره و پیش پا افتاده است اما جانم را به لب می رساند تا یک صفحه مشق بنویسد.کار  به جایی می رسد که متوسل به زور و دعوا می شوم.ولش کنی مثل بند کوتاه تنبان از دستت در می رود و دفترش تا پنج شش ساعت ولو روی میز معطل سیاه شدن می ماند.گاهی وقتها در موردش به بن بست می رسم.

    ۱۵/۷/۸۶در فالنامه ی این ماه مجله ی موفقیت مثل همیشه حرف های خوب و امیدوار کننده خواندم.باید برای بچه ها بیشتر وقت بگذارم و این که موسیقی های شاد و انرژی بخش گوش کنم...



    Link ::  
    یکشنبه 1 مهر1386

  • یک تکه نان
  • انگار همین دیروز بود،وقتی که امین به دنیا آمده بود و خاله و عمه دعا می کردند :«ایشالا مدرسه رفتنش.داماد شدنش».تو دلم می گفتم:«اووووو حالا کو تا مدرسه.»اما وقتی دیروز پسرم در صف کلاس اول و کنار بقیه ی «شکوفه ها» انتظار می کشید تا سر کلاس حاضر بشود ، با خودم گفتم دیدی چه زود نوزاد کوچکت رخت و بر دانش آموزی به تن کرد و  بزرگ شد. به مادر امیر حسین ،دوست و همکلاسی اش سلام و شادباش می گفتم، درجواب شنیدم :«ایشالا دانشگاه رفتنش»، اینباردیگر راه ده سال دیگر را دور و دراز ندیدم.مبارکشان  باشد.

                                                             *-*-*-*-*-*-*-*
    دوز خواب مدرسه دیدگی من این روزها به شدت بالا رفته و همه اش خودم را در کلاس و کنار شاگردان جدید می بینم و برایشان مطابق روز اول آشنایی مان قوانین کلاسم را گوشزد می کنم.خدا به من رحم کند تا پنجشنبه که قرار است خودشان را ببینم.فکر کنم انقدر در خواب برایشان حرف بزنم که روز دیدارمان در عالم بیداری حرفی برای گفتن نمانده باشد.این را هم اضافه کنم که از  شوق رفتن به بهشت ازبس در دلم کله کله قند آب می کنم ممکن است به همین زودیها دیابت روحی بگیرم.

                                                         *-*-*-*-*-*-*-*


    پ ن. نامربوط:مهدی آماده ی رفتن شده بود.علی دوید سمتش و گفت:«بابا کجا میری؟مگه منو دوست نداری؟»مهدی خیلی عامیانه جوابش داد:«دنبال یه لقمه نون بابا جون» علی دوید و از تو سفره تکه نانی در آورد و رو به مهدی گفت:«بابا یه لقمه نون داریم نمی خواد بری سرکار!!»

    پ.ن خیلی مربوط: نظرتون در مورد سریالهای ماه رمضان امسال چیه؟ مهدی باز آسمون و ریسمون رو به هم بافته.خواندنش را اکیدا توصیه می کنم.



    Link ::  
    پنجشنبه 29 شهریور1386

  • باز هم معلمی از بهشت
  • با ذوق از پله های  بالا می آیم و به امین می گویم:من PWM شدم.یعنی بالاترین نمره تو                   کلاس.خوشحالی اش را با یک آی کشیده نشانم می دهد و مشغول بازی اش می شود.ساعت تقریبا از یازده شب  گذشته.امین  در حالی که از میله ی بارفیکس آویزان است می گوید:مامان حالا که WC شدی می تونی بگی دو دوتا به اینگیلیسی چی  میشه؟!!
                                                 *-*-*-*-*-*
    پارسال تقریبا پنج روز مانده به مهر  فهمیدم که مدرسه رفتن من تحت هیچ شرایطی امکان پذیر نیست.ناچار به مرخصی اجباری تن دادم و خانه نشین شدم.امسال دقیقا عکس این قضیه اتفاق افتاد یعنی پنج روز مانده به مهر متوجه شدم بایدحداقل شانزده ساعت در ماه سر کلاس بروم و دوباره بشوم معلمی از بهشت.



    Link ::  
    پنجشنبه 22 شهریور1386

  • دانه باشیم نه سیب
  • کلي کار ريخته سرم.رختها را بايد جمع  کنم و تا کرده بگذارم تو کشوها.خريد هم دارم.اتاق ها را بچه ها کرده اند بازار شام.تکليف زبانم هم نصفه کاره مانده.پايم مي رود روي چيزي.قبل از اين که بخواهم نگاه کنم صداي ضعيفي  از اسباب بازي بيرون مي آيد .آدمک لپ لپ است که دارد شعر تبليغي لپ لپ را مي خواند.سبد رخت به دست مي روم تو اتاق خواب.دوباره پايم مي رود روي يک تکه ي ديگراز اسباب بازيها..شاه  صفحه ي شطرنج است يا وزير که تاجش شکسته.بچه ها مبل ها را کشيده اند جلو و پشتش سنگر گرفته اند.امين يک روسري سر علي کرده و مي گويد :«تو پرنسسي.منم رابين هودم.  مي خوام نجاتت بدم.هر وقت منو ديدي با تعجب بگو: رابين هود؟!!» امين با کمربند  دست و پاي علي را بسته.علي با ذوق مي گويد:«رابين هود؟»امين جواب مي دهد:«بله من اومدم شما رو از اين جا ببرم».علي از روسري کلافه شده.امين اجازه نمي دهد علي تنها نشان مونث  بودنش را دربياورد.برنجم دم کشيده اين را از عطر ش  که در خانه پیچیده مي فهمم.کلي کار دارم هنوز...
                                                        *-*-*-*-*-*
    در جواب سوال معلم زبانتان وقتي مي پر سد:«?Are you  lucky»  چه جوابي مي دهيد. وقتي کابينت ساز بد قول بعد از يک ماه سر کار  گذاشتن درست يک روز مانده به امتحان پايان  ترم يادش مي افتد سفارشتان را تحويل دهد؟  سر امتحان به علت نبود فضاي کافي بچه ها به قول معلممان   «very friendly»  مي نشينند و  مثل چي از روي هم  تقلب  ميکنند و دو سه سوال دقيقا از همان  يک درسي است که  شما غايب بوديد و....در نتيجه شاگرد اول نمي شويد.
                                                             *-*-*-*-*
     صفحه ي اول اين   شماره ي مجله ي موفقيت نوشته بود:
    در ميان هر سيب  دانه ي محدوديست
    در دل هر دانه سيب ها نامحدود
    چيستانيست عجيب
    دانه باشيم  نه سيب 

    دانه باشیم نه سیب
                              

    پ .ن.خیلی مهم: آسمون وریسمون    دوباره به هم بافته شد.



    Link ::  
    سه شنبه 13 شهریور1386

  • می نویسم امین نامه(شما بخوانیدامان نامه !)
  • جمعه شب عقد داداش علی بود .مجلس بعد از رفتن عاقد با صدای ضبط و بزن و بکوب رو هوا رفت.زنها در اتاق  و مردها هم در حیاط حسابی با هم کل انداخته بودند.تصورکنید تو گرما گرم انجام حرکات موزون یک نفر ضبط را خاموش کند.این کاری بود که امین انجام داد.پسرهای جوان که مجلس را گرم می کردند صداشان در آمد و از امین خواستند حالگیری نکند.اما او اصرار داشت همه برای چند لحظه فقط به او توجه کنند چون می خواست شعبده بازی کند.از او اصرار و از مدعوین انکار تا مثل همیشه همه را تسلیم امر و خواسته اش کرد.حالا همه چشم دوخته بودند به دستان امین که ادعا می کرد بهترین شعبده باز دنیاست و می تواند در چشم بر هم زدن یک دستمال کاغذی را دو تا کند.در کمال خونسردی تای دستمال کاغذی را باز کرد و دولایه اش را از همه جدا کرد!!!! شیطنت امین کم کم داشت همه را کلافه می کرد. برادر بزرگم که بر خلاف قلب مهربانش ظاهری خشن و جدی دارد دست امین را     گرفت و با تهدید گفت :«الان می برمت کلانتری سر خیابون تحویلت میدم».بنده خدا به خیال خودش داشت بچه ام را می ترساند تا حساب کار دستش بیاید.نزدیک کلانتری رسیده بودند که امین گفت :«خیال کردی دایی.الان داد می زنم می گم این آقاهه منو دزدیده!!!! »شما بودید چه می کردید؟برادرم مجبور شد با یک لپ لپ بزرگ سر و ته قضیه را هم بیاورد تا همه چیز ختم به خیر شود.

    به امین می گویم تو باید ظهر ها کمی بخوابی. در جواب می گوید:«برنامه ی خواب ظهر نو مغز من ثبت نشده!!» خدا وکیلی من هر چه کتاب روانشناسی بخوانم و با امین بازی کنم و کلی ویزیت گران تقدیم خانم دکترهای محترم بکنم افاقه نمی کند.پدیده ایست این امین خان ما.

    الامان!



    Link ::